<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236</id><updated>2012-01-24T12:28:44.919+03:30</updated><category term='facebook'/><category term='iran'/><category term='شما یادتون نمیاد ولی مام یه زمانی بودیم'/><category term='معرفی کتاب'/><category term='اندرونیجات'/><category term='Charles Bukowski'/><category term='اتوبوس نویس'/><category term='election'/><category term='کورت ونه گات'/><category term='حدیث'/><category term='Mousavi'/><category term='A Man Without a Country'/><category term='The Dew Breaker'/><category term='من'/><category term='خلوار'/><category term='مردی بدون وطن'/><category term='filter'/><category term='هیوبرت سلبی جونیور'/><category term='Song of the Silent Snow'/><category term='Kurt Vonnegut'/><category term='ترانه برف خاموش'/><category term='Paul Auster'/><category term='ادویج دانتیکا'/><category term='چارلز بوکفسکی'/><category term='ژاله‌کش'/><category term='Edwidge Danticat'/><category term='دست به دهان'/><category term='Hand to mouth'/><category term='پل استر'/><category term='فروشگاه کلاژ، گاندی، دکان نویس'/><category term='هالیوود'/><category term='فروشگاه کلاژ، گاندی'/><category term='Hollywood'/><category term='Hubert Selby Jr'/><category term='Block'/><category term='پیمان خاکسار'/><title type='text'>بی سر و ته</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>67</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-3044020393514813970</id><published>2012-01-15T07:02:00.000+03:30</published><updated>2012-01-15T11:12:12.000+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اندرونیجات'/><title type='text'>شش اعتراف تلخ و شور و در عین حال بیمزه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: inherit; text-align: right;"&gt;یکم: فیلم مالیخولیا را اگر دیده باشید یکجایی از فیلم هست که خواهری که قبلن شاهد کسخل بودگیش بوده‌ایم در وضعیت خراب و ویرانی به منزل خواهر دیگر می‌رود. این وضعیت خراب و ویران را به تدریج می‌فهمیم حملهٔ خواب بصورت دیوانه وار است. بطوری که از فرط خواب هیچ کاری نمی‌تواند بکند، حمام نمی‌تواند بکند و غذای محبوبش هم مزهٔ خاکستر می‌دهد. خواب. چاره‌اش فقط خواب است. خوابی که به طرزی غیر منطقی و غیر موجه طولانیست ولی بلخره تمام می‌شود. یکروز صبح بلخره بیدار می‌شود و می‌رود اسب سواری. گیرم که همچنان کسخل باشد ولی دیگر خراب و ویران نیست. &lt;br /&gt;حالا من در‌‌ همان وضعیتم. چند روز بود بیخودی بی‌آنکه کمبود خوابی چیزی داشته باشم خوابالوده و بیحوصله بودم و منتظر وقت خواب. دیشب در مهمانی دیگر داشت از پا درم می‌آورد. از سهٔ نیمه شب دیشب تا ساعت ۷ عصر امروز بزور اگر ۲ ساعتی آن وسط مسط‌ها بیدار بوده باشم. ولی گمانم بلخره تمام شد. یعنی امیدوارم تمام شده باشد. امیدوارم باز از فردا صبح بیچارهٔ خواب نباشم وقتی بیدار می‌شوم. &lt;br /&gt;نکته‌اش اینجاست که من همیشه در صدر افتخارات بی‌خاصیتم کم خوابی و توانایی نخوابیدن بوده هرچند که چند ماه اخیر متوجه کاهش محسوس این توانایی افتخار آمیزم بوده‌ام و بروی خودم نیاورده بودم. این نکته است که خبر را تبدیل به اعتراف می‌کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دُیُّم: مدتیست به نظرم می‌رسد در یک دوران موقتی بسر می‌بریم. حالا چرا اینطور بنظرم موقتی می‌رسد و از چه نظر موقتی، خودم هم نمی‌دانم. ولی هی منتظرم یکی دو ماه دیگر از مود موقتی خارج شویم. امروز حساب کردم که شاید حدود سه یا چهار سال باشد که منتظر یکی دو ماه دیگرم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سِیُم: انقدر جنگ بنظرم کریه و احمقانست که حتا جدیدن از هر فیلمی که مضمونش رشادت و شجاعت سربازان جنگ جهانی دوم باشه (که یه موقعی عاشقشون بودم) هم عقم می‌گیره. چه رفتاری سخیف‌تر و بی‌معنی‌تر از جنگ و کشتار در جهان هست؟ کثافتا آخه جنگ واقعن؟ اعترافم این بارحماقتیست که در پرانتز سه جمله قبل خودش را قایم کرده و گرنه ترس از جنگ را اعتراف نمی‌دانم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چارم: اخیرن به یک جمعبندی غم انگیز از خودم رسیده‌ام و آن وضعیت فوق ضعیف استقامت است. &lt;br /&gt;خیلی زود انصراف می‌دهم، فرقی هم ندارد از چه، از حقم، از زندگی، از موفقیت، خلاصه از هرچه نیاز به استقامت داشته باشد زود منصرف می‌شوم، زود تصمیم به فرار می‌گیرم. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;تصویری که این روزهای خوابالودگی از خودم به نظرم می‌رسد گیر کردن در شرایط یخبندان است، مثل فیلم‌ها احسان در گوشم بزند بگوید تو نباید بخوابی، و من ۳۰ ثانیه نمی‌کشد که می‌خوابم، حال استقامت ندارم، از زندگی انصراف می‌دهم. &lt;br /&gt;سطح توقعم نسبت به سطح استقامتم خیلی بالا‌تر است و این موقعیتم را تراژیک می‌کند چون به یک عدمِ رضایتِ همراه با انصراف از موقعیتِ مطلوبِ دم به دم رسیده‌ام. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجم: این چند روز که احسان به شدت مریض بود و تخت خوابیده بود، از بی‌عرضگی و دست و پا چلفتیگری خودم حالم بد شد. واقعیت متاسفانه خیلی متفاوت است با تصویر ذهنی آدم از خودش. حالا البته شاید این سخن قصار در مورد همهٔ آدم‌ها صدق نکند ولی در مورد من کرده، چنانکه آهو جفتش را. بله به همین شدت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ششم: اعتراف مال زمانیست که آدم خودش را باخته باشد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-3044020393514813970?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/3044020393514813970/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=3044020393514813970' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/3044020393514813970'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/3044020393514813970'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='شش اعتراف تلخ و شور و در عین حال بیمزه'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-6804711731318010865</id><published>2011-12-30T20:34:00.000+03:30</published><updated>2011-12-30T20:34:06.372+03:30</updated><title type='text'>پی او ویِ لاکپشتی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حین تعریف کردن برای احسان متوجه شدم. همینطور که تعریف می‌کردم از حقیقت داشتنش یا بهتر بگویم، از کشف چنین حقیقتی منقلب شدم جمله‌ام به نصف که رسید بغضم شکست. بغضی که نه احسان و نه خودم انتظارش را نداشتیم. وقتش نبود. روز تعطیل نشسته بودیم ولو روی مبل، چای می‌خوردیم. من شروع کردم از کتابی که می‌خواندم گفتن. خاطرات یک زن. ویدا حاجبی. یک فعال سیاسی چپ همنسل پدر مادر یا بلکه پدربزرگ مادربزرگ‌هایمان -چیزی بین این دو- که پر از تجربیات زندگی‌های موقتی پر ماجرا در ایران و فرانسه و ونزوئلا و الجزایر و ایتالیا و پراگ و کوبا بود. در شرایطی -مسلمن- متفاوت با شرایط امروز. &lt;br /&gt;صحبت از تجربیات خانم نویسنده کنده شد و رفت بطرف تجربهٔ مهاجرت. داشتم برای احسان می‌گفتم نگاهم عوض شده به ماجرا. قبلن نگاهم فرار بود و کم آوردن. بنظرم می‌رسید آدم‌ها می‌روند دنبال چیزهایی که در فیلم‌ها دیده‌اند. بنظرم ساده لوحانه می‌رسید ایدهٔ مهاجرت برای ارتقای سطح زندگی. اینکه آدم‌ها حاضر باشند زیر پای سفتشان را ول کنند و بروند دنبال سرنوشتی که مبهم است. که سایه‌اش هم حتا پیدا نیست. که نتوانند بزبان خودشان منظورشان را بگویند - یعنی حتا ممکن است منظورشان را اصلن نتوانند بگویند- که باید از اول زور بزنند و جای خودشان را پیدا کنند. که اینهمه سال زوری که زده‌اند و جایی که برای خودشان ساخته‌اند را بیخیال شوند. همه این‌ها باعث می‌شد از شخص مهاجر تصویر بازنده‌ای در ذهنم بسازم. بازنده‌ای که هرگز نمی‌خواهم باشم. ماجرا اینست که اخیرن این تصویر بازنده شکسته. یکهو می‌بینم کسی که تجربهٔ از نو ساختن خودش را دارد کسی که این بازندگی را تجربه کرده و بجان خریده زاویه دیدش نسبت به زندگی با من فرق می‌کند. نکتهٔ تیز و بُرندهٔ ماجرا اینجا بود. گفتم من انگار مدتهاست کف زندگیم نشسته باشم و به آن نگاه کنم، نگاهم از پایین است. نگاه می‌کنم ببینم بکجا می‌بَرَدم. منتظرم ببینم بعدش چه می‌شود. کسی که مهاجرت را تجربه کرده انگار مبارزه کرده برای زندگی‌اش. انگار سوار شده به زندگی. تصمیم گرفته که کجا و چطور زندگی کند. از بالا نگاه می‌کند و می‌داند بکجا دارد می‌برد زندگی‌اش را. حتا اگر برگردد همینجا که من هستم و همینکاری را در پیش گیرد که من گرفتم، باز هم زاویهٔ نگاه او به جریانی که درش هست از بالاست، برعکس من. این آخری‌ها را که داشتم می‌گفتم گنگ و نامفهوم بود، احسان ماتش برده بود به شرشر اشک‌ها که یکهو غافلگیر کردند جفتمان را در میانهٔ صحبت. حالا چرا این ماجرا انقدر یهو برای خودم هم تکان دهنده بود؟ دقیقن بخاطر اینکه وقتی داشتم می‌گفتم نشسته‌ام کف زندگی، خودم را دیدم که این کف نشسته‌ام خودم را دیدم که تسلیم شده‌ام. خودم را دیدم که تکان نخوردنم را هر لحظه توجیه می‌کنم. خودم را دیدم در مقام بازنده. شما هم اگر به چنین لحظهٔ شهودی‌ای برسید که خودتان را آن کف ببینید که نشسته‌اید گریه‌تان می‌گیرد. مطمئنم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخودم قول داده بودم وبلاگ ننویسم تا زمانی که ده انگشتی تایپش کنم. حالا تا این لحظه در این پست به این قولم وفادار ماندم ولی انقدر کند و طاقت فرسا پیش می‌رود که الان تصمیم گرفتم بزنم زیر قولم. کندی‌اش علاوه بر زمان زیادی که می‌گیرد فکرهای آدم را هم می‌پراند. در این زمینه -تایپ ده انگشتی- از خودم شاکیم. هم اینکه اینهمه مدت چرا در جهتش هیچوقت تلاشی نکردم؟ و اینکه حالا چرا پیش نمی‌رود؟ کُندم. قرصی چیزی اگر داشت، می‌انداختم بالا و تند تند تایپ می‌کردم بهتر بود. یا بقول بابا شب می‌گذاشتم زیر بالشم. بابام همیشه می‌گفت اشکال من اینست که دوست دارم درس‌ها را شب بگذارم زیر بالشم و صبح که بیدار می‌شوم بلد باشم. هربار این را می‌گفت من فکری می‌شدم که خب چرا که نه؟ چرا جهان چنین ظالمانه است که برای یادگرفتن، میلِ خالی کافی نباشد؟ چون تلاش اصلن کار من نیست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تعطیلات آخر هفته را به کسالت و بطالت گذراندم. بطور کامل. تنها کار مفیدی که کردم رنگ زدن مو‌ها بود با سه هفته تاخیر و درست کردن دوجور پاستای اجغ وجغ با مواد موجود در خانه. چرا این حرف‌ها را می‌زنم؟ که تلخیِ کف زندگی نشستنم را کم کنم؟ چون به نتیجه‌ای نرسیدم برای تغییر پرسپکتیوم؟ من -ما- انقدر‌ها هم اختیار زندگی‌ام دست خودم نیست. کُلاژ را ساخته‌ایم و باید، بپرورانیم. چشم انداز زندگیمان از چشم انداز کلاژ سوا نیست. فعلن باید بنشینم همین کف و زاویهٔ دیدم را هوا کنم. ببینیم تا کجا می‌ره. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ ن: کتابی که گفتم &lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,5809678,00.html"&gt;«یاد‌ها»&lt;/a&gt; بود اسمش، نوشته ویدا حاجبی تبریزی. کتاب مجاز نیست و انتشارات فروغ در آلمان منتشرش کرده. با توجه به اینکه نگارنده شغلش نویسندگی نیست نثر روانی دارد. بهرحال دیدگاه سیاسی نویسنده بر کتاب حاکم است ولی تلاشی که برای منصفانه نگاه داشتن قضاوت‌ها داشته هم مشخص است. درکل مستند نگاری جالبیست با توجه به زندگی پر ماجرای نویسنده. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ ن۲: &lt;a href="http://tehran-collage-art.blogspot.com/"&gt;وبلاگ کُلاژ&lt;/a&gt; هم افتتاح شد راستی. در جریان باشید.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-6804711731318010865?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/6804711731318010865/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=6804711731318010865' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/6804711731318010865'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/6804711731318010865'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/12/blog-post_30.html' title='پی او ویِ لاکپشتی'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-468680676182500748</id><published>2011-12-14T01:02:00.000+03:30</published><updated>2011-12-14T14:33:44.474+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اتوبوس نویس'/><title type='text'>اتوبوس نویس-حواشی بدون اصل</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تاریک بود. از دور فکر کردم عاشق و معشوقند که بهم چسبیده‌اند در تاریکی. شل کردم قدم‌ها را. نزدیک‌تر که شدم دیدم خیر، مادر و دخترند و اتفاقن اصلن هم بهم نچسبیده‌اند و فاصله مناسب رعایت شده، نمی‌دانم از دور چرا چسبیده می‌دیدمشان. در ایستگاه اتوبوس نشسته بودند و داشتند صحبت می‌کردند. من سردم بود و باورم نمی‌شد روی این نیمکت سیمانی یخ بشود نشست. هی راه می‌رفتم. هی آسمان را نگاه می‌کردم که صاف صاف بود و حتا پر ستاره. بله آسمان تهران را عرض می‌کنم. در نواحی بلوار مرزداران امشب خودم شخصن تعدادقابل توجهی ستاره رویت نمودم. &lt;br /&gt;بعدتر که چشمم به تاریکی عادت کرد فهمیدم مادر و دختر هم نیستند. جفتشان جوانند. جوان و چادری. منتها یکیشان عینکی بود و این باعث شد مادر دیده شود. آنیکی واقعن به سوسک می‌گفت سوکس. شوخی نمی‌کرد خیلی جدی بود. هی گوش تیز کردم دیدن جدن می‌گوید سوکس. جملهٔ پر سوکسی هم بود. داشت برای مادر فرضی توضیح می‌داد که علت ترس زن‌ها از سوکس اینست که سوکس از خودش یک موادی «چیز» می‌کند که برای زن‌ها خوب نیست. به جدم همین را می‌گفت. بنظرم دیگری با وجود عینک گربه‌ای بزرگش خیلی برخورد منطقی و معقولی داشت. ظاهرن عادت دارد به مزخرف شنیدن و دم نزدن. دست کم من دوست دارم معنی این عکس العملی که می‌بینم این باشد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;محیط امشب اتوبوس کلن باصفاست. دوست دارم فضولی کنم در روابط همکلاسی‌هایی که با هم سوار می‌شوند و سر در بیاورم از هر و کرشان. گروه امشبی دارای یک موجود خنگ است. همین که خنگ است چشم دیدن نامزد خواهرش را ندارد. آنیکی هم چشم دیدن شوهر دختر عمه‌اش را ندارد که هر شب خانه‌شان پلاس است. اینکه شوهر دختر عمه خانه آن‌ها چه می‌کند جریانش اینست که این دختر خانهٔ عمه‌اش زندگی می‌کند. مادرش وقتی بچه بوده فوت شده و پدر هم دائم در ماموریتهای کاریست. ولی همکلاسی خنگ ماجرای به این سادگی را نمی‌فهمد. مدام سوالش اینست که آخه شوهر دختر عمت چه ربطی به تو داره؟ در عوض همین موجود خنگ جواب‌هایش بانمک است. اگر اینهمه با اصرار نگفته بودم خنگ است الان می‌توانستم از واژهٔ «هوشمندانه» برای جواب‌هایش استفاده کنم ولی حیف که جواب هوشمندانه دادن طبق تعاریف کلیشه‌ای من از عهدهٔ آدم خنگ خارج است. مثلن دوستش داشت می‌گفت فلانی رفته آمریکا، خنگه می‌پرسید آمریکا یا اِمریکا؟ خیلی فرقشونه‌ها! خب انا &lt;span class="commentBody" data-jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;گونیم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt; جواب هوشمندانه شوما چی &lt;span class="commentBody" data-jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;گونی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;؟ نیست؟ هست جدن. ولی طرف خنگ هم هست بطور همزمان. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;بغل دستی و روبروییَم با هم همکارند و چهره‌هایشان برایم آشناست. از روند صحبت بتدریج می‌فهمم هنرپیشه‌اند. البته هنرپیشه درجه چندم سریال مریال. و دیالوگ جذابی سرشار از گاسیپهای سینمایی درباره اعتیاد و ترک و عشق و نفرت بسیاری از اهالی سینما و تا‌تر و تلویزیون در جریان است. از گاسیپ‌ها جذاب‌تر کرکریِ پنهانیست که سر شناختن اعضای خانواده آدمهای سر‌شناس و سرنشناس سینما باهم دارند و اینکه در تمام مدت گفتگو هی هرکدام یکسری برگ برنده داغ دارند که برای هم رو می‌کنند که با دختر فلانی یا زن بیساری اینطوری‌اند. اینطوری که می‌گویم با قفل کردن انگشتان سبابه در هم معنی پیدا می‌کند. انقدر صحبت‌هایشان پر جزئیات است که کم کم دلم می‌سوزد که چرا عوض پیاده کردن اصل دیالوگ مشغول تشریح صحنه‌ام. ولی اگر همین دیالوگ‌ها را در فیلمی چیزی دیده بودم می‌گفتم کارگردان مغرض بوده و هدفی جز تخریب و احمق جلوه دادن اهالی سینما نداشته. کلن ناامید کننده است که واقعیت شبیه سیاه نمایی باشد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;حقیقت اینست که وقتی شروع به نوشتن کردم به شدت می‌خواستم از حالم بنویسم. از چاله‌ام. از خلاء. از تاریکی. ننوشتم. برای خودم عجیب است اینهمه از در و دیوار گفتنِ امروزم. گمانم می‌ترسم. از نوشته شدنش. از ثبت شدنش. فکرش را که می‌کنم می‌بینم حق دارم. ترسناک هم هست واقعن. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;پ. ن: یادم افتاد امروز روز سکوت مجازی بود. تا الان رعایت کردم این چند ساعت هم ادامه می‌دهم. تبلیغش نکردم چون بنظرم فکر بکری نرسید. حتا اگر کسی مسخره‌اش کند هم من دفاعی ندارم بکنم. فقط دوست داشتم بعد از مدت‌ها با عده‌ای سر یک اعتراض مشترک همراهی کنم. همین. خیلی هم خوشم می‌آید که زبان اعتراض چیز لایتی باشد که برای کسی خطر کشته و مجروح شدن نداشته باشد. تازه کشته و مجروح شدن بنظرم اصلن بد‌ترین اتفاق‌های ممکن نیست. بد‌ترین اتفاق ممکن بنظرم مجروح و دستگیر شدن است. آنهم در زمستان. از فکر دستگیر شدن در زمستان و سلول یخ و پتوی نازک همین الان که می‌نویسمش رعشه گرفتم. بله هم ترسو هستم هم پایه. این ویژگی مشترکیست بین خیلی از ما و بنظرم حتا افتخار آمیز است ترسو و پایه بودن بطور همزمان.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-468680676182500748?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/468680676182500748/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=468680676182500748' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/468680676182500748'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/468680676182500748'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/12/blog-post_14.html' title='اتوبوس نویس-حواشی بدون اصل'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-1274553263524048212</id><published>2011-12-08T03:02:00.000+03:30</published><updated>2011-12-08T03:02:27.292+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اندرونیجات'/><title type='text'>در اندرون من بشکه دل چه دانی کیست</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;یاد گرفته‌ام بی‌منت و بی‌انتظار باشم در رفاقت. فهمیده‌ام طلبکاری چیز متناقضیست با مفهومی که از دوستی بر می‌آید. یعنی اگر منتظری فلانی سراغت را بگیرد و نگرفت، ترجیحت بدهد و نداد، حواسش به تو باشد و نبود باید بفهمی تصورت غلط بوده و همینجا تمام شود انتظارت. اصلن قشنگنترش آن است که از اول بتوانی انتظاری نداشته باشی که اگر اتفاق افتاد ذوق کنی. هربار باید از اول و بی‌انتظار ذوق کنی از مورد ترجیح واقع شدن. این ذوق حقت است. ولی وای بحالت اگر انتظارت تبدیل به طلبکاری شود. در این صورت سوخته‌ای. دوستی را نمی‌توان طلبکار بود. باید جوشیده باشد در طرف. زوری که نیست. &lt;br /&gt;اینکه می‌گویم یاد گرفته‌ام فرمول را می‌گویم. فرمول منطقیست و من فهمیده امَش ولی در اعماق وجودم هنوز کسی را دارم غیر منطقی که طلبکار می‌شود. که دردش می‌گیرد که انتظار دارد دائم. که بهش بر می‌خورد. که طلبکارِ مَرام است. این موجود ابله هربار با عربده خودش را به سطح من می‌رساند و من هی مجبورم به زور سرش را زیر آب کنم. خفه نمی‌شود بلکه باز بر می‌گردد به‌‌ همان اعماقی که بود. از غلغلی که می‌کند می‌فهمم هنوز نفس می‌کشد. &lt;br /&gt;البته او تنها نیست. آن اعماق که می‌گویم برای خودش پاتوقیست، برو و بیایی هست. در من زیادند از این عتیقه‌ها. جماعتی در رفت و آمدند. از جمله مثلن در من کسی هست که متعجب است دائم از روزگار از سطح دغدغهٔ آدمهای اطراف از تغییرات شدید آدمهای تا دیروز آشنا از آشفتگی و غیر قابل پیشبینی بودن نوع روابط. &lt;br /&gt;من اما اینهمه برایم بدیهی است. من این موجود متعجب را که در من هست عاقل اندر سفیه نگاه می‌کنم و اینهمه تعجب را بی‌مورد قلمداد می‌کنم. موجود متعجب ولی معتقد است تعجب را باید بیان کرد. نباید عادی و به سادگی از آن گذشت. پاسخ من به ایشان این است که: بله بشرطی که تعجبی در کار باشد که در مورد من نیست.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-1274553263524048212?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/1274553263524048212/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=1274553263524048212' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/1274553263524048212'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/1274553263524048212'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='در اندرون من بشکه دل چه دانی کیست'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-4150173968776572802</id><published>2011-11-21T00:18:00.000+03:30</published><updated>2011-11-21T00:18:12.370+03:30</updated><title type='text'>هرآنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-B_jF7mqfDh0/TslnA-eZvGI/AAAAAAAAAPw/SPdS17xU1kk/s1600/ma3ta.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="296" src="http://2.bp.blogspot.com/-B_jF7mqfDh0/TslnA-eZvGI/AAAAAAAAAPw/SPdS17xU1kk/s320/ma3ta.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با اینکه جزو روزهای برزخی قبل از نمایشگاه‌مان بود ولی صبح لذیذی بود. صبحانه خوردن با بهرنگ و گیتا. &lt;br /&gt;روزی که بارانِ شب شهر را شُسته رُفته تحویلت داده باشد برای منظرهٔ صبحانه و حتا کوه‌های تهران را اولین برف سال سفید و خوشگل کرده باشد و همینطور کم کم که صبحانه می‌خوری مه بالا برود از کوه، نوبت چای که می‌شود منظره شهر و کوه سفید خالص شده باشد از مه، تازه سبزی خوردن هم باشد سر میز صبحانه. &lt;br /&gt;اما لذیذی صبح آنروز چندان ربطی به باران و برف و کوه و منظره و مه و سبزی خوردن نداشت. این‌ها همه فقط تشدید کنندهٔ موقعیت احساسیم بودند شاید، یکجور کاتالیزور. چیزی که لذت آن صبح برزخی را برایم قابل توصیف کند. در همین حد. &lt;br /&gt;نمی‌دانم‌‌ همان شب قبلش بود که فهمیدم یا زود‌تر یا شاید حتا خیلی زود‌تر، اینکه بچه‌ها جدن عازم ینگه دنیا هستند. اینکه درست شد، تمام شد، رفتنی‌اند جدن. &lt;br /&gt;ولی تازه‌‌ همان روز صبح بود انگار که فهمیده بودم ماجرا چیست. که فهمیده بودم این عادی دور هم نشستن و درباره اورهٔ خون و ده نمکی و اخلاق امریکایی حرف زدن‌ها&amp;nbsp; و لذتی که دارد در خطر انهدام است. &lt;br /&gt;دوست داشتم عادی باشم. دوست داشتم ازین آخرین فرصت عادی دور هم بودن استفاده کنم. ولی وقتی خطر انهدام را فهمیده باشی دیگر هیچ چیز عادی نیست. همه چیز بطور حزن انگیزی اهمیت فوق العاده پیدا می‌کند. بنظرم می‌رسد که ما زندگی عادیمان را باخته‌ایم. هر روز بیشتر از دیروز. &lt;br /&gt;اینکه قرار است بعد از اینهم زیاد هم را ببینیم چیز تسکین دهنده‌ای نیست وقتی این دیدن‌ها از جریان عادی زندگی خارج باشند&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;این مطلبو تو زباله دونی وبلاگم پیدا کردم. مال دوسه هفته پیشه. شاید بطور اگزجره‌ای احساساتی و سانتیمانتال ولی تصمیم گرفتم بذارم باشه. ماجرای رفاقت و سفاهت جاری و ساری سه نفرهٔ ما، من و احسان و بهرنگ (قبل از ورود گیتا متاسفانه) چیزیه که اینروزا بدجوری تو مخم رژه می‌ره، بایس بگم بعد از دوسال انگار تازه می‌فهمم که بازگشت واقعی‌ای در کار نیست. بازگشت به دوران رفاقتی که برای من بدیهی شده بود. &lt;br /&gt;راستش رفاقت ما جدن برای من تجسم «احساس خوشبختی» بود در دوران اولیه‌اش. "بود" که نه هنوزم هست. رفاقتی از نوع ایده آل. ایده آل بیخودی، همانطور که سوپ آبکیِ شبیه کارتون‌ها برام ایده آله، یا مثلن چمیدونم همونطوری که هنوز رنو پنج برای من ماشین ایده آله بی‌اینکه توضیحی برای این ایده آلهام داشته باشم. &lt;br /&gt;وقتی وقتِ فروپاشی شد عصبانی‌تر از این بودم - بودیم- که بخوایم جلوی واقعه روبگیریم. شایدم حتا اصولن نمی‌شد گرفت. شاید اصلن این سرنوشت محتوم این رابطه بود ولی من فکر می‌کردم بعد از دوران گذاری چیزی جور دیگری دوباره برمیگردیم سر خانهٔ اول. من تحت تاثیر هپی اندهای هالیوودی بودم ظاهرن. ما عوض شدیم در این مدت. خیلی عوض شدیم. ما دوستیم و دوست میمونیم ولی جنس دوستی دیگه اون ایده آله نمیشه. نباید انتظار داشت که بشه. باید به همین بسنده کرد.&lt;br /&gt;واقعیت اینه که من برای مواجه شدن با واقعیات تکان دهنده دیر باورم. انقدر دیر عزا داری می‌کنم که غذا از دهن افتاده باشد و به اندازه کافی لوس جلوه کنم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;پ ن: یه بار بعد از یه قهر و دعوایی با بهرنگ، زمانی که با هم حضوری و تلفنی حرف نمی‌زدیم ولی گاهی چت می‌کردیم و توی چت اولش به هم حال می‌دادیم بعد خوب حال هم رو می‌گرفتیم، بهرنگ افتاده بود روی دور تاریخ سینما خونی، خلاصهٔ یه فیلم تاریخ سینما رو تعریف کرد که مردی دوستای دوران جوونیشو جمع کرده بود به قصد دوباره با هم بودن و نتیجه این شد که دیگه اونا با هم نمی‌تونستن مث قبل ارتباط برقرار کنن و عوض شده بودن. بنظرم فیلم لوس و بیمزه‌ای رسیده بود برای تاریخ سینما شدن و لجم گرفته بود که بهرنگ تحت تاثیر چنین چکیدهٔ فیلمنامه‌ای قرار گرفته باشه. خیلی دوس دارم بدونم اسم این فیلمه چیه. بلکه به اون بیمزگی که من فک کرده بودم نبوده باشه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ ن ۲: گمونم راجع به چیزایی که تو مخم از این رابطه وول می‌خوره احتمالن بازم بنویسم. احسان و بهرنگ اگه اینجا رو خوندن و مخالف بودن اعلام می‌کنن لابد بهم. تا زمانی که اعلام مخالفت نکردن موافق تلقی می‌شن از لحاظ بنده:)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-4150173968776572802?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/4150173968776572802/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=4150173968776572802' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/4150173968776572802'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/4150173968776572802'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/11/blog-post_21.html' title='هرآنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-B_jF7mqfDh0/TslnA-eZvGI/AAAAAAAAAPw/SPdS17xU1kk/s72-c/ma3ta.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-2730650810035590894</id><published>2011-11-13T23:08:00.000+03:30</published><updated>2011-11-13T23:08:13.724+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حدیث'/><title type='text'>حاصل کهولت سن و برودت دما بطور همزمان</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Georgia,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif; text-align: right;"&gt;اینجا- این کنار مبل- گرم و نرم است و من خوابالوده‌ام و دارای کارهای بسیار می‌باشم بطوری که خوابیدن جایز نیست ولی مشکل اینجاست که وقتی اینجا -این کنار مبل- گرم و نرم است و من خوابالوده‌ام، توانایی کار کردن از من سلب می‌شود ولی بسیار هم کار دارم در ضمن. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارهایی دارم که اگر آن‌ها را لیست کنم و زیر هم بنویسم و سپس لیست مذکور را ریز ریز کنم به طوری که به قطعات ۲ میلیمترِ مربعی تبدیل شود. سپس این قطعات ۲ میلیمترِ مربعی را بپاشم در هوا (یا بر هوا یا به هوا یا هر حرف اضافهٔ دیگری که شما صلاح بدانید) البته به شرط آنکه این عمل پاشیدن را از فراز برج میلادی هواپیمایی هلی کوپتری جایی انجام دهم یا فرض محال که محال نیست را بر آن بگیریم که خودم به شخصه به اندازه کافی مرتفع یا دستکم درازدست هستم که نیاز به آبجکتهای اضافی و منحرف کننده‌ای ماننده برج میلاد و هواپیما و چرخبال نباشد، آنگاه از ریزش این قطعات دو میلیمترِ مربعی حالتی حاصل می‌شود که مردم تهران تا هفت شب و هفت روز توهم برف خواهند داشت، درحالیکه آنچه بر آن‌ها می‌بارد لیست کارهای عقب ماندهٔ من است در این هوای سرد، برفی درکار نیست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممکن است بعضی‌ها زیپ کاپشن‌هایشان را تا ته بکشند بالا و هدفون‌هایشان را تا ته فرو کنند در گوش‌هایشان و زیر چیزی که به اشتباه برف تصور کرده‌اند قدم بزنند و حتا ممکن است لذت هم ببرند. یا بعضیهای دیگر ممکن است خوشحال شوند و پیست اسکی را برای تعطیلات آخر هفته‌شان در نظر بگیرند و با شوهر یا سرپرست قانونیشان هماهنگ کنند که آخر هفته‌اش را خالی نگهدارد. یا بعضی ممکن است ناراحت شوند که جاده شمال حالا خطرناک است و فکر برف زودهنگام را نکرده‌اند و تجهیزات زمستانی مناسبی هنوز برای ماشینشان تهیه نکرده باشند (که دراینصورت این عزیزان بهتر بود هفتهٔ پیش که برف پیش از موعد آمد به فکر می‌افتادند واین بی‌فکری خودشان را می‌رساند فقط) یا ممکن است مسوولین با تصور لبریز شدن سد‌ها، تمام سدهای زاینده رود و کارون و ارومیه را باز کنند و در تمام این شهر‌ها جشن و پایکوبی به پا شود و روزنامه‌ها تیتر بزنند که جشن و پایکوبی در آستانهٔ ماه حرام و مسوولین ناراحت شوند که مسلمانان را چه به پایکوبی و وقتی می‌شود دوانگشتی دست زد اصلن چرا پا؟ و خلاصه هزاران احتمال دیگر. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حالیکه عزیزان من! این‌ها برف نیست که می‌بارد. خانم‌ها! آقایان! این قطعات ریزریز شدهٔ لیست کارهای منِ فلک زده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من موجود بدبختی هستم که هموارهٔ زندگی دارای عذاب وجدانِ کارهای نکرده‌ام می‌باشم ولی این عذاب وجدانِ کوفتی هرگز مرا به انجام هیچ کاری وادار نمی‌کند و تنها مرا از انجام بعضی از کار‌ها مانند خواب محروم می‌کند. بله این عذاب وجدان از نوعی است که هرگز از تئوری به عملی تبدیل نمی‌شود و یک چیزی است که هست برای خودش. آن گوشهٔ دلم جا خوش کرده و ما باهم خو گرفته‌ایم. &lt;br /&gt;روزی اگر نبود می‌دانم که خودم هم نیستم. &lt;br /&gt;اگر روش شما برای اینکه بفهمید مرده‌اید یا زنده این است که به بدنتان دست بزنید یا یا به اعمال خشنتری مانند سیلی زدن یا نشگون گرفتن خود رو می‌آورید روش من این نیست. من آن گوشه را نگاه می‌کنم و مادامی که عذاب وجدان مذکور آن گوشه سرجایش نشسته باشد و با حرکات هیستریکِ همیشگی‌اش در حال خودنمایی باشد می‌دانم که زنده‌ام و نیازی به خود زنی یا دستمالی خودم ندارم برای حصول اطمینان. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;و اگر آنجا نبود، مرده‌ام. مطمئنن مرده‌ام. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این صورت گریه نکنید، لباس رنگی بپوشید (ترجیحن از کُلاژ تهیه کنید) و زیر بارش لیست مذکور تا ابد قهقهه زنان پایکوبی کنید و اگر مسئولان گفتند دو انگشتی به آن‌ها وقعی ننهید چرا که من بالاخره از عذاب وجدان رهیده‌ام و از شما انتظار دارم در شادی‌هایم شریک باشید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ ن: جا دارد از همین تریبون از آقای کسرا و خانم زهرا -که از خوش حادثه همقافیه از آب درآمدند- به عنوان تنها خواننده‌های پیگیر وبلاگم قدردانی بعمل آورم و بابت عدم ویرایش و حالِ دوباره خواندنِ متنِ بالا را نداشتنم پوزش بطلبم. و منلاهه توفیق اجباری :)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-2730650810035590894?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/2730650810035590894/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=2730650810035590894' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/2730650810035590894'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/2730650810035590894'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/11/blog-post_13.html' title='حاصل کهولت سن و برودت دما بطور همزمان'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-4483903569034749745</id><published>2011-11-12T11:02:00.000+03:30</published><updated>2011-11-12T11:02:42.479+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حدیث'/><title type='text'>رمزگشایی کنید و منتظر پیام بعد باشید</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Georgia,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif; text-align: right;"&gt;امروز یازده یازده یازده بود و من صبح راس ساعت نه و نه دقیقه بیدار شدم. البته دوباره خوابیدم چون جمعه بود و من دلیلی نداشتم که دوباره نخوابم. حتا روزهایی که جمعه نیست و من دلایل زیادی دارم که دوباره نخوابم در اکثر موارد دوباره می‌خوابم چه رسد به جمعهٔ بی‌دلیل. &lt;br /&gt;ولی موضوعی که‌‌ همان لحظه یعنی راس نه و نه دقیقه صبح مغزم را به خود مشغول کرد اصرار این اعداد به یادآوری تاریخ تولد منحوسم بود. یازدهِ نه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Georgia,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif; text-align: right;"&gt;تاریخ تولدم تا زمانی که کسی هوس نکرده بود با هوا پیما وارد برجهای دوقلوی امریکا شود فقط برای خودم و چند تن از اطرافیانم منحوس محسوب می‌شد. آنهم هر از گاهی. ولی بعد از آن هوس فوق الذکر تبدیل به فار‌‌نهایت نه یازده شد و جهانی را تحت تاثیر اشمئزاز این تاریخ یعنی تاریخ تولدم به خود لرزاند شاید هم نلرزاند ولی ادایش را دست کم درآورد. و حالا در روز یازدهِ یازده راسِ نه و نه دقیقه بیدار شدم تا جمعهٔ نحسی را برای خود و جهانیان رقم زنم. البته دوباره خوابیدم. ولی به عنوان نماینده و صاحب امتیاز تاریخ یازده سپتامبر اعلام می‌دارم که این تاریخ امروز صبح به من مکررن اعلام حضور کرد. برجهای چهارقلو، هشت قلو یا شاید حتا دوفاکتوریل قلو! با شما هستم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Georgia,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif; text-align: right;"&gt;البته مطمئن نیستم دقیقن با شما باشم. متاسفانه از رمز و رموز نهفته در مسیجهای عالم غیب بی اطلاعم. بنده فقط مامورم و معذور. خود دانید.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-4483903569034749745?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/4483903569034749745/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=4483903569034749745' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/4483903569034749745'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/4483903569034749745'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='رمزگشایی کنید و منتظر پیام بعد باشید'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-1446559265882936303</id><published>2011-10-28T10:09:00.001+03:30</published><updated>2011-10-28T10:11:30.216+03:30</updated><title type='text'>تهران به روایت کلاژ</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-WUy99CjrJsE/TqpLALo3adI/AAAAAAAAALo/M27IjR7ZnJE/s1600/poster4.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://2.bp.blogspot.com/-WUy99CjrJsE/TqpLALo3adI/AAAAAAAAALo/M27IjR7ZnJE/s320/poster4.jpg" width="228" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;اینم از پوستر نمایشگاه&lt;br /&gt;دیروز آماده شد ولی من جرات نمی‌کردم منتشرش کنم، چون اینطوری دیگه مجبوریم برسونیم خودمونو به جمعه. یعنی در واقع مجبوریم همگی به انجام یکسری معجزات مبادرت بورزیم چون در حالت دیگه‌ای غیر از معجزه خیلی بعیده که بشه.&lt;br /&gt;حالا خلاصه، جمعه هفته دیگه تشریف بیارین کُلاژ، البته نمایشگاه کلاژ واقع در مرزداران، فروشگاه کلاژ گاندی تعطیله تو روزای نمایشگاه.&lt;br /&gt;آدرس: مرزداران، خیابان البرز، کوچه البرز ۴، انتهای کوچه، پلاک ۲، زنگ ۴&lt;br /&gt;تلفن: ۴۴۲۱۳۱۸۶ و ۰۹۳۹۸۸۶۷۹۹۸&lt;br /&gt;جمعه و شنبه، ۱۳ و ۱۴ آبان&lt;br /&gt;ساعت ۴ و نیم بعد از ظهر تا ۹ شب&lt;br /&gt;محصولاتی که ارائه می‌شن: علاوه بر تی شرت و شال و مانتو که همیشه بوده، لباسای پاییزست و کیف و جای لپتاپ و تابلو و کوسن، محصولات جدید هم داریم احتمالن، آباژور و دفترچه&lt;br /&gt;همگی با موضوع «تهران»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاشین بیاین&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-1446559265882936303?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/1446559265882936303/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=1446559265882936303' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/1446559265882936303'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/1446559265882936303'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/10/blog-post_28.html' title='تهران به روایت کلاژ'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-WUy99CjrJsE/TqpLALo3adI/AAAAAAAAALo/M27IjR7ZnJE/s72-c/poster4.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-3603037525286536613</id><published>2011-10-27T21:20:00.002+03:30</published><updated>2011-10-27T21:36:26.646+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اتوبوس نویس'/><title type='text'>اتوبوس نویس - ترافیک کوفتی عصر پنجشمبه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-zyvvEqCKrH8/TqmdJjqEmnI/AAAAAAAAALY/GVrggLS-u7M/s1600/IMG_0099.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://3.bp.blogspot.com/-zyvvEqCKrH8/TqmdJjqEmnI/AAAAAAAAALY/GVrggLS-u7M/s320/IMG_0099.jpg" width="224" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Georgia, 'Times New Roman', serif;"&gt;توی یه ترافیک گندی گیر کردم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Georgia, 'Times New Roman', serif;"&gt;نه راه پس دارم نه راه پیش با اره‌ای در جایی که باید. تسلیم فقط.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Georgia, 'Times New Roman', serif;"&gt;معمولش اینه که آدمایی که عصر پنجشمبه توی ترافیکِ گه گیر می‌کنن قراره برن مهمونی‌ای، کنسرتی، سینمایی، چیزی و ترافیکه دلشورهٔ نرسیدن به مهمونی یا کنسرت یا سینما یا اون چیزه، در حالیکه من از صبح امروز قرار بوده فیلم برسونم به دست کارگاه و الان که داره غروب می‌شه هچنان همون قراره. بله قراره فیلم برسونم به کارگاه و دیره. با خوشبینانه‌ترین معیار هم ۸ ساعت دیره- نمی‌گم دوماه چون دوماه رو یکی دیگه قبلن گفته- همون هشت ساعت هم کم نیست.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Georgia, 'Times New Roman', serif;"&gt;فیلمی که می‌گم ازون فیلما نیست که عصر پنجشمبه یا نهایتن ظهر جمعه یا هر زمان از هر روز دیگه‌ای می‌شینن نگاش می‌کنن. کلن نگاه کردنی نیست، یه ورقهٔ کالکه که روش یه طرحهاییه و بایس برسه به کارگاه تا طی یه پروسهٔ وقت گیری تبدیل به شابلون شه. شابلون چاپ سیلک. بله و الان تازه من غروب پنجشمبه که توی ترافیک کوفتی گیر کردم دارم می‌رم که فیلمه رو برسونم به کارگاه، که عکاسی شه، که بعدش شابلون شه، که بعدش شابلونه موجب شه که این طرحا چاپ شن رو لباس و هفتهٔ دیگم نمایشگاس. عقبیم مثل چی.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Georgia, 'Times New Roman', serif;"&gt;بله می‌دونم که بارونه الان خیلی باصفاس ولی من متاسفانه در موقعیت تحقیر و تکذیب هرگونه صفا و صمیمیتم و الان متوجهم که این بارون مسخره بی‌تقصیر نیست در این ۸ ساعت تاخیر امروز من که داره می‌شه ۹ کم کم. &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Georgia, 'Times New Roman', serif;"&gt;وووییی. د تکون بخور لامصب :|&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-3603037525286536613?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/3603037525286536613/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=3603037525286536613' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/3603037525286536613'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/3603037525286536613'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/10/blog-post_27.html' title='اتوبوس نویس - ترافیک کوفتی عصر پنجشمبه'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-zyvvEqCKrH8/TqmdJjqEmnI/AAAAAAAAALY/GVrggLS-u7M/s72-c/IMG_0099.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-4739827922935827360</id><published>2011-10-25T02:08:00.001+03:30</published><updated>2011-10-25T02:12:18.978+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اتوبوس نویس'/><title type='text'>اتوبوس نویس - حاکم و محکوم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;زیرآفتاب، معطل نشسته‌ایم. کسی اعتراضی ندارد نه به آفتاب نه به معطلی احمقانه. اینجا راننده حاکم است، ما ساکتیم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;زیر آفتاب نشسته‌ام، عرق می‌ریزم و فین فین می‌کنم. این برخورد بدن من است با مقولهٔ آفتاب. آفتابی که اذیت کند البته، وقتی بدن مذکور لذت نمی‌برد طبق معمولش از آفتاب. عرق ریختن و فین فین کردن زبان اعتراض اوست. من ولی معمولن به حرفهای بدنم بها نمی‌دهم. اینجا تنها جاییست که من حاکمم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در اتوبوس شهرک ژاندارمری صندلی محبوب من ردیف سوم است، یعنی از در زنانه که وارد می‌شوم، نگاه می‌کنم طرف ته اتوبوس سومین ردیف سمت راست، سر صندلی. اگر کسی نِشسته باشد گیج می‌شوم. انگار اتوبوس پر باشد. امروز همینطور شد و من همانطور شدم (گیج) و بی‌هوا نشستم روی یک صندلی آفتابی. فین فین کنان و عرق ریزان. یعنی زبان اعتراض بدن در این حد برایم بی‌اهمیت است که دست دراز نمی‌کنم پنجره را باز کنم. تازگی فهمیده‌ام این فرق بزرگیست بین من و همهٔ اطرافیانم. اقدامی جهت آسایشم نمی‌کنم کلن.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;همچنان ایستاده‌ایم. علاف. غلغله. پچ پچ ملایم محیط. آدم‌ها حوصله‌شان سررفته با بغل دستی غریبه مشغول شده‌اند به گپ و گفت. آدم گل درشتی نیست. همه آرام و عادی‌اند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بالاخره راه افتاد. به اندازه کافی دیر است. حوصلهٔ نگرانی ندارم ولی.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دارم فکر می‌کنم چرا شروع کردم به نوشتن؟ یادم نیست، یک انگیزه‌ای باعث شد شاید اینکه حال خواندن نداشتم. توی اتوبوس اگر چیزی نخوانم باید بنویسم. متاسفانه آدم گپ زدن با بغل دستی نیستم، دوست داشتم باشم. اهل گوش دادن هم نیستم. از هدفون بیزارم. بدلایل فیزیکی و متافیزیکی. هدفون هم اذیتم می‌کند و گوشم را به پر پر می‌اندازد و هم شبیه فحش است وقتی دیگران در گوششان دارند. آشنا و غریبه‌اش مهم نیست. فحشیست که روی پلاکارد نوشته باشی با حروف بُلد و گرفته باشی دستت که «گور بابای همتون» شاید بگویید فحش نیست، این برداشت من است.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هان! یادم افتاد. نشسته بودم اینجا. بی‌کاغذ و خودکار، بیکار، زیر آفتاب، فین فین می‌کردم و عرق می‌ریختم، زل زده بودم به دستبند سبزم، مچ خودم را درحالی گرفتم که داشتم جواب می‌دادم به بازجویم. بحث می‌کردم با بازجو، خیلی منطقی خیلی موقر، می‌گفتم آقای شما اسمش را گذاشته فتنه، من موافق نیستم، می‌گفتم ما طرفدار کسی بودیم، هستیم، که قرار بود با دروغگویی و رمالی و فساد مبارزه کند... بازجو عربده می‌کشید که تو معاندی. توضیح می‌دادم برایش که مخالف با معاند فرق دارد. می‌گفتم که مگر نمایندهٔ مجلسی وزیری وکیلی چیزی هستم که واجب باشد التزام عملی و فلان دارشته باشم به کسی؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اینجای بحث بود که مچ خودم را گرفتم، در دو فاز، اول با این مضمون که «هااان! آره! تو برو اون تو، بشین بحث کن!» در واقع اصطلاح روشنگر فاز اول مچگیری‌ام این است که تخمش را ندارم قاعدتن ولی من از این اصطلاح روشنگر استفاده نمی‌کنم، نه به دلیل رعایت ادب، بلکه بدلیل دختر بودن. بدلیل اینکه دختر‌ها تخم ندارند و من شاکیم ازینکه ادبیات مردانه شده ادبیات بدیهی.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فاز دوم مچ گیری اما مضمون متفاوتی داشت. دوباره مچ خودم را گرفتم زیرا این مکالمه و نظایرش را بار‌ها و بار‌ها داشته‌ام با خودم. اینکه مجرم باشم و با بازجوی فرضی مشغول بحث. اینکه از رگ گردن به آدم نزدیک‌تر است چنین موقعیتی . موقعیت محکومیت (دیشب همین اصطلاح رگ گردن را دوبار در دو متن مجزا خواندم دوست داشتم حالا استفاده‌اش نکنم ولی واژه جایگزینی به فکرم نمی‌رسد).&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;واقعن چند درصد از مردم دنیا بی‌اینکه دزدی کرده باشند یا آدم کشته باشند یا جنس قاچاق فروخته باشند، برایشان قابل هضم است این موقعیت محکوم بودن .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;زندگی عجیب و بیمار و کمیابی داریم متاسفانه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-4739827922935827360?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/4739827922935827360/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=4739827922935827360' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/4739827922935827360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/4739827922935827360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/10/blog-post_25.html' title='اتوبوس نویس - حاکم و محکوم'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-6603338681203725754</id><published>2011-10-20T01:39:00.000+03:30</published><updated>2011-10-20T01:39:12.430+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فروشگاه کلاژ، گاندی، دکان نویس'/><title type='text'>دکان نویس،بی ارتباط با دکان در ارتباط با نِویسِ خالی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;امروز هوا گرفته. صدای من هم. حذف به قرینهٔ معنوی «گرفته» به دلیل ویژگی شاعرانه‌اش. &lt;br /&gt;اینکه حال ندارم، اینکه بی‌حوصلم وبالاخره اینکه دلچرکینم به احتمال زیاد مربوط به رنگ هواست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز دو سه تا از کافه‌های اینجا باز شده. به وحشتناکی شنبه نیست اوضاعِ سوت و کوری و سکوت. &lt;br /&gt;از لحاظ مشتری البته شاید شنبه کمی بهتر بود. منظورم این است که شنبه کسانی هم از جلوی ویترین ما رد می‌شدند. بعد بین این رد شوندگان بودند یکی دوتایی که تو می‌آمدند و نگاه می‌کردند و باز بین این تو آیندگان و نگاه کنندگان بودند کسانی که حال بکنند و ما دلمان خوش شود به حال کردنشان.&lt;br /&gt;امروز ولی این خبر‌ها نیست. کلن از بیخ کسی نیست. &lt;br /&gt;البته دوتا از دوستان جدی و شدید کلاژ آمده‌اند و برای دوستان و فامیلشان کادو تولد و سوقات خریده‌اند و در اینجور موارد باید گفت باز جای شکرش باقیست ولی این واژه از آن واژه‌هایی است که من نمی‌گویم. حتا برای مسخره بازی هم نمی‌گویم -البته همین دیشب برای یکی کامنت گذاشته بودم خدا رو شکر. بعد فکر کردم چه کامنتی بود؟ لحنش مهم بود کلن. نکته‌اش لحنش بود ولی کامنت که لحن ندارد. مال بعضی‌ها دارد البته ولی مال من ندارد- آدم حرفی که قبول ندارد را نمی‌گوید. آدم می‌گوید البته. یعنی بعضی از آدم‌ها می‌گویند و بعضی نمی‌گویند و من جزو آن آدمهای نگو دسته بندی می‌شوم- شرطش این است که ابتدا جزو آدم‌ها دسته بندی بشوم- نباید بگویم خلاصه. گاهی که از دهنم می‌پرد بعدش هی فکرم مشغولش می‌شود. بگویید دیوانه است. درست گفته‌اید. استم. &lt;br /&gt;مدام انگار در یک مبارزه حق علیه باطل قرار است موضع گیری‌هایم، نگاه‌هایم، واژه‌هایم همه چیزم خلاصه تعیین کننده باشد. می‌روم از کفش ملی کفش بخرم برای کلاس ورزش، خب قاعدتن که جنس چینی را انتظار ندارید تشویق کنم حتا در خفا- دقت دارید که خرید بنده به مثابه تشویق اصلن- بعد یک کفشی که استثنائن همه چیزش مناسب است رویش تیکِ نایکی دارد. آخه کفش ملی عزیز شما چرا؟ بجای این قرتی بازی‌ها کمی هم به خودت رسیدگی کن به کیفیتت، طرحهات، راحتیت. بهترین کفشت را برداشته‌ای تیکِ تحفهٔ نایکی زدی؟ حالا من مشکلم این نیست که ملت فکر کننده نایکی خریده‌ام، حتا مشکلم این نیست که ملت بگویند هو! هو! نایکیِ تقلبی، مشکلم دقیقن این است که حالا اگر این کفش را از کفش ملی بخرم انگار تاییدش کرده‌ام. انگار گفته‌ام آفرین همیشه آرم نایکی بزن تا من بخرم. انگار این یک کفش آمار را به نفع ترویج تقلب قرار است تغییر دهد. بیخیال کفش راحت‌تر می‌شوم. حالا درگیر اینم که کفش با کیفیت پایین‌تر را که برداشته‌ام یعنی شما غم کیفیت نداشته باش ملی جان! بابا تحفه!&amp;nbsp; بابا سمبلیک! آخه کفش خریدن تو را کدام آدم علافی نشسته تفسیر کند؟ &lt;br /&gt;نمی‌دانم ولی این رفتارهای خشکه مقدس وار را از خودم فعلن قصد ندارم کم کنم. می‌فهمم که زیاده رویست گاهی، و زیاده روی زننده است ولی بنظرم می‌رسد انقدر کم رَوی می‌شود در این زمینه که بد نیست من گاهی جبرانش کنم. حتا به قیمت زننده بودن. یعنی جوری باید بشود که میانگینش در جهان نزول نکند مثلن. همچین ذهن انتزاعی‌ای را دارا می‌باشم و جبران کنندهٔ میانگین جهان هستم چنان که مشاهده فرمودید.&lt;br /&gt;امروز افتاده‌ام روی دور لو دادن خودم. انگشت ششمم را هی به رخ می‌کشم. &lt;br /&gt;یک استادی داشتیم به اسم آقای افشار، بعدن شد دکتر افشار، زمان درس لی آوت ما هنوز دکتر نبود. آقای افشار را من خیلی دوست داشتم. البته سلیقهٔ من سلیقهٔ غالبِ کلاس نبود اصلن ولی خب نکته سنج و تکه انداز بود و آدم نکته سنج را من دوست دارم چون نان و نمک. دست خودم نیست. کمی هم لکنت داشت ولی با این وجود پرحرف بود، با یک متانت خاصی هم صحبت می‌کرد. وقتی شروع می‌کرد به صحبت معمولن هدفی جز تکه انداختن در کار نبود اصلن، و اینکه&amp;nbsp; امکان نداشت قبل از اتمام ماجرا حدس بزنی منطقهٔ مورد حمله کجاست. یکی از داستانهایی که همیشه یادم می‌افتد نیشم باز می‌شود این است که سر یک کلاسی از کار اکثر بچه‌ها ناراضی و کلافه بود چون هفتهٔ قبلش کلی توضیح داده بود تصویر با کادر افقی شدید - که نسبت عرض به طولش خیلی زیاد باشد- لی اوتش سخت است و برای شما زود است فعلن. همهٔ بچه‌ها برای لی آوت این هفته از‌‌ همان کادر کوفتی استفاده کرده بودند و همه هم از دم گند زده بودند. گفت: -شما کلن با متانت بخوان و داخل پرانتز‌ها را به کرات- شما ممکنه (پ)پاتون شیش تا انگشت داشته باشه، بعد (می‌)می‌آین سر کلاس من (می‌)می‌شینین می‌گم تکلیفا رو بذارین رو (می‌)میز، دلیل نداره (ک)کفش و (جو)جورابتونو در بیارین (پ)پاتونو بذارین رو (می‌)میزی که جای (ک)کاره گرافیکه بگین (م)من صادقانه می‌گم (پ)پام شیش تا انگشت داره! به ما ربطی نداره (پ)پای شما چند تا انگشت داره! چیزی که ما ازتون می‌خوایم یه لی اوت سادس... بعد ما همینطور هاج و واج نگاش کردیم و به آخرین نفری که کار به استاد نشون داده بود هم نگاه کردیم و من سعی می‌کردم بر خلاف بقیهٔ کلاس به کفشای اون آدم زل نزنم ولی نمی‌شد... بعد در ادامه گفت: وقتی می‌گم کادر افقیِ (ای)این شکلی سخته بگین خب! فعلن بذارینش (ک)کنار. (نی)نیازی نیست نقطه ضعف تون رو (تو)تو چشم ما فرو کنین به زور... آ نیشی منم وا! &lt;br /&gt;آخی! آقای افشار!اصل جذابیتش به این بود که لبخند مبخند تو کارش نبود. همش اخم. همش جدی. یبار برعکس همیشش یه چیز خیلی خیلی بیمزه‌ای گفت، بعد خودشم خندید. آقا بچه‌های کلاس همگی پهن شده بودیم رو زمین از خنده. ممکن بود سکته کنیم دست جمعی در اثر خنده. وضعیت اسفباری بود. همه بخاطر اینکه آقای افشار خندیده. آخه آقای افشار خیلی نمکی می‌خندید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصمیم داشتم در این نوشته از لحن موسوم به کتابی فقط استفاده کنم ولی دامن از دست برفت. حوصلهٔ بازخوانی و تصحیح ندارم. بخصوص که تصمیمم از سر شکم بود. الکی محض امتحان. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز عصبیَم. بیخودی. یا باخودی. توی دلم با آدمهای زیادی قهرم. به دلایل احمقانه: اینکه چراغ جی تاکشان خاموش است. اینکه صبح موقع صحبت تلفنی با من مشغول کوروچ کوروچ خوردن بوده‌اند، اینکه در جواب کامنتم لبخند تحویلم داده‌اند، اینکه در جواب کامنتم لبخند تحویلم نداده‌اند. اینکه موقع بیرون آمدن من از خانه در رختخواب بوده‌اند، اینکه هفتهٔ پیش بنظرم بی‌حوصله با من صحبت کرده‌اند. اینکه لابد منتظرند من به‌شان زنگ بزنم، اینکه موقع حساب کردن کرایه بقیه پول پاره به من انداخته‌اند، اینکه زیر قولشان زده‌اند، اینکه امروز سراغ من نیامده‌اند،... همهٔ این‌ها و هزاران دلیل دیگر امروز دارم برای قهر با عالم و آدم. الکی. مودی. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیدا الان آمد سراغم ولی. یکهو. شاد شدم. یکی از لیست قهرم کم می‌شود. الان با عالم و آدم منهای یک نفر قهرم هنوز ولی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گمانم زیاد شد برای امروز.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-6603338681203725754?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/6603338681203725754/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=6603338681203725754' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/6603338681203725754'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/6603338681203725754'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/10/blog-post_20.html' title='دکان نویس،بی ارتباط با دکان در ارتباط با نِویسِ خالی'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-8001967269561391902</id><published>2011-10-15T23:10:00.002+03:30</published><updated>2011-10-15T23:31:08.097+03:30</updated><title type='text'>دکان نویس - سرباخوردگی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/-URW5YUklBdo/TpnmcIpjuRI/AAAAAAAAALM/8WHTE35aNes/s1600/sarbakhordegi.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 283px; height: 400px;" src="http://3.bp.blogspot.com/-URW5YUklBdo/TpnmcIpjuRI/AAAAAAAAALM/8WHTE35aNes/s400/sarbakhordegi.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5663811377427626258" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right; font-family: georgia;"&gt;خواببَم بیاد در ضِبن&lt;br /&gt;بعد اینا زدن کل کافه های دور و اطرافِبونَم پکوندن. ینی در واقع پُلُمبوندن.&lt;br /&gt;سکوت و سکون بَرگباری حاکِبِه اینجا&lt;br /&gt;بُهِبتر از هَبه اینکه آبجوشم الان از هیچ کافه ای نِبیتونم بگیرم.&lt;br /&gt;تاحالا سربا خوردین بدون چای؟ بیدونین خط بره گردان برگرده ینی چی؟&lt;br /&gt;اصن  بعضیا انقد بدیهی بیدونن چای خوردن به وقت سرباخوردگیو که بش بیگن چایدن.  بَثَن بجاین که بگن سربا خوردَبا بیگن چایدم. در حال حاضر احساسم نسبت به  این قشر بُرَفَه اینه که کوفت بخورن. بجای چای البته&lt;br /&gt;بَن اینجوریم  بَبولَن که بوقع سرباخوردگی نبَکام رو میاد. چون آبا هَبه از هفت سوراخم  داره بیریزه بیرون. نَبَکِ خالی بیبونه ازم. بدیم اینه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-8001967269561391902?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/8001967269561391902/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=8001967269561391902' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/8001967269561391902'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/8001967269561391902'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/10/blog-post_121.html' title='دکان نویس - سرباخوردگی'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-URW5YUklBdo/TpnmcIpjuRI/AAAAAAAAALM/8WHTE35aNes/s72-c/sarbakhordegi.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-1307731584403323028</id><published>2011-10-15T20:22:00.000+03:30</published><updated>2011-10-15T20:31:27.748+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فروشگاه کلاژ، گاندی، دکان نویس'/><title type='text'>دکان نویس - سکوت گاندی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;خانوم شما نشستین اونجا؟ همشونو دارن می‌بندنا!» پیرمرد مال دو مغازه آنطرف‌تر است. بچه‌ها اسمش را گذاشته‌اند جغد شوم. تاکیدم روی عوامل نامگذاری ازین بابت است که خودم را مبرا کنم. دلم می‌سوزد. هم برای جغد هم برای پیرمرد. علت نامگذاریش این است که از اول که ما اینجا را اجاره کردیم در نفوس بد زدن و ته دل ما را خالی کردن کم نگذاشته. کلن آدم متاسف و غصه خوریست، برای همین وقتی دیدم نزدیک می‌شود سرم را انداختم پایین و با دقت به تی شرتها زل زدم که یعنی خیلی مشغول کاری هستم، بلکه چشممان به هم نیفتد و مجبور به تایید نُچ نُچ‌هایش نباشم. ولی اصلن آمده بود به قصد من و اصلن خوب شد که آمد، و اِلا دو ساعت بعد بی‌خبر از دوجهان می‌آمدم بیرون و مواجه می‌شدم با منظرهٔ اینهمه کافهٔ بستهٔ دورتا دورم. بی‌آنکه درجریان باشم ماجرا چیست.&lt;br /&gt;ماجرا همین بود. ۷ تا کافه در طبقهٔ ما بود، هر هفت تا را بستند. پلمب کردند. به دلیل عدم رعایت ضوابط فلان. دوتا که مظلوم‌تر بودند دو روز زود‌تر بقیه را امروز ظهر. یا پیش از ظهر&lt;br /&gt;کسی شوکه نشد البته. شوک مال هفتهٔ قبل بود که ریختند همزمان در کافه‌ها، فیلمبرداری کردند از آدم‌ها که نشسته بودند به گپ و گفت، دختر‌ها که سیگار می‌کشیدند، خنده، تجمع، دل خوش، آرامش، همهٔ مدارک جرم خلاصه. شاید البته‌‌ همان روز هم کسی شوکه نشد.&lt;br /&gt;همه می‌دانستند. همه می‌دانیم. اینطوریست روال زندگیمان. حتا آدرنالینمان هم تکان نمی‌خورَد. عادت دارد. عادت داریم. به مجرم بودن&lt;br /&gt;خلاصه بی‌آنکه شوک باشم ولی باحیرت از خودم که چه کز کرده‌ام ته دکان و چه بیخبرم از دنیا و ما فیها خالدون رفتم بیرون.&lt;br /&gt;همه داشتند گلدان‌هایشان را می‌سپردند دست همسایه‌ها که ما باشیم، یخچال‌ها را خالی می‌کردند در ساک خرید، خیلی آرام، خیلی متین، آقای پُلمبی را که مامور بود و لابد معذور را صدا می‌زدند که آقا بیا، کار ما تمام شد. آقای مامور یا معذور، می‌آمد کاغذ یک سوم آچهارش را خیس می‌کرد می‌زد روی درز بین در و چهارچوب،‌‌ همان موقع چسباندن هم آخرین پچ پچ‌ها را می‌کردند با آقای مامور، او هم آخرین پچ پچ‌ها را لابد مبنی بر معذوریتش می‌کرد با آن‌ها. خیلی دوستانه و متین.&lt;br /&gt;گودو (همسایه بغلی) را که داشتند می‌بستند مشتری آمد برایم. احساس خیانت می‌کردم که نباشم موقع چسباندن پلمب. هی حواسم جای آنکه به مشتری باشد به محمدِ گودو بود. حالا اصلن هم روابط خوبی با هم نداریم. یعنی در واقع همین امروز هم به هم سلام نکردیم. من آدم سلام نکردن و اینجور روابط ناهنجار نیستم ولی خودش به قول اصفهانی‌ها گاگیر (گاه گیر) دارد. گاهی شوخی و خنده و اشک و آه، گاهی هم در حد محل سگ. به من وقتی محل سگ نگذارند بیخیالِ حسن نیت می‌شوم. حالِ روابط بلاتکلیف و گاگیر ندارم. ولی امروز خب فرق می‌کند. مصیبت همسایه داغدار می‌کند آدم را. حالا هرچقدر که روابطمان خوب نبوده باشد. همسایه‌ایم.&lt;br /&gt;مشتری را زود از سر باز کردم که باشم برای وداع. ولی محمد ِ گودو - که سلام نکرده بود امروز- خدافظی هم نکرد. سرش را انداخت پایین و رفت الاغ. بیخودی هی نگران حسن نیت نهایی بودم که به خرج نداده و جاهل نمانم.&lt;br /&gt;پیرمرد حالا دارد برای بار هفتم یا هشتم داستان ولنتاینی را تعریف می‌کند که برف تا زانو نشسته بود همه جا ولی اینجا نه. اینجا از تجمع مشتری برف به زمین نمی‌رسید. قصهٔ اینکه آنروز بالای ۲ ملیون فروش داشته. بعدش قرار است راجع به مشتری‌های ساعت یازده و نیم شب صحبت کند که گفته‌اند بیا برگرد باز کن خرید داریم. توی برفِ تا آنجا. تهش قرار است به این برسد که ولنتاین پارسال ولی یک قران هم فروش نداشته، بعد کف دست‌هایش را بهم بمالد که گذشت آن دوران و تمام شد. ولی نه! پایان بندی عوض شده، یکجایی از داستان که حواسم نبوده ربطش داده به کافه‌ها. حالا دارد تعداد نانخورهای هر کافه را می‌شمرد. اینکه علاوه بر خدمهٔ خود کافه، بقال و چقال و قناد و دیگران هم نانشان در این کافه هاست. باز نفهمیدم با چه ترفندی، ولی به نرمی برگشتیم به ولنتایت پارسال.&lt;br /&gt;خب پایان بندی در واقع به قوت خود باقی ماند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-1307731584403323028?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/1307731584403323028/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=1307731584403323028' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/1307731584403323028'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/1307731584403323028'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/10/blog-post_15.html' title='دکان نویس - سکوت گاندی'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-4143723929013386897</id><published>2011-10-08T19:16:00.001+03:30</published><updated>2011-10-08T19:44:56.046+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فروشگاه کلاژ، گاندی، دکان نویس'/><title type='text'>دکان نویس - آن مرد آمد. آن مرد با ذوق آمد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;یه آقای محترمی اومد. گفت به پیشناهاد یکی از دوستان. گفت پیرهن آستین بلند می‌خواد.&lt;br /&gt;خب راستش من اصن به نظرم نرسید مشتری باشه. چیزی که می‌خواست رو هم نداشتیم.&lt;br /&gt;الان آقاهه رفت درحالیکه تی شرتی رو که پرو کرده بود در نیورد و لباس خودشو چپوند توی کیفش.&lt;br /&gt;و من آی حال می‌کنم با مشتریایی که لباسمونو در نمی‌آرن، با یه لباس دیگه میان تو با یه لباس دیگه می‌رن بیرون&lt;br /&gt;بچگیام خودم اینجوری بودم. هر وخت کفش می‌خریدم جدیدا رو می‌پوشیدم قبلیا رو می‌ذاشتم تو جعبهٔ نوئه.&lt;br /&gt;حالا دیگه نه. دیگه کهنه پرست شدم. طول می‌کشه که از قبلیه دل بکنم. تا لباس تازه‌ رو به رسمیت بشناسم.&lt;br /&gt;البته چرا. یبار سه چار سال پیش تو استانبول یه همچین کاری کردم. خیلیم بم چسبید.&lt;br /&gt;سفر  کوله به پشت رفته بودیم و من هرچی لباس برده بودم یقور و بی‌ریخت بود.  یادم نبود علاوه بر کوله کشی می‌خوام تو خیابونا راه برم باد بیاد، بزنه تو  موهام، بپیچه به پرو پام. بعد هی دخترای پیرهن گل گلی می‌دیدم تو خیابونا  همش یجورِ حسرت بدلی نگاشون می‌کردم&lt;br /&gt;بلخره احسان گفت چیه خب؟ بیا بریم یکی ازینا بخر انقد مردمو با حسرت نیگا نکن.&lt;br /&gt;خلاصه  رفتیم خریدیم. همونجام من پوشیدم اومدم بیرون. تمام اونروز و روزای بعدشم  درش نیوردم. خب من کلن آدم عقده‌ای ای هستم در مورد دامن پوشیدن در خیابون  بخصوص. اونم دامن گلدار. مث هایدی. تازه بادم بیاد.&lt;br /&gt;اونروزم فروشنده هه نیشش واز شده بود. شاد شد از ذوقی که واسه لباسه داشتم.&lt;br /&gt;مث الان من که نیشم وازه&lt;br /&gt;آخه آقاهه اصن بش نمی‌ومد ذوق کنه&lt;br /&gt;اولش که گفت دوستم گفته، فکر کردم دوستش آخه به ما لطف داشته ولی اینکه از کارای ما خوشش نمی‌آَد&lt;br /&gt;بعد دیدم ئه! آقا پوشید و درشم نیورد&lt;br /&gt;آفرین آقای با ذوق. روزمو ساختی:)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-4143723929013386897?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/4143723929013386897/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=4143723929013386897' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/4143723929013386897'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/4143723929013386897'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/10/blog-post_3100.html' title='دکان نویس - آن مرد آمد. آن مرد با ذوق آمد'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-7467775091947807290</id><published>2011-10-08T18:41:00.002+03:30</published><updated>2011-10-08T19:12:15.188+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فروشگاه کلاژ، گاندی، دکان نویس'/><title type='text'>دکان نویس- متولد پنجاه و هشت</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right; font-family: georgia;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/-2C3SeDrm4cA/TpBpG0Mi13I/AAAAAAAAALE/mcr8O9vxvMs/s1600/58.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 363px; height: 400px;" src="http://4.bp.blogspot.com/-2C3SeDrm4cA/TpBpG0Mi13I/AAAAAAAAALE/mcr8O9vxvMs/s400/58.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5661140297416103794" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;میز اولی چند تا دخترن که یکیشون تولدشه.  کیک بی بی وسط میزه  و یه بحثیم  میشه موقع شمع فوت کردن سر درست و غلط سن. رای اکثریت به بیست و هشته.  متولد یه اظهار نظری میکنه که ظاهرن معنیش  احساس کهولته. همه با آوای  هماهنگ اِاِاِاِه دعواش میکنن. یکیشون میگه خواهر من که پنجاه و هشتیه ازین  حرفا نمیزنه که تو میزنی. دو سه بارم جمله ی تسکین دهندشو تکرار میکنه.&lt;br /&gt;دقیقن پنجاه و هشتی به مثابه  کهولت مسلم&lt;br /&gt;رفتم دم در ببینم کودومشون خواهرش پنجاه و هشتیه&lt;br /&gt;بش بگم چار سال هیچی نیس دختر جون. هیچی نیس. خودِ من همین پریروز 28 سالم بود. پنجاه و هشتیم هستم&lt;br /&gt;نگفتم ولی&lt;br /&gt;بذا به دل خوش کیک بی بی شونو بخورن اصن&lt;br /&gt;ندانسته و جاهل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-7467775091947807290?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/7467775091947807290/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=7467775091947807290' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/7467775091947807290'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/7467775091947807290'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/10/blog-post_1139.html' title='دکان نویس- متولد پنجاه و هشت'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-2C3SeDrm4cA/TpBpG0Mi13I/AAAAAAAAALE/mcr8O9vxvMs/s72-c/58.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-8667592643842797021</id><published>2011-10-08T18:00:00.002+03:30</published><updated>2011-10-08T18:03:27.434+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فروشگاه کلاژ، گاندی، دکان نویس'/><title type='text'>دکان نویس - نارنگی دارم دوسش دارم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right; font-family: georgia;"&gt;طبق معمول چهار شنبه‌ها نشسته‌ام در کُلاژ.&lt;br /&gt;امروز حسابی خنکه. نوک دماغم و سر انگشتام سردن.&lt;br /&gt;من آدم سرمایی ئی محسوب می‌شم ولی ازون آدم سرماییا که هوای خنک دوس دارن.&lt;br /&gt;حدِ خنکیِ مطلوب.&lt;br /&gt;کاش یه مدتی همینجوری بمونه هوا.&lt;br /&gt;یا  حتا می‌تونه سرد‌تر و گرم‌تر بشه اگه دلش خواست. ولی وقتی من کارامو کردم و  مشقامو نوشتم و نمایشگامو دادم و بیکار شدم باز دوباره برگرده همینجوری  شه. یه موقعی که من برسم سر فرصت باش حال کنم. کاریشم ندارما. همینطوری  می‌شینم توش. فوقش همچی تاتی تاتی کنون قدم بزنم. فوقش!&lt;br /&gt;همچنان گاندی خلوته. ولی خلوتِ مرگ نیست. ازون خلوت خوباس که توش زندگی همچین آسه آسه در جریانه.&lt;br /&gt;اصن نفهمیدم چطوری ظهر شد؟ تندی گذشت.&lt;br /&gt;امروز چهارتا مشتری داشتم. هرچهارتاشونم گودری. یکیشون مامان دوقلو‌ها بود.&lt;br /&gt;من اگه روزی در زندگیم تصمیمِ عجیبِ بچه دار شدن گرفتم از ته دل می‌خوام که دوقلو باشه.&lt;br /&gt;ازونجا که ارث ژنتیکیشم دارم اصن بعید نیست.&lt;br /&gt;حالا  همچین می‌گم اگه یه روزی انگار بیست سال وقت دارم. سی و دو سالمه. بایس تو  همین یکی دو سال تکلیفمو با این «تصمیم عجیب» روشن کنم. سخته.&lt;br /&gt;بلخره ته پسته تازه‌هایی که برای امشبم گذاشته بودم دراوردم. برانکه آدم دله‌ای هستم.&lt;br /&gt;بنظر  من سخت‌ترین کار روزایی که فروشندم توالت رفتنه. یا بایس دم کسی رو ببینی  که حواسش به اینجا باشه تا بری و برگردی. یا بایس در فروشگاهو قفل کنی. این  یعنی کار سخت. و برای همین من تا به مرحله پیچش و ریزش نرسم تن به این ذلت  نمی‌دم. معمولن هم حال ندارم از کسی بخوام حواسش باشه در نتیجه حال دارم  که همزمان به خودم بپیچم و دنبال کلید فروشگاه ته کیفم بگردم.&lt;br /&gt;دسته  کلیدِ توالتِ بو گندوی گاندی یک کلید وی آی پی هم داره که مال وری ایمپرتنت  پیپله که ما باشیم. یعنی فروشنده‌های پاساژ. من هر وقت این کلید رو  می‌ندازم توی درش، فکر می‌کنم که قراره یه چیز وحشتناکی ببینم اون وسط.  مثلن یه جنین سقط شده، وسط کاسه توالت. اصن اینجوری بگم: می‌بینمش. یهو  نگران می‌شم و با ترس و اشمئزاز توشو نگا می‌کنم. تاحالا که خبری نبوده.  همیشه تمیز و خالی بوده. ولی این تصور من برای خودم خیلی عجیبه. اصن از کجا  اومده؟ خیلی مریضم؟ آخه هر دفعه این فکره تو اون لحظه می‌آد. یه آن.&lt;br /&gt;کافه  گودو که همسایه بغلی ماست معمولن از باقی کافه‌های اینجا شولوغتره. دلیلشو  نمی‌دونم. بهرحال کیفیتش بد‌تر از بقیه نباشه بهتر هم نیست. قیمتاشم  همینطور. شاید بخاطر جاشه. الان که ساعت سه و نیمه و بقیه دارن مگس  می‌پرونن میزای گودو پره. بخوام یا نخوام می‌شنوم صدای صحبت آدما رو. -  همین الان یه پسری با تحکم به دختر همراهش گفت: پیشنهاد می‌کنم جدایی نادر  از سیمین رو یبار دیگه ببین انقد زود راجع به آدما قضاوت نکن! - اگر تمرکز  کنم حتا می‌تونم بحث هر سه تا میز رو پیگیری کنم. تمرکز نمی‌کنم. معمولن  همون تک جمله‌هایی که می‌شنوم هم حال آدمو می‌گیره. البته اینکه اینهمه  تنوع آدمیزادِ بی‌ربط به هم در جهان هست مایه دلگرمیه.&lt;br /&gt;بدجوری بوی شیرینی می‌اد. من ولی امروز نارنگی پوست سبز دارم برای مبارزه با انواع بوهای اغفال گر.&lt;br /&gt;بله نیناجان! نارنگی پوست سبز :)&lt;br /&gt;نظر شخصیم اینه که نبود این نوع نارنگی در بلاد خارجه دلیل کافی محیا میکنه برای بازگشتِ رفقای جلای وطن کرده. جدی&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-8667592643842797021?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/8667592643842797021/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=8667592643842797021' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/8667592643842797021'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/8667592643842797021'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/10/blog-post_08.html' title='دکان نویس - نارنگی دارم دوسش دارم'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-4721149621614842647</id><published>2011-10-08T17:31:00.005+03:30</published><updated>2011-10-08T17:57:46.980+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فروشگاه کلاژ، گاندی، دکان نویس'/><title type='text'>دُکان نویس - سرخوش</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right; font-family: georgia;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;داشتم در مزایای سفر می‌نوشتم. پرید.&lt;br /&gt;بعد از مدت‌ها (۱۸ روز) نشسته‌ام در فروشگاه کلاژ. از ده و نیم صبح تا حالا که هفت و نیم شب است دشتی نکرده‌ام.&lt;br /&gt;برخلاف  باقیِ روزهایِ کسادی، حالم طور بدی نیست. نه بور و ضایعم نه هول و نگران.  تعجب می‌کنم از خودم. در این روزهایی که همهٔ دور و بری‌هایم برگریزانند از  افسردگی.&lt;br /&gt;گمان نکنم هیچ موقعی چنین حجم زیادی از آدمهای افسرده همزمان  دیده باشم. شاید هم اشتباه می‌کنم. شاید هم مغزم طبق معمولِ سایرِ مواردی  که به مذاقش خوش نیامده موقعیتهای مشابه را پاک کرده از حافظه‌ام. مغز خود  مختاری دارم در این زمینه.&lt;br /&gt;احتمال قوی‌تر این است که همیشه این موقع  سال حالم فکار‌تر از این بوده که به احوالات بقیه توجه کنم. از حدود بیست  شهریور می‌افتم در سرازیری، تند و تند قل می‌خورم به سمت اعماق تاریکی. تا  کی؟ یادم نیست. ولی همیشه این وقت سال توی همین حجم عظیم افسرده‌ام خودم.  امسال ولی نیستم. شاید شعف سفر است، نمی‌دانم.&lt;br /&gt;حدسم این است که در  رفته‌ام. در تاریخ موعود خانه نبوده‌ام. زمانی که باد بهم زده هورمونهای  کوفتی را قِصِر در رفته‌ام. اگر این فرارم مثمر ثمر باشد همچنان تا یکی  دوماه آینده، تجویزش می‌کنم برای سال بعدتان. اگر جزو‌‌‌ همان حجمید امروز.  سال دیگر هفته‌های آخر تابستان فرار کنید شما هم. جدن.&lt;br /&gt;- دو نفر وارد  شدند، نفر دوازدهم و سیزدهمی هستند که از صبح تا حالا وارد شده‌اند به این  یکی‌ها کمی امیدوارم. بد روزگاری شده ولی. نمی‌دانم. امیدم بیراه نبود. دشت  گرفتم. با یک تاپ و ۴ تا مرغ و جوجه سفالی&lt;br /&gt;روزهای پر تنشی در پیش  داریم، تا دو سه هفته دیگر قرار است نمایشگاه داشته باشیم ولی خیلی عقبیم.  اوضاع کارگاه چاپ فکار است. تعدادمان در این وانفسا نصف شده کار‌هایمان چند  برابر. وردست چاپ نداریم. هی از دوست و آشنا وردستی گدایی می‌کنیم. گاندی  بی‌رونق است. در واقع کلاژ بی‌رونق است و اِلا گاندی که الان غلغله است -  همان‌ها که به مجسمهٔ سفالی جوجه‌ها که ۲۵۰۰ تومان است می‌گویند گران  می‌روند گودو چای لیوانی کیسه‌ای می‌خورند ۳۵۰۰ تومن. دلیلش این است که  مجسمه سفالی ساخت چین کارهای ما را گران جلوه می‌دهد ولی کافهٔ ساخت چین  هنوز نداریم که رقیب کافه‌ها شود-&lt;br /&gt;قبل از نمایشگاه‌مان تازه دختر دایی  فرنگیم می‌‌آید ایران عروسی بگیرد. هیچ نه لباسی دارم نه به فکرش تا این  لحظه بوده‌ام. الان یهو یادم افتاد. سه سفارش انجام نشده دارم. جواب دونفر  را هنوز نداده‌ام که از دستم عصبانیند. پولمان ته کشیده و این ماه هم حقوقی  در کار نیست کما فی السبق.&lt;br /&gt;هی همه این‌ها را ردیف می‌کنم خودم را  امتحان کنم ببینم کِی هول می‌افتد به دلم. کی چرک می‌شود همه چیز. کی بغضم  بر می‌گردد به جایگاه همیشگی‌اش، گوشهٔ گلو.&lt;br /&gt;سربلندم هنوز&lt;br /&gt;امروز پست  لی لی را خواندم یاد حال سه سال پیش خودم افتادم. نمی‌دانم درست؟ سه سال  پیش بود یا چهار سال پیش. بد‌ترین دورانم بود. همین وقت سال. آن سال هم  شهریور سفر رفته بودم - اوایلش البته- آن سال بد بودم. همه چیز به گریه‌ام  می‌انداخت. همه چیز مطلقن. صبح بیدار می‌شدم با گریه. احسان با تعجب نگاهم  می‌کرد بد‌تر گریه‌ام می‌گرفت. هق هق. پشتش را می‌کرد دوباره می‌خوابید. از  تصور دلخوری‌اش خفه می‌شدم از گریه. لباس می‌پوشیدم با گریه. کارمندی به  گریه‌ام می‌انداخت. پاورچین از حال رد می‌شدم که بهرنگ خوابیده بود. او هم  با حال خراب. هق هقم خفه‌ام می‌کرد. افتضاح بودم. افتضاح. پیش مشاور  می‌نشستم. می‌گفت خودت را نگه ندار گریه کن، تو بجای گریه می‌خندی! من؟  می‌خندم؟ لبخند زده بودم محض سلام و احوال پرسی. دستمال را قاپ می‌زدم از  روی میز. زار می‌زدم. کلمه‌هایم همه می‌شکست بین زجه‌ها.&lt;br /&gt;نمی‌فهمیدم چرا&lt;br /&gt;یعنی این روزهای سیاه قرار است تکرار شود؟ باورم نمی‌شود. دست کم در این لحظه باورم نمی‌شود.&lt;br /&gt;- دو مشتری آشنا وارد شدند. این‌ها هم خریدارند. شرط می‌بندم.&lt;br /&gt;بودند. امروز روز تاپ با طرح فروغ است ظاهرن&lt;br /&gt;نشسته‌ام  در مغازه به نوشتن. ایده‌ای ندارم که چقدر شده تا الان من فقط سه خط آخر  را می‌بینم. احسان از راه رسید. هن هن کنان. ساندویچ بدست.&lt;br /&gt;گرسنه‌ام چقدر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ. ن: این پست و چند پست بعدی نوشته های  «گودری» بودند.  همینطور بی دلیل الان فکر کردم وبلاگی شوند ازین به بعد. جهت ثبت در تاریخ مثلن! نگران شدم که تاریخ نویسها نوتهای گوگل ریدر را نخوانند یکهو. چمیدانم. الکی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-4721149621614842647?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/4721149621614842647/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=4721149621614842647' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/4721149621614842647'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/4721149621614842647'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='دُکان نویس - سرخوش'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-2905583319544883394</id><published>2011-08-26T00:51:00.001+04:30</published><updated>2011-08-26T01:38:35.850+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='من'/><title type='text'>بازگشت ندای درونی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right; font-family: georgia;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پویای توی سرم برگشته.&lt;br /&gt;بعد از دو سال؟ سه سال؟ بله حدود سه سال.&lt;br /&gt;خیلی دیر متوجه غیبتش شده بودم . همین چند وقت پیش داشتم برای کسی توضیح می‌دادم که چطوری بعد از دورهٔ روانکاوی میل به نوشتن رو از دست دادم؛ همون موقعی که داشتم براش توضیح می‌دادم خودم متوجه شدم که چیزی که کم شده، چیزی که عوض شده، همونی که اسمشو گذاشته بودم میل نوشتن، صدای خودم بود که عادت داشتم به شنیدنش از بچگی. صدایی که همیشه و همه جا هرچیزی رو که می‌دیدم هر اتفاقی را که داشت می‌افتاد همون حین، همون موقع داشت برام تعریف می‌کرد. همیشه بود. فکر می‌کردم این صدا صدای فکر کردنه. خیلی دیر بعد از دو سال غیبت اون صدا یهو یه روز وقتی داشتم جریان روانکاو رو برای کسی تعریف می‌کردم متوجه شدم که فرق کرده. که صدایی نیست. که بی‌واسطهٔ اون فکر می‌کنم. بی‌واسطهٔ اون حتا گاهی خندم می‌گیره، یا گریم. بی‌اینکه برام تعریف کنه چه خبره.&lt;br /&gt;بعدش گیج شدم. بعد ازینکه متوجه نبودنش شدم. گفتم فک کنم دیگه بلد نباشم فکر کنم. یهو بنظرم رسید بهش وابسته بودم. به حضور دائمیش. ممکنه این مدت غیبتشو نفهمیده بودم ولی حالا که فهمیدم یهو انگار کلم پوک باشه. یهو انگار خلا باشه.&lt;br /&gt;مث رفتنش، برگشتنشم نفهمیدم. یه روزی همینطور که داشت برام توضیح می‌داد راجع به اینکه خوبه چطور جواب راننده تاکسی زورگیرو بدم یهو فهمیدم که ئه خودشه! برگشته! ازکی داشت برام حرف می‌زد؟ یادم نبود. خیلی عادی، خیلی نامحسوس برگشته بود&lt;br /&gt;حالا راستشو بخواین یکم خیالم راحت تره. یکم خوشحالم که برگشته. یکمم برام این جریان نگران کنندس.&lt;br /&gt;یعنی چی؟ این صدای آشنا، مریضیه آیا؟ الان باز افتادم تو سرازیری؟ دو به شک شدم خلاصه&lt;br /&gt;حالا نه اینکه این سه سالی که نبود خیلی حالم خوب بود؟ خیلی خوش خوشانم بود؟&lt;br /&gt;ولی خب خودم می‌دونم این سه سال فرق داشت، عاملشم فرق داشت، چهرهٔ بدحالیمم فرق داشت. حالا خیلی بهش خوش بین نیستم، احتمالن یه ریگی به کفشش هست ولی فعلن که با هم خوبیم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-2905583319544883394?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/2905583319544883394/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=2905583319544883394' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/2905583319544883394'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/2905583319544883394'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title='بازگشت ندای درونی'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-3440868881887567663</id><published>2011-06-27T19:58:00.007+04:30</published><updated>2011-06-28T22:10:26.339+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فروشگاه کلاژ، گاندی'/><title type='text'>کرکره ها را من پایین می کشم</title><content type='html'>&lt;div  style="text-align: right; font-family:courier new;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/-tL9QfLaHnkQ/TgoPijmY4hI/AAAAAAAAAIA/a7Y5-gOCsMc/s1600/collage-shop-3.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 267px; height: 400px;" src="http://3.bp.blogspot.com/-tL9QfLaHnkQ/TgoPijmY4hI/AAAAAAAAAIA/a7Y5-gOCsMc/s400/collage-shop-3.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5623324171071709714" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/-JytKhjH_OkY/TgoPi22F-aI/AAAAAAAAAII/9Uu6haFOK8E/s1600/collageshop1.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 267px; height: 400px;" src="http://1.bp.blogspot.com/-JytKhjH_OkY/TgoPi22F-aI/AAAAAAAAAII/9Uu6haFOK8E/s400/collageshop1.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5623324176237853090" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزا وقتم بطرز ناجوانمردانه ای پره. روزی نیست که زودتر از 11 ونیم خونه باشم. این روزهایی که میگم الان دست کم دوماهه طول کشیده. این روزها فروشگاه دار شده کلاژمون. دو روز در هفته فروشندگی میکنم از 11 صپ تا 11 شب. باقی روزاشم خب چون دو روزش صرف فروشندگی شده خیلی وقت کم میارم. تا به خودم میجنبم ساعت 9 شده. بلکه ام 10 ، گاهیم 11حتا. البته دوری از اینترنتم تو این کمبود وقت موثره. در واقع کلی از وقت روزایی که بایس کار کنم صرف جبران عقب موندگیای اینترنتیم میشه.&lt;br /&gt;فروشندگی تو کلاژ هنوز برام عجیبه. عجیبه برخورد آدمها رو با طرحات ببینی و لبخند بزنی و منتظر باشی ببینی که میخرن یا نه. کلن فروشندگی گمونم یکی از معدود شغلاییه که تو عمرم بش فکر نکرده بودم. خودمو جای هیچ فروشنده ای نذاشته بودم هیچوخ. خودمو جای دکتر و رفتگر و معلم و منشی و خلاصه خیلیا گذاشته بودم و فکر کرده بودم بهش که اگه من بودم چیکا میکردم ولی فروشندگی هیچوخ منو درگیر نکرده بود جدن. از روز اولی که ایستادم برای کار تازه مخم شروع کرد پروسس کردن. بخندم؟ فک نکنن میخوام با خنده خرشون کنم؟ نخندم؟ نگن گنده دماغه نیان تو؟ توضیح بدم راجع به کارامون؟ نگن چاخان میکنه؟ توضیح ندم؟ خب ندانسته و جاهل برن بیرون اصن؟ نخرن هیچی؟ مهم نیس؟ نونمون اونوقت از کجا در بیاد؟ خلاصه یه شخصیت فروشنده ای که بمیزان کافی خودم باشه و راضیم باشم از عملکردش هنوز از آب و گل در نیمده.&lt;br /&gt;فروشگاه دار شدنمون در واقع از سر ناچاری بود. یعنی یه موقعی شد که دیدیم خودمونو مسخره کردیم . سه ماه سگ دو میزنیم یه نمایشگاه میذاریم که فوقش یه هفتش مفیده و باقیش همش خستگی در نشده. گفتیم ادای کتیبه ی اخوانو در بیاریم. بگیم لعنت باد چشممان را گوشمان را نیز، باید رفت و رفتیم و خزان رفتیم تا جاییکه فروشگاه آنجا بود. خلاصه گفتیم با این یا درست میشه یا می فهمیم که درست شدنی نیست کلن. دو ماهه که هر روزش با دیدن رقم فروش تخمین میزنیم: درست میشه، نچ درست شدنی نیس، درس میشه، معلومم نیس. خلاصه بالا و پایین هرشبی روی تمام انرژی و هدفمندی و اخلاق و همه چیمون تاثیر میذاره. بی شوخی. تک تک مشتریها مهمن. تک تک نظرایی که راجع به مون میدن یا به گوشمون میرسه دهن به دهن بینمون میچرخه و تفسیر میشه، با حفظ هجابندی و لحن گفتار و همه چی.&lt;br /&gt;چند وقت پیش یه آگهی دادم توی گودر، گفتم شاید اینطوری یه کسایی که پاتوقشون کافه های گاندیه هوس کنن یه سری به ما بزنن. نتیجش برا خودم خیلی جالب بود. فهمیدم جمعیت گودریا واقعن شبیه اعضای یه گروه یا کلوپ کلی شباهت با هم دارن. خیلی کیف کردم. اولن که بازدیدمون خیلی از چیزی که تخمین زده بودم بیشتر بود. بعدشم واقعن با مشتریای گذری فرق داشتن. خیلیم فرق داشتن. محسوس و مشهود بود این فرق. مهمترینش این بود که همشون واقعن به همه محصولات ما دقت میکردن. این حسابی حال منو جا میاره. وقتی کسی بیاد تو و بی اینکه طرحی رو نگاه کنه یه نگاه سرسری به دور و ورش بندازه گلو درد میگیرم. انقد که تو گلوم دارم گفتگو میکنم باهاش به حالت خفقان. خلاصه گودریا خیلی حال دادن بهم. خیلی . هم به من هم به بقیمون. حاصلش این بود که دست کم این هفته احساس کردیم که بیراهه نرفتیم و انگیزه جاتمون تقویت شد حسابی.&lt;br /&gt;شاید اگه نوت بوکدار شم اینجا از خاطرات دوکون داریم تعریف کنم براتون. یعنی فعلن همچی هدفی دارم تا ببینم دنیا دست کیه&lt;br /&gt;.&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/-yD5wNOeoQxY/TgoPjlpjscI/AAAAAAAAAIY/gj7aU1E2ee4/s1600/collage-shop-4.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 267px; height: 400px;" src="http://2.bp.blogspot.com/-yD5wNOeoQxY/TgoPjlpjscI/AAAAAAAAAIY/gj7aU1E2ee4/s400/collage-shop-4.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5623324188801741250" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/-h9BY7w-8rjA/TgoPjJ4_7zI/AAAAAAAAAIQ/X_LpMEIcUf8/s1600/collageshop2.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 267px;" src="http://4.bp.blogspot.com/-h9BY7w-8rjA/TgoPjJ4_7zI/AAAAAAAAAIQ/X_LpMEIcUf8/s400/collageshop2.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5623324181350313778" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-3440868881887567663?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/3440868881887567663/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=3440868881887567663' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/3440868881887567663'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/3440868881887567663'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='کرکره ها را من پایین می کشم'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-tL9QfLaHnkQ/TgoPijmY4hI/AAAAAAAAAIA/a7Y5-gOCsMc/s72-c/collage-shop-3.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-6499403138108980727</id><published>2011-02-13T12:54:00.004+03:30</published><updated>2011-02-13T13:14:45.405+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شما یادتون نمیاد ولی مام یه زمانی بودیم'/><title type='text'>خارش مغزی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/-HlEpChPNi-g/TVejx37H87I/AAAAAAAAAHs/Ip08l2kRgig/s1600/moo.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 383px; height: 400px;" src="http://4.bp.blogspot.com/-HlEpChPNi-g/TVejx37H87I/AAAAAAAAAHs/Ip08l2kRgig/s400/moo.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5573103141115130802" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;حواس خودم را پرت می‌کنم تا دوشمبه شود، نه سه شمبه شود حتا و دوشمبه به خیر گذشته باشد. این پست در جهت همین سرگرمی و حواس پرت کردگی است. نه ربطی به مبارک بودن رفتن مبارک دارد و نه ارتباطی با خیابانروی دوشمبه‌مان. همینطوری بی‌ربط&lt;br /&gt;کمی بیشتر از ۱۰۰۰ بار - به تعداد همه جمعه‌ها و روزهای تعطیل دوران مدرسه- دیده‌ام فیلمی را که در آن یک پسر ننری اول می‌رفت توی یک خانهٔ خرابه‌ای بعد داد می‌زد و کله‌اش را می‌گرفت و بعد فرار می‌کرد یا غش می‌کرد. یادم نیست. بعد صب که پا می‌شد کچل شده بود. یک کچل ناجوری هم. بعد یک معجونی درست می‌کرد که در آن تا جایی که یادم هست یکجای ملخ هم لحاظ شده بود که یادم نیست کجایش. بعد که معجون را می‌خورد سرش می‌خارید و مو در می‌آورد. خیلی مو در می‌آورد. آنقدر که یکی دزدیده بودش یا فریب داده بودش یا چی که با مو‌هایش خط تولید قلم مو راه بیندازد. توی یک لولهٔ فلزی‌ای دراز می‌کشید و هی مو‌هایش رشد می‌کرد و از مو‌هایش قلمو درست می‌کردند. آخرش هم یک کسانی می‌آمدند و نجاتش می‌دادند.&lt;br /&gt;بیشتر از این چیزی ازین فیلم بیش از هزار بار دیده یادم نیست. فیلم خیلی نفرت انگیزی بود به نظرم. هیچ حوصله‌اش را نداشتم ولی آنروز‌ها تماشای برنامه کودک حق مسلم ما بود و حق گرفتنی بود و طبعن به حقدار می‌رسید مثل جرزن که به جرش می‌رسید.&lt;br /&gt;رسم ما این بود.&lt;br /&gt;اصول اخلاقی ما هم اصولن همینهاست. اینکه حقمان را بگیریم حتا اگر حقمان را مجبور باشیم تحمل کنیم. چون حق گرفتنی است و هم اینکه ایمان داشته باشیم به جر رسیدن جرزن را. از ته دل&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-6499403138108980727?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/6499403138108980727/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=6499403138108980727' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/6499403138108980727'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/6499403138108980727'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='خارش مغزی'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-HlEpChPNi-g/TVejx37H87I/AAAAAAAAAHs/Ip08l2kRgig/s72-c/moo.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-5901868494563216816</id><published>2011-01-29T15:51:00.004+03:30</published><updated>2011-01-29T18:03:05.836+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خلوار'/><title type='text'>شاخ شمشاد قدان</title><content type='html'>&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/TUQJHoH21hI/AAAAAAAAAHY/SOm12Lko0Uk/s1600/shakhe-shemshad.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 295px; height: 400px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/TUQJHoH21hI/AAAAAAAAAHY/SOm12Lko0Uk/s400/shakhe-shemshad.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5567585065970882066" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;u&gt;&lt;br /&gt;&lt;/u&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;شمشاد قدان جمعند. چارزانو دورهم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;زیادی همه به هم چسبیده‌اند. صدای برخورد شاخ و برگشان روی اعصاب است حسابی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;گل یا پوچ بازی می‌کنیم. گل دست من است. دست چپم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;هرچند که در مودی که هستم گل هم برایم پوچ است. بی‌معنیست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;می‌فرماید که: مشکوک می‌زنی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;اعصاب ننر بازی ندارم: باز تو برا من شاخ شدی؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;گل را محکم پرت می‌کنم طرفش. نه طوری که عروس پرت می‌کن طرف دو ستان مجردش، با ناز. با غیض پرت می‌کنم. محکم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;گل هم گل عروسی نیست. سنگریزه است گل. ولی خیلی هم ریز نیست. به قاعدهٔ یک سکهٔ ۲۵ تومنی. ریز‌تر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;فرود می‌آید روی قوز دماغش. جیغ می‌زند که: آخخخخ! روانیییی &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;دستش را می‌گیرد دور دماغش شبیه وقتی که آدم عطسه می‌کند. لج آور&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;دستش را با احتیاط باز می‌کند. به طرز چندش آوری یواش. دستش خونی است. هول می‌شوم. خیلی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt; خب انقد که لاس می‌زنی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;لاس نزده بود ولی. حدس زده بود. حدس و لاس فرق دارند. این را نگاه‌های بقیه می‌گفت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;کاش به تعداد کل جمع گل دستم بود. به تعداد تک تک دماغ‌هایشان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-5901868494563216816?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/5901868494563216816/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=5901868494563216816' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/5901868494563216816'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/5901868494563216816'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/01/blog-post_29.html' title='شاخ شمشاد قدان'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/TUQJHoH21hI/AAAAAAAAAHY/SOm12Lko0Uk/s72-c/shakhe-shemshad.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-8785696189917977419</id><published>2011-01-18T15:04:00.004+03:30</published><updated>2011-01-18T15:12:25.255+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شما یادتون نمیاد ولی مام یه زمانی بودیم'/><title type='text'>پای استدلالیون چوبین بود</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-family: arial, sans-serif; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;استدلالیون [&lt;i&gt;با اخم و نگاه‌های مشکوک]&lt;/i&gt;: پس هستی دیگه؟ زیرش نزنی یهو؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-family: arial, sans-serif; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;چوبین [&lt;i&gt;با یه صدای جیغ جیغوی لوسی دهنِ گشادشو واز می‌کنه بعد بدون اینکه لب بزنه کلن در همون حالت دهن واز که زبون کوچیکشم پیداس&lt;/i&gt;]: آآآره. پایتونم تا ته &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;پروانه [&lt;i&gt;با یه نیگاه نگران ننرانه بال بال می‌زنه&lt;/i&gt;]: چوبین نرو! خواهش می‌کنم! این ممکنه نقشهٔ برونکا باشه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;چوبین [&lt;i&gt;به ساعت قلنبش نیگا می‌کنه و بعد با خندهٔ گشادش باز بدون اینکه لب بزنه&lt;/i&gt;]: نگران نباش پروانه، من باید برم. آخه مادرم منتظرمه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;&lt;i&gt;پروانه همچنان بال بال می‌زند و ابروهاش رو مثل پرترهٔ آغا محمد خان قاجار می‌کند. دور‌تر پشت یک درخت سرسبز یک خفاش یک چشمی کمی بال بال می‌زند و بعد دور می‌گردد&lt;/i&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;استدلالیون [&lt;i&gt;می‌خندند در حالیکه در چشم‌هاشان یک ستاره می‌چرخد&lt;/i&gt;]: یَه یَه یَه&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-8785696189917977419?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/8785696189917977419/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=8785696189917977419' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/8785696189917977419'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/8785696189917977419'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='پای استدلالیون چوبین بود'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-4228187979352788125</id><published>2010-12-25T19:46:00.003+03:30</published><updated>2010-12-25T19:58:58.352+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادویج دانتیکا'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Edwidge Danticat'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ژاله‌کش'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The Dew Breaker'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='معرفی کتاب'/><title type='text'>ژاله‌کش</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/TRYaZ5JEwEI/AAAAAAAAAHA/3BFLuleca1w/s1600/jalehkosh.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 271px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/TRYaZ5JEwEI/AAAAAAAAAHA/3BFLuleca1w/s400/jalehkosh.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5554656222546018370" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ژاله‌کش/ &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Edwidge_Danticat"&gt;ادویج دانتیکا&lt;/a&gt;؛ ترجمه &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%DB%8C%D9%88%D8%A7_%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88"&gt;شیوا مقانلو&lt;/a&gt;، نشر چشمه. 1388&lt;br /&gt;با وجود بی حوصلگی اینروزهایم اقرار میکنم که کتاب ژاله‌کش خواندنی ست به شدت. با نثر روان و فرم جذابش واصل کار: موضوع به موقع - با تاکید شدید  بر به موقع بودن موضوعش-&lt;br /&gt;کتاب حول محور اسمش میچرخد: ژاله کش. ژاله کش را اهالی هاییتی به شکنجه‌گران حکومتی می‌گویند. کسانی که سحرگاه، آفتاب نزده، وقتی ژاله تازه نشسته روی برگ و گل، حمله می‌کنند به خانه‌های قربانیانشان، مخالفان سیاسی دیکتاتوری، معترضین.&lt;br /&gt;فرم کتاب در وهله‌ی اول داستان کوتاه است. بی شخصیت محوری واحد. چند داستان کوتاه که تنها وجه اشتراکشان در هاییتی‌یایی بودن یک یا چند شخصیت از داستان است ولی از همان داستان دوم یا سوم دیگر نمی‌دانید که رمان می‌خوانید یا داستان کوتاه. هی به هم تبدیل می‌شوند این دو. جذبش می‌شوید.&lt;br /&gt;ترجمه‌ی شیوا مقانلو هم روان و دلچسب است. دلچسب‌تر از ان ولی معرفی "دانتیکا" ست به خواننده‌ی فارسی زبان. نویسنده‌ی زن مهاجری که به شدت برای من آشناست. قیافه‌اش نه! نگاهش. و خواندنش جدن به من چسبید.&lt;br /&gt;با اخطار اینکه خشونت تصویرهای فصل آخر ناگهانی است. نه مثل یوسا که هر لحظه منتظری پرتت کند به عمق فاجعه. این‌ یکی را من منتظر نبودم ولی هلم داد. قدرت توصیف خشونتش اما با یوسا قابل قیاس است. به همان آزاردهندگی.&lt;br /&gt;من که ژاله کش را خیلی مناسب اوضاع و احوال این ماه‌هایم یافتم. مناسب امسال. دیکتاتوری، مهاجرت، خشم سرخورده، غربت، تفاوت نسل‌ها... خلاصه که شما هم بخوانید تا بدانید چه می‌گویم.&lt;br /&gt;اقلن کتاب بخوانیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ ن: &lt;a href="http://www.shivamoghanloo.com/"&gt;وبلاگ مترجم این کتاب&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="if(typeof(jsCall)=='function'){jsCall();}else{setTimeout('jsCall()',500);}" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-4228187979352788125?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/4228187979352788125/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=4228187979352788125' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/4228187979352788125'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/4228187979352788125'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2010/12/blog-post_25.html' title='ژاله‌کش'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/TRYaZ5JEwEI/AAAAAAAAAHA/3BFLuleca1w/s72-c/jalehkosh.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-5510571972330995654</id><published>2010-12-02T19:57:00.003+03:30</published><updated>2010-12-02T20:59:37.306+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ترانه برف خاموش'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Hubert Selby Jr'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هیوبرت سلبی جونیور'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Song of the Silent Snow'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پیمان خاکسار'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='معرفی کتاب'/><title type='text'>ترانه ی برف خاموش</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/TPfVtmfXfYI/AAAAAAAAAG0/YPuif6QzQZI/s1600/BARF-KHAMOOSH.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 335px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/TPfVtmfXfYI/AAAAAAAAAG0/YPuif6QzQZI/s400/BARF-KHAMOOSH.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5546136445532994946" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ترانه ی برف خاموش/ &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Hubert_Selby,_Jr."&gt;هیوبرت سلبی جونیور&lt;/a&gt;؛ ترجمه پیمان خاکسار، نشر چشمه. 1389&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;/span&gt;فیلم عجیب «ریکوییم برای یک رویا» را اگر که یادتان باشد با آن کارگردان عجیبش «آرنوفسکی»، آن فیلم از روی رمان  عجیب «سلبی» نوشته شده بود. «سلبی» که میگویم همین نویسنده ی «ترانه ی برف خاموش» منظورم است.&lt;br /&gt;ازین سلبی عجیب که آن رمان عجیب را درآورده بوده تازگی مجموعه داستانی ترجمه شده که اولین اثر به فارسی درآمده ی این نویسنده ی عجیب است وضمن آنکه تنها مجموعه داستانیست که داشته این نویسنده . یعنی نه اینکه طرف نشسته باشد و تند و تند داستان کوتاه نوشته باشد و این مجوعه داستان را داده باشد بیرون ها! نه! 20 سال طول کشیده. گمانم کلن هم طرف فکر نمیکرده که روزی بخواهد منتشرشان کند. شاید هم فکر میکرده  من از کجا بدانم. ولی جریان این است که در طول 20 سال 15 داستان کوتاه نوشته که همه شان باهم در این کتاب منتشر شده که البته اثر ترجمه شده شامل 12 تا ازین 15 تا می شود- ظاهرن آن 3 تای دیگر قابل چاپ در ایران نیستند علاوه بر کل رمانها که ظاهرن قابل چاپ در ایران نیستند یعنی ظاهرن تنها چیز قابل چاپ در ایران ازین نویسنده همین است که در این 212 صفحه هست )&lt;br /&gt;حالا ولی میخواهم بگویم که این مجموعه داستان ولی چندان عجیب نیست. شاهکار هم حتا نیست (این حتا ازین لحاظ است که طبق اسناد نویسنده عادت داشته به شاهکار ساختن)  بیشتر داستاها شبیه طرحند و ظاهرن هم جدن بعضی از اینها طرح اولیه ی رمانی هستند که بعدن نوشته شده. ولی وقتی میگویم شاهکار نیستند منظورم این نیست که خوب نیستند. که تاثیر گذار نیستند که شما را نمیبرند به عالمشان. خوبند. جدن خوبند و عجیب تاثیر گذار. عالم وسواس فکری را اگر بشناسید از نیش داستانها تا مدتها در امان نیستید. تنها وجه اشتراک این داستانها همین وسواس فکری امانبر شخصیت داستانهاست. هر کدام از شخصیتها در شرایط متفاوت در طبقه ی متفاوت با مشکلات متفاوت ولی بلدند که مغزتان را بخارانند با ملال افکارشان&lt;br /&gt;من شخصن اگر کارگردانی چیزی بودم با خواندن این داستانها بد وسوسه میشدم به ساختن فیلم کوتاهی چیزی بر اساسشان. به نظرم طرح فیلمنامه اند همه شان. برای فیلمی گزنده و آبی خاکستری ولی. از آنها که من دوست داشتم بسازم اگر کارگردانی چیزی بودم&lt;br /&gt;هرچه که داستانهای کتاب نیش بزند ادم را و افسرده اش کند، داستان نویسنده شدن سلبی ولی ازآن داستانهاست که جان میدهد برای امیدوار کردن آدم به اینکه شاید خودش هم بتواند روزی... مثل وقتی حال میکنی که میبینی فلان نویسنده یا کارگردان محبوبت مثلن از 60 سالگی شروع کرده اند و فکر میکنی که ایول هنوز وقت داری. سلبی ولی دیر شروع نکرد. بی سواد بود.&lt;br /&gt;15 سالگی اخراج شده بود از مدرسه و اینجا در مقدمه نوشته که دریانوردی پیشه کرد. من گمان نکنم برای 15 ساله ها این دریانوردی معنی ای بجز ملوانی بدهد. حالا خلاصه این سلبی ملوان مسلول میشود بدجور. عملش میکنند و یک ریه اش را در می آورند که زنده بماند. می ماند ولی  ملوان آس و پاس بدون ریه را تصور کنید که دایم علیل و مریض گوشه ی خانه افتاده. نه درسی خوانده و نه کاری بلد است بجز همان ملوانی که دیگر ظاهرن توان بدنی اش را نداشته. زنش البته کار میکرده در فروشگاهی و خرج زندگی را در می آورده ولی سلبی به هر حال همان گوشه ی خانه افتاده بوده، مریض. بعد یک دوستی، فرشته ی نجاتی چیزی خلاصه بهش پیشنهاد میکند که حالا که نشسته ای در خانه چطور است که بنویسی؟ گفته یک ریه ای تنها کاری که می توانی همین نویسندگی است. سلبی هم شروع میکند و نویسنده میشود. حتا با رمان شروع میکند این نویسندگی را. کلی هم کله گنده می شود ها. نگاه نکنید که ما نشنیده بودیم اسمش را.&lt;br /&gt;جدن شبیه افسانه ها نیست؟ هوس نمیکنید سل بگیرید بیفتید گوشه ی خانه؟&lt;br /&gt;طبق معمول سه پست اخیر این کتاب هم از طریق ترجمه ی پیمان خاکسار بودنش کشف شد. دستش درست.&lt;br /&gt;بین پستهایی که در باره ی کتاب دیدم چیز درخور لینک دادنی نبود. همه معرفی کرده اند . ندیدم جایی تحلیلی یا اطلاعات جدیدی داده باشد اگر شما دیدید برایم کامنت بگذارید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ ن 1: این سلبی ظاهرن در نقش کوچکی در فیلم رکوییم ... جلوی دوربین ظاهر میشود. نمیدانم کدام نقش&lt;br /&gt;پ ن2: این بار 6 ماه پیش ننوشته بودم این را. همین هفته ی پیش خواندمش و همین امروز نوشتمش به خدا&lt;br /&gt;پ ن 3: فیس بوکی ها اگر التفاط نمودند و این پست را تا ته خواندند  و هوس کامنت نهادن نمودند آنجا میشود با یک کلیک پست اوریجینال را انتخاب کرد و اینجا در خود وبلاگ کامنت گذاشت ولی اگر حال اینهمه دردسر نداشتید هم خب کاچی بعضی هیچیس. همونجا التفاط کونین. دسدون درس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="if(typeof(jsCall)=='function'){jsCall();}else{setTimeout('jsCall()',500);}" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="if(typeof(jsCall)=='function'){jsCall();}else{setTimeout('jsCall()',500);}" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;div id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-5510571972330995654?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/5510571972330995654/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=5510571972330995654' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/5510571972330995654'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/5510571972330995654'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='ترانه ی برف خاموش'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/TPfVtmfXfYI/AAAAAAAAAG0/YPuif6QzQZI/s72-c/BARF-KHAMOOSH.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-6076317193867048786</id><published>2010-11-26T17:38:00.009+03:30</published><updated>2010-11-26T19:26:20.904+03:30</updated><title type='text'>یکی مثل همه</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cheshmeh.ir/file/bookCover/515aa15ec2a1411a9dc35f30bde271bf.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 403px; height: 612px;" src="http://cheshmeh.ir/file/bookCover/515aa15ec2a1411a9dc35f30bde271bf.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یکی مثل همه/ &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%BE_%D8%B1%D8%A7%D8%AB"&gt;فیلیپ راث&lt;/a&gt;؛ ترجمه پیمان خاکسار. نشر چشمه. 1388&lt;br /&gt;واقعیت اینه که ترجمه پیمان خاکسار بودنش توجهم رو جلب کرد برای خرید این کتاب. تجربه نشون داده که پیمان خاکسار انتخابای جذابی داره برای ترجمه. البته روی جلد اشاره هم شده به جایزه ی پولیتزر نویسنده ولی خب مترجم تاثیرش رو من بیشتره تا پولیتزر.&lt;br /&gt;کتاب «یکی مثل همه» با مفهوم ناگریزی مرگ سر و کله میزنه. مرگ یکی مثل همه. کتاب با خاکسپاری شخصیت اصلی داستان شروع میشه و بعد ما رو در طول زندگی این شخصیت همراهش میکنه، البته با محوریت دوران افول و بازنشستگی و ناتوانی. ناباوری شخص نسبت به ناگریزی از اینهمه نکته ایه که منو خیلی درگیر کرد با خودش.&lt;br /&gt;کتاب 138 صفحه بیشتر نیست و انصافن کتاب روون و سریعیه ولی  واقعیت اینه که همراهی با این آدم خیلی بهم حس بازنشستگی و از کارافتادگی داد و خلاصه دل چرکین کننده بود حسابی. حالا جالبه که طرف - یعنی شخصیت اصلی- گرافیست و مدیر هنری یه آژانس تبلیغاتی امریکاییه که خب در نتیجه دیگه من خیلی احساس نزدیکی ویژه ای میکردم باهاش و لی  اصلن همزاد پنداری نه. شاید چون شخصیت خیلی به شدت امریکایی ای بود شایدم به این دلیل که به شدت مرد بود! منظورم اینه که مرد بودنش قسمت مهمی از عواطفش رو موجب میشد.  پس شد زیادی امریکایی، زیادی مرد، ولی همزمان زیادی واقعی.&lt;br /&gt;« ... دیگر نه جذابیت مردی مولد را داشت و نه قادر بود لذتهای مردانه را در خود بیدار کند. دیگر تلاش چندانی  هم نمی کرد که اشتیاقی در خود برانگیزد. برای مدتی پیش خودش فکر می کرد که شاید عنصری که حذف شده دوباره بازگردد و او را دوباره صاحب حرمت کند و بر برتری اش صحه بگذارد. فکر می کرد مقامی که به اشتباه از او گرفته شده دوباره به او بر خواهد گشت و می تواند زندگی را از همان جایی که چند سال پیش ترکش کرده بود دوباره از سر بگیرد. ولی حالا بر او آشکار شده بود که دارد مثل هر سالخورده ی دیگر فرآیند کم و کمتر شدن را از سر می گذراند و مجبور است که بنشیند و روزهای بی هدفش را تا آخر نگاه کند. روزهای بی هدف و شبهای متزلزل و کنار آمدن با تحلیل جسمانی از روی ناتوانی و غم روزهای آخر و انتظار و انتظار  برای هیچ. با خودش فکر کرد که آخر کار همین می شود، این چیزیست که به فکرت هم نمی رسید. مردی که با مادر نانسی تمام طول ساحل را شنا می کرد به جایی رسیده بود که در خواب هم نمی دید. حالا زمان ترس از فراموشی بود. آینده ی دور فرا رسیده بود...» آینده ی دور فرا رسیده بود... این جمله موهامو سیخ میکنه هربار که میخونمش&lt;br /&gt;« آسانسور آن قدر پایین رفت تا اینکه درش به راهرویی بی نهایت زشت و منزجر کننده باز شد که در انتهایش اتاق عمل قرار داشت، و دکتر اسمیت با روپوش جراحی و ماسک سفید در آن ایستاده بود و در آن لباس دیگر شباهتی به دکتر اسمیتی که قبلن دیده بودم نداشت- می توانست دکتر اسمیت نباشد، می توانست کاملن ادم دیگری باشد، کسی که در خانواده ای مهاجر و فقیر به نام اسمولویتز بزرگ نشده بود، کسی که پدرش چیزی از او نمی دانست، کسی که هیچ کس نمی شناختش، کسی که اتفاقی سر از اتاق عمل در آورده بود و یک چاقو به دست گرفته بود. در آن لحظه ی وحشتناکی که ماسک بی هوشی را نزدیک صورتش می آوردند، حاضر بود قسم بخورد که جراح، هر کس که بود، زیر لبی گفت: « الان تبدیلت می کنم به یه دختر.» پشت جلد - توضیح اینکه توصیف لحظات قبل از عمل فتق یه پسر بچست&lt;br /&gt;در رابطه با همین کتاب تورق بفرمایید:&lt;br /&gt;&lt;!-- end header --&gt;           &lt;a name="521"&gt;&lt;/a&gt;   &lt;div class="title"&gt;&lt;a href="http://changizi.blogfa.com/post-521.aspx"&gt;درباره "یکی مثل همه" نوشتۀ "فیلیپ راث" از یادداشت های علی چنگیزی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://guilmard.blogspot.com/2010/05/blog-post_17.html"&gt;عقیمی زیبایی شناختی بازگشت ناپذیر از یادداشتهای گیلمرد&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.farheekhtegan.ir/content/view/10453/40/"&gt;&lt;span class="onboxheading"&gt;گفت‌وگوی اشپیگل  با فیلیپ راث، مرگ یکی مثل همه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://sibegazzade.com/main/?p=1361"&gt;&lt;span&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);font-family:Times New Roman;font-size:100%;"  &gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);font-family:Times New Roman;font-size:100%;"  &gt;&lt;a&gt;ده چیزی که باید درباره‌ی «فیلیپ راث» بدانیم، در سیب گاز زده&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: این یکی هم باز توی درفت ها بود. مال سه ماه پیشه ولی دیگه تو درفتها خبری نیس متاسفانه. فقط تو دفترم یه لیست 23 تایی هست از کتابایی قراره در بارشون بنویسم.  با اینکه  هیچکدوم بیشتر از 3 -4 ماه از خوندنشون نمیگذره ولی بعضیاشونو اصلن حتا به زور دیگه یادمه. مخمو ملخ خورده. گمونم این انقد سنگ گنده ای شده برام که دیگه نزنمش. . این 23 تا رو بیخیال میشم تا باز بدهکاریام صاف شه بتونم ازین به بعد بنویسم. &lt;span  lang="FA" style="font-family:'B Nazanin';"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;" class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:x-large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-6076317193867048786?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/6076317193867048786/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=6076317193867048786' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/6076317193867048786'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/6076317193867048786'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2010/11/blog-post_26.html' title='یکی مثل همه'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-634876111528748797</id><published>2010-11-26T13:53:00.015+03:30</published><updated>2010-11-26T17:03:56.187+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='چارلز بوکفسکی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هالیوود'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Hollywood'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='معرفی کتاب'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Charles Bukowski'/><title type='text'>هالیوود</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cheshmeh.ir/file/bookCover/623cf09d32e547fd92ff75113dc61024.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 408px; height: 607px;" src="http://cheshmeh.ir/file/bookCover/623cf09d32e547fd92ff75113dc61024.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هالیوود/ &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%84%D8%B2_%D8%A8%D9%88%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C"&gt;چارلز بوکفسکی&lt;/a&gt;؛ ترجمه پیمان خاکسار. نشر چشمه. 1389&lt;br /&gt;خوندن این کتاب میچسبه حسابی. یعنی به من که چسبید. موضوع اینه که مدتها بود جو هیچ کتابی اینهمه منو توی خودش نبرده بود. شروعش البته به نسبت انتظاری که «عامه پسند» بوکفسکی ایجاد کرده بود برام، معمولی بود، حتا شایدم حوصلم سر رفت از میزان روزمرگیش اگه بخوام صادق باشم، ولی همین روزمرگیه به تدریج چنان آدمو وارد اون محیط می کنه که کم کم باورش سخت میشه که توی اتوبوس نشستی و هوا گرمه و شرابی که الان صحبتشه فقط یه واژه ست توی کتاب و نه یه بطری کنار دستت. وسطای کتاب اصلن دلم نمی خواست به طرف تموم کردنش پیش برم، هی همش چک می کردم که نکنه کمتر از اونی که خوندم مونده باشه. دلم برای اون فضا تنگ می شد وقتی نمی خوندم. دلم برای غرغرای هنری چیناسکی لک می زد تو فاصله ی  صبح تا ظهر، واقعن همش منتظر یه معجزه بودم که یهو 200 صفحه وسط کتاب اضافه شه. مثلن نگاه کنم ببینم این صفحه ی 150 هه بعد صفحه ی بعدی 350 ست یهو بعد بگم ای بابا کتاب خراب خریدم باز و بعد بدوم برم یه درستشو بخرم با 200 صفحه بیشتر و 2 سیخ گوجه اضافی. خلاصه که یعنی ازون کتابا که دلم نمی خواست تموم شه. ولی شد.&lt;br /&gt;بوکفسکی یه فیلمنامه نوشته در زندگیش و این کتاب ماجرای نوشتن و تبدیل به فیلم شدن همون فیلمنامه ست.، و پر از شخصیتهای واقعی با اسمای مستعار. بعد ولی مترجم عزیز ته و توی اسامی رو در اورده و آخر کتاب نوشته. این قسمتش جون میده برای عشاق گاسیپ&lt;br /&gt;های سینمایی . کشف اینکه این آدمه که صحبتشه الان یعنی کیه منظورش.&lt;br /&gt;ترجمه ی پیمان خاکسار رو خیلی می پسندم. به نظرم لحن بوکفسکی رو خیلی خوب منتقل می کنه. جور بی واسطه ای. به هر حال که من بی واسطه تر از این برام مقدور نیست خوندن بوکفسکی و گمونم کلن شناختن بو کفسکی رو کلن مدیون این مترجمم. نه البته ببخشید اولین بار بوکفسکی رو با موسیقی آبگرم ترجمه ی بهمن کیارستمی شناختم ولی دیگه سالها چیزی ازش ترجمه نشده بود و من به کل فراموشش کرده بودم.&lt;br /&gt;تاثیرگذارترین جای کتاب برای من جایی بود که کارگردان برای نجات فیلمش تهیه کننده رو تهدید میکنه که که با اره برقی انگشت خودشو قطع کنه. اینجاش جدن گرخیده بودما. همچین تند تند ورق میزدم انگار دارم فیلم ترسناک می بینم. خلاصه که بخونین تا بدونین چی دارم می گم&lt;br /&gt;اینها را هم در همین رابطه تورقی بکنید هرچند که هیچکدام دندادنگیری هم نیست انگار:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1899514"&gt;&lt;span class="view_title"&gt;هاليوود به روايت چارلز بوكوفسكي در مرحوم اعتماد ملی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://hirsute.blogfa.com/post-151.aspx"&gt;پایان هالیوود و آغاز شبانه ها به قلم حاجی آقا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://changizi.blogfa.com/post-519.aspx"&gt;هالیوود/ چارلز بوکفسکی از یادداشت های علی چنگیزی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: این پست مال 5-6 ماه پیشه. اواسط تیر. فکر میکردم پست شده ولی الان دیدم توی درفت های وبلاگم بود. نمیدونم چرا؟ گمونم چون عکس جلدشو نداشتم. میدونم که عصر اینترنته و میتونم سه صوت سرچش کنم ولی نمیتونم. چون اینترنتم زغالیه و جون نداره عکس پیدا کنه. حالا خلاصه اینجوری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن2: اگه کسی توی فیس بوک داره این پست رو میخونه و هوس کامنت گذاشتن هم کرده احیانن- فرض محال- اون پایین پست یه جایی نوشته که وبلاگ اوریجینال رو ببینین. یه کلیکی به اون بکنین لطفن. بعد بیاین اینجا زیر خود پست توی وبلاگ کامنت مذکورو قلم رنجه کنین لطفن. البته اگه این به نظر کار پیچیده ای میاد و باعث میشه بیخیال اون کامنته شین همونجام خوبه ها!! عالیه اصن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن3: ماشالا به اینهمه غیرت خودمان که با این اینترنت زغالی بلخره این عکسه رو آپلود نمودیم. آفرین. آفرین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-634876111528748797?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/634876111528748797/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=634876111528748797' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/634876111528748797'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/634876111528748797'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='هالیوود'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-5427343256852648018</id><published>2010-10-06T13:23:00.004+03:30</published><updated>2010-10-06T13:41:48.139+03:30</updated><title type='text'>Oops...an error occurred</title><content type='html'>&lt;div  style="text-align: right;font-family:lucida grande;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;خیلی وقته هوس اینجا نوشتن دارم. از بی حرفی نیست که نمی نویسم. ازپر حرفیست شاید.  شاید نه، حتمن! از مفصلی ای  که از خیرش نمیتونم بگذرم و در حوصله ی این روزها ی دنیا نیست.همه هم زیادی کدر و تار و کج و کوله ست حرفهام. شبیه غر غر میشه. اصلن بگو خود غرغر.&lt;br /&gt;برای همین به کل بیخیالش شدم. شده بودم. تا این لحظه. شاید فلج نوشتنم ته کشیده باشه.&lt;br /&gt;امروز کلن از صبح نه تمرکز دارم نه کنترل روی اعصابم. سر جمالزاده که داشتم از خیابون رد میشدم متوجه شدم که تقریبن 80 درصد احتمال له شدن زیر ماشین دارم انقدر که همه چیز( حرکت ماشین ها و آدمها) فراتر از توان ذهنی من برای کنترل خودم بود. یعنی در واقع به ترمینال اتوبوسها که رسیدم (یعنی اونور خیابون) حسابی احساس میکردم که از یک تصادف مهلکی قصر دررفتم. همون وقت هم برام عجیب بود اینهمه احساس ناتوانی. شبیه وقتی که تو بازی کامپیوتری وارد مرحله ی خیلی سرعتی ای شده باشی که مطمئنی میبازی و با چند حرکت شانسی یکهو اون دور رو بگذرونی بی اینکه حتا فهمیده باشی چطور شد. از خیابون رفتنم همچین طوری بود. خیابون همون خیابون همیشگی بود ولی من رمم نمیکشید جدن. و ترسیدم جدن.&lt;br /&gt;فعلن هم بد کلافه ام از ارور گوگل ریدرم.&lt;br /&gt;شاید که معتادم به این حضور در جمع مجازی. حضور نسبتن نا محسوس و تقریبن دائمی.&lt;br /&gt;ساین این که میکنم، اسم و رمز و کوفت و زهرمار رو که تایپ میکنم، یک لحظه، جدن برای یک آن صفحهش پیدا میشه ولی بلافاصله خودش رو جمع جور میکنه و یک پیغام مزخرفی تو یه باکس صورتی آن بالا پیدا میشه که اووپس ... و خلاصه یه مشکلی تو کاره&lt;br /&gt;با یک وعده وعید الکی که چند ثانیه دیگه امتحان کنی حله! ولی حل نیست. حل نیست. حل نیست. خوندم که بعضیای دیگه ام این بلا سرشون آمده ولی راهنمایی که برای اونها شده بود این بود که یک اس بذارن تنگ اچ تی تی پی و حظشو ببرن. کارگر نیوفتاد. ممکنه کلن دیگه نخواد ساین این شه.  یعنی چی؟ یهو جناب گوگل خان تصمیم گرفتن بنده رو به بهانه ی یه ارور زپرتی راه ندن تو ملک خودم؟ خب اختیارش رو هم دارن. نا سلامتی صاب ملکن. قراردادی هم  که درکار نیس.&lt;br /&gt;ووی... یجوری ازینکه مشکل از خود خود گوگل کوفتی باشد کلافم. ازینکه گوگله و قدرتشو داره که نگران من یوزر فسقلی نباشه. یجور شبیه ضعیف بودن در مقابل یه ابرقدرت حق بجانب. خیلی فرق داره با فیلتر شدن به ناحق! الان چند روزه که سی پروکسیم هم محلتش تموم شده. یعنی به فیس بوکم سر نمیتوانم بزنم ولی اونیکی انقد کلافم نمیکنه. آخه یک حکومتی جلومو گرفته، خود فیس بوک کبیر نیس که اجازه ی شرفیابی بخواد نده!!! دردش فرق داره. شبیه داد زدن تو خوابه این گوگل ریدر کوفتی که راهم نمیده. جدن اگه حالا یهو با من بد شده باشه این گوگل و از فردا کلهم بخواد رام نده چی؟ من که همه اسباب ارتباطیام همش تو چنگ گوگله. از ایمیل گرفته تا وبلاگ تا یوتیوب تا  فیس بوک... ای بابا. این وابستگی مجازی چیز داغونیه ها! خیلی یهو یاد پینوکیو افتادم تو اون شهره که پر آبنبات گردالی بود. وختی تو آینه نیگا کرد و دید  که گوشاش درازه... دهنش وازه. شاید میخواد بخورتم یا با خودش ببرتم؟ پس میرم پیش مامانم. آنجا میمانم&lt;br /&gt;آیا پینوکیو همان بچه موشه بود؟&lt;br /&gt;آیا بچه موشه شکمو بود؟&lt;br /&gt;آیا مادر موشه با آقا خرگوشه تبانی کرده بود؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="if(typeof(jsCall)=='function'){jsCall();}else{setTimeout('jsCall()',500);}" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; font-family: lucida grande;" id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="if(typeof(jsCall)=='function'){jsCall();}else{setTimeout('jsCall()',500);}" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;div id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="if(typeof(jsCall)=='function'){jsCall();}else{setTimeout('jsCall()',500);}" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;div id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-5427343256852648018?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/5427343256852648018/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=5427343256852648018' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/5427343256852648018'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/5427343256852648018'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2010/10/oopsan-error-occurred.html' title='Oops...an error occurred'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-8868269780424135062</id><published>2010-04-18T01:06:00.005+04:30</published><updated>2010-04-18T01:54:03.128+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کورت ونه گات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Kurt Vonnegut'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='A Man Without a Country'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='معرفی کتاب'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مردی بدون وطن'/><title type='text'>مردی بدون وطن</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/S8ohICasVgI/AAAAAAAAAGk/OFIZvftUDW8/s1600/mardbivatan.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 267px; height: 400px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/S8ohICasVgI/AAAAAAAAAGk/OFIZvftUDW8/s400/mardbivatan.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5461213920111646210" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مردی بدون وطن/ کرت ونه گات؛ ترجمه علی اصغر بهرامی. نشر چشمه . 1386&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواندن این کتاب را اکیــدن به همه پیشنهاد میکنم، چه آنها که ونه گات را خوانده اند، که در این صورت این عصاره ی ونه گات را نباید از دست بدهند،- که احتمالن هم از دست نداده اند- چه آنها که ونه گات را نخوانده اند یا نمیشناسند، برای اینکه بیش از نیمی از بقیه ی عمرشان هدر نرود سریعتر این یکی را بخوانند تا دربدر باقی آثارش شوند بام تا شام  و چه حتا آنها که اصلن حال کتاب خواندن ندارند یا وقتش را ندارند و وبگردی و وبلاگ خوانی پیشه نموده اند، این سری اخیر حتمن حتمن بخوانند که لذت خواندن این یکی چیزیست سوای  هر پیشزمینه ای که از کتاب و کتابخوانی دارید، اولن که خیلی کوتاه است، دومن که خیلی به روز است  و سیّمن این کتاب مجموعه ای از نوشته هاست بین مقاله و درد دل، در واقع بیشترین قالبی که شبیهش هست همان وبلاگ است.باید بخوانید جدن&lt;br /&gt;راستش را بخواهید برایم خیلی سخت است درباره ی کتاب یا نویسنده بگویم، زمانی میتوان چیزی را توصیف کرد که آنرا گذرانده باشی و از بالا- یا دور- بتوانی نگاهش کنی ولی واقعیت این است که کورت ونه گات با مرد بدون وطنش من را قورت داده، درسته، الان از داخل شکمش تایپ کردن خیلی برایم دشوار است، ولی اینجا اصلن شباهتی به شکم نهنگی که پدر ژپتو را قورت داده بود ندارد،این تو به شدّت محیط مفرحیست و این به شدّّّّتی که میگویم دو سه تایی دست کم تشدید دارد که اینجا یکی را برای نمونه آورده ام. درست روی حرف دال.&lt;br /&gt;مردی بدون وطن را ونه گات در 82 سالگی نوشت، در سال 2004، همان سال هم ترجمه شد به فارسی، هم زمان بامنتشر شدن ترجمه فارسی ونه گات از پله های داخل خانه اش سقوط کرد، ضربه مغزی شد و مرد. آری رسم روزگار چنین است. «هیچ کس از زندگی جان سالم به در نمیبرد» این را خودش گفته بود ازقضا در همین کتاب و در ضمن  گفته بود روی قبرش بنویسند که:« نزد این مرد موسیقی دلیل کافی برای اثبات وجود خداوند بود.» البته مترجم دیگری این جمله را اینطور ترجمه کرده:‌ «يگانه علت وجود خدا همانا موسيقي است.» والا به نظرم نمیرسد توضیح علت وجود خداوند جایش روی سنگ قبر باشد، ترجمه اولی به نظر بنده نزدیکتر است!&lt;br /&gt;علی اصغربهرامی اولین مترجم فارسی آثار ونه گات است و چندتا از مهمترین کارهای این نویسنده را به فارسی برگردانده، ولی جایی خواندم که از همین کتاب آخری 4 برگردان فارسی در بازار کتاب موجود است، خود دانید!&lt;br /&gt;شما اگر اسم نویسنده را در گوگل جستجو کنید کلی مقاله برایتان پیدا میکند که وجه مشترک همه آنها این است که او در جنگ جهانی دوم اسیر آلمانها شد و شاهد بمباران درسدن توسط متفقین بود، در این بمباران چیزی حدود 135 هزار نفر کشته شدند، ونه گات 35 سال بعد کتاب «سلاخ خانه ی شماره پنج» را نوشت ، با الهام ازین اتفاق . خلاصه که اولین چیزی که قرار است راجع به ونه گات دستگیرتان شود همین است، من هم به همین اکتفا میکنم بیشتر اگر خواستید بدانید یکی از این واژه ها را در موتور جستجوگر گوگل یا هر موتور جستجوگر دیگری که راه دستتان بود تایپ کنید و دکمه ی اینتر را بزنید. واژه های پیشنهادی اینها هستند:  وونه‌گات ، فونه‌گات ، فونگات ، ونه‌گات، ونه گات.&lt;br /&gt;این سلاخ خانه شماره پنج که نقلش بود چیز محشریست ولی فعلن قرار است راجع به مردی بدون وطن بگویم که چه چیز محشریست. این کتاب در واقع مجموع دوازده مقاله است که برای روزنامه ی «روزگار ما» نوشته بود و در این مقاله ها ونه گات راجع به همه چیز میگوید، زندگی خصوصیش، نابودی زمین، جنگ عراق، اعتیادش به پال مال، سیاستهای بوش حتا! تا این حد به روز. حیف که عمرش به جنبش ما قد نمیدهد. ولی عنوان مقاله برای این نوشته ها به نظرم سنگین است، وقتی بخوانید مثل این است که نشسته اید پای صحبت یک پیرمرد باهوش و همه فن حریف، کسی که راجع به همه چیز گویا مطالعه دارد و نقطه نظر البته، طنز کلام ونه گات انقدر شیرین است که قند توی دلتان آب می شود، قول می دهم! ونه گات هم صحبت ایده آلیست، ولی ایده آلیست نیست، اومانیست است. خودش گفته.&lt;br /&gt;ابرت کاستون سرپرست مجله ی اینترنتی اُپن دموکراسی در مورد این اثر میگوید:&lt;br /&gt;كتاب مزخرفی‌ است. نويسنده ديگر چیزی در چنته ندارد كه درباره دنيا به ما بياموزد. دوران شكوفايى‌اش به سر آمده و گوهر خردش در قعر دريايى از غرولند و اراجيف مدفون شده است.‏شوخى كردم. و حالا بايد اقرارى بكنم: اين ترفند را از خود كورت ونه‌گات و كتاب اخيرش ‏«مرد بى‌وطن» سرقت كرده‌ام. با اين كه خيلى دلم مي‌خواست اين راز را فاش نكنم، اما تقليد از كسى براى مدتى طولانى هم كار آسانى نيست. اين اثر كوتاه، كه بخشى از آن خود زندگى نامه‌اى طنزآميز و بخش ديگر خطاب‌هاى نوميدوار و خشم‌آلود است، شايد آخرين فرصت‌ها براى بهره جستن از قلم منحصر به فرد و ديدگاه‌هاى اين نويسنده برجسته آمريكايى باشد. ونه‌گات در سن هشتاد و سه سالگى شايد خود مي‌پذيرد كه «ديگر نمى‌تواند از پس اين پارک دوبل لعنتى بربيايد»، اما هنوز بصيرت طنزآميزش پشتوانه آثار بسيارى از نويسندگان است.‏ درست همانگونه كه رمان رسواكننده‌اش، سلاخ خانه شماره 5 روايت‏ متداولى از جنگ نبود، «خاطرات» ونه‌گات را هم نمى‌توان خودزندگى نامه‌اى معمولى به حساب آورد. او هرگز نمی‌كوشد كه اظهارنظر قطعى، نتيجه‌اى نهايى يا معماى پوچ زندگى را پیش روى ما بگذارد. به طورى كه به نوه‌هايش می‌گويد «به من نگاه نكنيد، من تازه به اين جا رسيده‌ام.»&lt;br /&gt;شوخی کرده بود ولی شوخی بیمزه ای بود. شوخی های ونه گات به مراتب بامزه ترند. جدی!&lt;br /&gt;دیگر نمیدانم چطور بگویم که این کتاب را باید خواند، موضوع اینست که دلم نمی آید قسمتی از متن را اینجا بگذارم تا ترغیب شوید، وقتی جدایش میکنی بیمزه میشود، بعد شاید فکر کنید که کلن بیمزه است و نخوانیدش، شاید فکر کنید این دختره فرق بامزه و بیمزه سرش نمیشود، بعد بیخیال ونه گات شوید. ولی از طرفی انقدر زیر همه جمله هایش هم خط کشیده ام که دلم نمیآید این همه تلاشم را نادیده بگیرم، یک تکه ی کوتاه :&lt;br /&gt;اینک درسی در باب خلاقیت در نویسندگی.&lt;br /&gt;قانون اول: از به کار بردن سمی کالن (پوان ویرگول؛) خودداری کنید. سمی کالن از آن دو جنسیتی هایی است که رخت جنس مخالف به تن کرده است و مطلقن بیانگر چیزی نیست. تنها فایده ی آن این است که نشان می دهد رفته اید دانشگاه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%AA_%D9%88%D9%86%D9%87%E2%80%8C%DA%AF%D8%A7%D8%AA"&gt;ونه گات&lt;/a&gt; ،&lt;br /&gt; &lt;a href="http://www.chn.ir/news/?section=4&amp;amp;id=15"&gt;گفتگو با علی اصغر بهرامی&lt;/a&gt;،&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mandegar.info/1385/Tir/a-parhizi.htm"&gt;مصاحبه با ونه گات&lt;/a&gt;،&lt;a href="http://www.vonnegut.com/"&gt; &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.vonnegut.com/"&gt;وب سایت ونه گات &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://ghalam139.blogspot.com/2010/01/blog-post_4698.html"&gt;قسمتی از کتاب  با ترجمه ی زیبا گنجی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.ibna.ir/vdceop8n.jh8zei9bbj.txt"&gt;نگاهی به دنیای ونه گات در «سلاخ خانه شماره پنج&lt;/a&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="title"&gt;&lt;span id="lblEmail"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.ghabil.com/article.aspx?id=174"&gt;فایل صوتی گفتگوی پیمان اسماعیلی با "کورت ونه گات" نویسنده پسمدرن آمریکایی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.ketabnews.com/detail-578-fa-142.html"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="fa"&gt;ونه‌گات در سایت کتاب نیوز&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1pezeshk.com/archives/2007/04/post_458.html"&gt;ونه گات در وبلاگ یک پزشک&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.vista.ir/?view=context&amp;amp;id=255096"&gt;خدا شما را رحمت کند آقای ونه گات&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tajrobehayeeazad.wordpress.com/2007/12/20"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;کورت ونه گات : مرد بی وطن&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-8868269780424135062?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/8868269780424135062/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=8868269780424135062' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/8868269780424135062'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/8868269780424135062'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2010/04/blog-post_18.html' title='مردی بدون وطن'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/S8ohICasVgI/AAAAAAAAAGk/OFIZvftUDW8/s72-c/mardbivatan.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-3924402396182261680</id><published>2010-04-01T15:09:00.005+04:30</published><updated>2010-04-01T15:22:44.773+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دست به دهان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Hand to mouth'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پل استر'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='معرفی کتاب'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Paul Auster'/><title type='text'>دست به دهان: گاه شماری شکست های نخستین</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/S7R6ASEZofI/AAAAAAAAAGc/C1B65rLzv6c/s1600/HAND+TO+MOUTH.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 300px; height: 400px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/S7R6ASEZofI/AAAAAAAAAGc/C1B65rLzv6c/s400/HAND+TO+MOUTH.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5455119193921397234" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دست به دهان: گاه شماری شکست های نخستین / پل استر؛ ترجمه بهرنگ رجبی. تهران، نشر چشمه، 1388.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست به دهان کتاب جذاب و به موقعی بود برایم. دیشب که داشتم دنبال مطالبی درباره ی استر میگشتم به این نقل قول از او برخوردم: «کلمات عوض نمی‌شوند، اما کتاب‌ها همیشه در حال تغییرند. شرایط عوض می‌شوند و آدم‌ها هم همین‌طور. آنگاه اگر در وقت مناسبی کتابی را پیدا کنند، حتما آن کتاب جوابگوی چیزی است؛ نیازی یا آرزویی» جالب اینجاست که همین دست به دهان استر از همان جور کتابهایی بود که درست در وقت مناسبی به آن برخوردم و جوابگوی نیاز از کار درآمد.&lt;br /&gt;دلیل انتخابم برای خواندن فقط حجم کمش بود، برای سفر کتاب نازک میخواستم که بی دردسر باشد، بین چند کتاب مردد بودم ولی پاراگراف اول دست به دهان کارم را ساخت « در اواخر بیست و چند سالگی و اوان سی و چند سالگی من دوره ای چند ساله از سر گذراندم که در آن دست به هر کاری میزدم شکست میخوردم. ازدواجم به طلاق انجامید کار نویسندگی ام نگرفت، و مشکلات مالی بر سر و رویم آوار شد. منظورم نه فقط افلاس مقطعی یا دوره هایی از سفت بستن کمربندها بلکه بی پولی مداوم، طاقت فرسا و کشنده ایست که جانم را تباه کرده و جسمم را برده بود در هراسی بی تمام.»&lt;br /&gt;کتاب در واقع یکجور زندگینامه ی خود نوشته است، شرح  مقطعی از زندگی نویسنده به زبان خودش و من هم دیوانه ی کتابهایی هستم که در آنها نویسنده - خود واقعیش- با من صحبت میکند، در مورد نظراتش، یا خاطراتش یا حتا داستانی را نقل میکند که برایش جالب بوده، اینجور کتابها جذبه ی عجیب و غریبی برایم دارند، چنان صمیمی میشوم با نویسندهه که بعد از خواندن کتاب دلم برایش تنگ میشود. این هم از همانجور کتابها بود خلاصه. به خصوص که پل استر تا دلت بخواهد برایت درد دل میکند، از زندگی با پدر مادری که در دوره ی رکود اقتصادی زندگی کرده بودند و تناقضاتشان و عقده هایشان، از تنهایی، اززندگی با آرتیستهایی در عین جذابیت کلافه ات میکنند از هپروتی بودن، از ترس فقر و تباهی،. کلی هم ماجرا تعریف میکند،آنهم از دهه ی 60 و 70 امریکا! از درگیریها و آشوبهای دانشجویی در دانشگاه کلمبیا در سال 1969، از کار کردن روی عرشه ی کشتی نفتکش، از کسی که برای فروپاشی نظام اقتصادی امریکا ارثیه ی خود را در خیابان بین غریبه ها پخش میکرد، از جان لنون که در دفتر کار استر به نقاشی مادرول متلک گفته بود و خندیده بودند، از آدمهای ناشناس و عجیبی که در این دوران با آنها برخورد کرده بود و هرکدام به تنهایی برای عمری ماجرا تعریف کردن کافی بوده اند. دیشب خواندم که اگر استرخوان حرفه ای باشید جای پای خیلی ازین شخصیتها را در داستانهایش میبینید.&lt;br /&gt;یکی از جذابیتهای مهم کتاب هم اینست که خوشبختانه در مورد نظر دادن اصلن بخیل نیست. تحلیلهای شخصیش را جدن دوست داشتم، بخصوص درباره ی پول. مثلن جایی اوایل کتاب، نویسنده عواملی را نام میبرد مثل بلوغ و ازدواج در حال فروپاشی پدر و مادر و سرخوردگی حاصل از محصور شدن در یک شهر کوچک حاشیه ای و حال و هوا و شرایط امریکای اواخر دهه ی پنجاه و خلاصه  تعریف میکند که چگونه استر نوجوان با گذاشتن همه ی اینها کنار هم صاحب پرونده ی قطوری میشود علیه ماتریالیسم، کیفرخواستی علیه این نگرش مرسوم که پول کالاییست که باید بیش از همه ی چیزهای دیگر بهش بها داد : «سرمایه داری امریکایی یکی از پر رونق ترین برهه های تاریخ بشری را بار آورده بود. به میزانی بی حد و حساب ماشین، سبزیجات منجمد،  و شامپوی اعلا تولید کرده بود، و هنوز آیزنهاور رئیس جمهور بود، و کل مملکت تبدیل شده بود به یک آگهی تلویزیونی عظیم، نطقی غرا و لاینقطع که بیشتر بخرید، بیشتر پول دربیاورید، بیشتر خرج کنید، که دور درخت پول برقصید، تا وقتی از این جنون محض تلاش برای همپایی با بقیه به حال مرگ بیفتید» به این ترتیب استر در نوجوانی به این نتیجه میرسد که «دنیای تجارت باید بی لطف حضور من روزگارش را بگذراند» این نتیجه گیری استر نوجوان از آنهاییست من در غشش  هستم و باعث میشود دلم برایش غنج برود. آخه ببینید بعد از اونهمه نطقی که در مورد نظام سرمایه داری امریکا میکند چجوری یواش میگذاردش کنار!&lt;br /&gt;جز همه اینها  نثرش هم خیلی روان و صمیمی بود و پر از تیکه پرانی های بجا - نثر مورد علاقه ی من ، ترجمه هم انصافن بی دست انداز و شفاف بود. از آن ترجمه هایی که وسط تو و نویسنده اصلن فاصله نمی اندازند و حتا میشود که یادت برود زبان کتاب فارسی نبوده. خوب بود خلاصه.&lt;br /&gt; &lt;a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-11-21/253.htm"&gt;این هم مطلبی است که روزنامه ی اعتماد درباره ی این کتاب گذاشته&lt;/a&gt; و جالب است، &lt;a href="http://www.aftab.ir/articles/art_culture/literature_verse/c5c1177764455_writer_p1.php"&gt;این&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://sibegazzade.com/main/?p=139"&gt;این&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=480"&gt;این&lt;/a&gt; هم مطالبی هستند درباره ی &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D9%84_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1"&gt;پل استر&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://jashnebikaran.blogfa.com/post-27.aspx"&gt;اینجا&lt;/a&gt; هم یکی قسمتی از کتاب را در وبلاگش گذاشته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-3924402396182261680?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/3924402396182261680/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=3924402396182261680' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/3924402396182261680'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/3924402396182261680'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2010/04/blog-post_01.html' title='دست به دهان: گاه شماری شکست های نخستین'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/S7R6ASEZofI/AAAAAAAAAGc/C1B65rLzv6c/s72-c/HAND+TO+MOUTH.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-7709597257735589012</id><published>2010-04-01T01:06:00.000+04:30</published><updated>2010-04-01T01:13:13.402+04:30</updated><title type='text'>تصمیم پویا</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;یه تصمیم جدید گرفتم برای اینجا. بلکه یکم بتونم تکونی به این صفحه بدم و بیشتر به خودم. میخوام ازین به بعد یه گزارشی از جریانات فرهنگی ای که در جریانشون قرار میگیرم بدم. فعلن میخوام با معرفی کتاب شروع کنم. شاید کم کم سراغ بقیه چیزام برم ولی موضوع اینه که چیزای دیگه خیلی اتفاق به ندرت تری هستن تو روال زندگیم نسبت به کتاب. فعلن هر کتابی که خوندم اینجا راجع بهش مینویسم.&lt;br /&gt;یه خاصیت مهم برای خودم داره و اون اینه که بلکه به این ضرب و زور بتونم پرونده ی یه سری کتابا رو برای خودم ببندم. الان سالهاست که هر کتابی که میخونم، اگه باهاش حال کنم - اتفاقی که اکثرن میفته- دم دست نگهش میدارم که در اولین فرصت یه بار دیگه سر صبر و با دقت بخونمش. دیگه راستش خسته شدم از دست خودم واز دست اینهمه کتابی که قراره دوباره خونده بشن و با هر کتاب جدیدی آمارشون داره میره بالا و بالاتر. حالا شاید اگه بعد هر کتابی یه گزارشی ازون کتاب اینجا بنویسم باعث شه یه مرور نهایی بشه کتابه و به این ترتیب وسوسه ی دوباره خوندنش دست از سرم ور داره.&lt;br /&gt;خیلی خوشحال میشم اگه این کاری که دارم میگم رو جدن بکنم. الان در واقع دارم میگم که میخوام اینکارو بکنم که مجبور شم اقلن شروعش کنم. یجور شبیه قول دادنه.&lt;br /&gt;با کتابی که امشب تموم کردم شروع میکنم این کارو به زودی.  کتاب «دست به دهان» نوشته ی پل استر&lt;br /&gt;حالا ببینیم و تعریف کنیم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-7709597257735589012?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/7709597257735589012/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=7709597257735589012' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/7709597257735589012'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/7709597257735589012'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='تصمیم پویا'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-22231781094227066</id><published>2010-03-20T10:01:00.010+03:30</published><updated>2010-03-20T11:04:59.147+03:30</updated><title type='text'>نشانه های باهار</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/S6R2vJl5E8I/AAAAAAAAAGU/KYYlEf0GDVc/s1600-h/bahar.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 348px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/S6R2vJl5E8I/AAAAAAAAAGU/KYYlEf0GDVc/s400/bahar.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5450612001425920962" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right; font-family: verdana;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;یادم نیست درس نشانه های بهار مال کلاس چندم بود، دبستان بود هرچی بود، که شاخه ی بید مشک جزوش بود و پسره تار عنکبوتا رو داشت تمیز میکرد، من هر وقت شاخه ی بیدمشک میبینم با یه لحن شل و وِلی با صدای بلند میگم از نشـــانـــــه هـــــــــای بهــــــار. یه جوری میگم که لج خودم در میاد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;ولی حالا امسال بعد مدتها نشانه های بهار رو جدن میبینم در چند روز اخیر. ازون نشونه خوبان اکثرن. وقتی حال میکنم با بهار دوس دارم بهش بگم باهار. مثل شاملو.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;خودم (خودی من!) باهار امسال به شدت درم نفوذ کرده، حالم بدجوری نزار بود، یه جوری که فکر میکردم دیگه براش چاره ای نیست، یه جوری که فکرشم نمیکردم گره هام به این زودیا واز شه، که بشه دیگه کیف کرد در زندگانی، که میشه به چیزای لوس و بیمزم خندید، بدجوری از دس رفته بودم یکی دو ماه اخیر، بعد یهو بیخودی احیا شدم، تکون خوردم ، کیف کردم ، خندیدم! خیلی راضیم فعلن از این نشانه های باهار. البته فین فین و عطسه و خارش حلق و گلو و اشک چشم و سرخی دماغ هم جزو نشانه های باهار منن! اصن قدمشونم رو تخم چشمم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;آخرین روز امساله، خیر سرم بیدار شدم یکم خونه رو مرتب کنم یکم به استقبال این سال دیگه ی محبوبم برم. بعد یهو نشانه های بهار رو تو خونمون دیدم و عکس گرفتم و گفتم یه چند خطی بنویسم و این شد که این شد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;دیشب در راه برگشت از خونه ی داییجان، یهو با احسان به کله مون زد بریم سینما،  فیلم &lt;a href="http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-4-pid-174.html"&gt;"هیچ"&lt;/a&gt; رو دیدیم، خوب فیلمی بود، من که راضی بودم حسابی، خلاصه آخرین سینمای امسال موفقیت آمیز بود، بعدشم رفتیم همه ی کتابا و مجله های عقب مونده ی امسالمونم خریدیم و خر کیف شدم حسابی، اگه اینجارم یه دستی به سر و روش بکشم دیگه جدن میترکونم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;همه ی این چیزا باعث نمیشه که آدم یادش بره که این امسال لعنتی کلی گروکشی کرده از زندگی و زندگانی خیلیا و همچنان تو سال دیگه ی محبوبمون و حتا سالای بعدش رد پای نحسش میمونه، ولی باید صبر کرد وامیدوار بود، خود مهندسم گفته اصن، منم میگم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-22231781094227066?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/22231781094227066/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=22231781094227066' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/22231781094227066'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/22231781094227066'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='نشانه های باهار'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/S6R2vJl5E8I/AAAAAAAAAGU/KYYlEf0GDVc/s72-c/bahar.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-122497390037363253</id><published>2010-01-14T16:18:00.003+03:30</published><updated>2010-01-14T16:36:37.526+03:30</updated><title type='text'>دی گذشت نامه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;پنجشنبه اواخر دیماه - احتمالن آخرین پنجشنبه ی دی- سال هشتاد و هشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز دفترم همراهم نیست، اینجا مینویسم، منتی نیست. منظور اینست که بعد از این همه عدم حضور، این همان پست تاریخی مخصوص ظهور بعد از غیبتم نیست، این یادداشتی است همینطوری. از سر خارش انگشت - و مخ البته-.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می خواستم وقتی برمیگردم دیگر غر نزنم ولی امروز علی الحساب - از نرگس یاد گرفته ام علی الحساب را در مکالمات عادی روزمره هم میتوان گفت- غر زیاد دارم و بیشتر از هر زمانی- با تاکید روی تک تک واژگان بیشتر و از و هر و زمانی- بیشتر از هر زمانی از خودم ناراضیم. خیلی.&lt;br /&gt;بیشتر غر نمیزنم. همین که بداند کسی که غر داشته ام و ناراضیم، خیالم راحت میشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشسته ام در خانه ی اسبق پدری - شرکت کلاژ فعلی- جلوی کامپیوتر، با بسیار بلاتکلیفی و کمی هم دلشوره - این دیگر غر نیست، شرح صحنه است، پای قولم هستم-&lt;br /&gt;امروز چون بیخودی سردم بود از صبح، شاید هم چون دومین روز متوالی بود که از صبح موهایم سیخ بود بیخودی بی آنکه هوا سرد باشد، بیخیال مانیتور و کیبرد و اسپیکر و حتا کیس و سایر اکسسوریجات کامپیوتر شدم. پرده را تا ته پس زدم تا حسابی آفتاب بیفتد روی همه ی آنها که بیخیالشان شده ام و روی خودم در ضمنشان، بلکه گرم شوم.&lt;br /&gt;که گویا شده ام فعلن.&lt;br /&gt; البته همچنان موهایم سیخ است بیخودی.&lt;br /&gt;احسان هم برای چندمین روز متوالی -چندمین؟- گوشت تلخ شده نمیدانم چرا.&lt;br /&gt;به هر کسی بگویم تعجب می کند : احسان؟! مگر اصلن تلخ می داند چیست؟&lt;br /&gt;نمیدانم. فقط حدس میزنم که برای گوشت تلخ شدن چندان لزومی ندارد تئوری تلخی را پاس کرده باشی . کسی احتمالن امتحان تلخ شناسی نمیگیرد از کسی، مدرک ویژه ای هم بعید می دانم لازم داشته باشد گوشت تلخی. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;می شوی. خود به خودی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;البته بعضی هستند که مهارت دارند و حرفه ای گوشت تلخی می کنند و بابتش هم پول میگیرند لابد - خب یکی از ملزمات کار حرفه ای درآمد زایی است- ولی ما فعلن با این "بعضی" مذکور کاری نداریم، صحبت گوشت تلخی حرفه ای نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز در بالاترین داشتم تند تند تیترها را منی خواندم که تیتری توجهم را جلب کرد، رئیس دانشکده ی علوم پزشکی یکجایی هشدار داده بود که به دلیل ارسال امواج پارازیت مبتلایان به "&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ناباوری&lt;/span&gt;" افزایش پیدا کرده اند.&lt;br /&gt;من یکهو خشکم زد که : پس بگو! ناباوری مرض محسوب می شود، پس من مریضم که هیچ چیز باورم نمیشود. پس مثل من زیاد شده اند به خاطر این پارازیت های کوفتی. پس ما مبتلایان به ناباوری جمعیتی هستیم برای خودمان.&lt;br /&gt;عجیب بود برایم که عنوان این بیماری را تا بحال نشنیده ام ولی کمی دلم قرص شد که وقتی این از دست دادن توان باور مرض محسوب بشود لابد دوا درمانی، چیزی هم دارد. لابد میروی دکتر آمپولی چیزی میزنی و بعد از آن دیگر باورت میشود.&lt;br /&gt;همه این فکرها در کمتر از ثانیه از ذهنم گذشت، دردسرتان ندهم تیتر را اشتباه خوانده بودم. هشدار مذکور در مورد افزایش مبتلایان به "نابا&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ر&lt;/span&gt;وری" بود و به باور داشتن و نداشتنشان کاری نداشت. پس من چی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غر زدم؟ هیچوقت آدم خوش قولی نبوده ام و لابد علیرغم تصورم هنوز هم نیستم ولی همیشه بیخودی فکر میکنم که لابد ازین به بعد خواهم بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بوی سبزی پلوی سیر دار احسان پخش هواست، در عوض آفتاب حسابی بی رمق شده،مثل سگ خوابالوده و گرسنه ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احتمالن نظم و انضباط اصلی ترین کمبودم است، همیشه هم بیخودی فرض میکنم که لابد ازین به بعد دیگر منظم و عالی میشوم.&lt;br /&gt;مزخرف است، برای منظم کردن آنچه این 30 سال تل انبار کرده ام دستکم 30 سالی وقت لازم است، تازه اگر زمانی را هم صرف یادگیری نظم کنم  میکند به عبارتی: 40 سال. در عوض از 70 سالگی به بعد منظم و عالی خواهم بود. قول.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم لک زده برای احساس سربلندی و افتخار و اینجور مزخرفات&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-122497390037363253?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/122497390037363253/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=122497390037363253' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/122497390037363253'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/122497390037363253'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='دی گذشت نامه'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-7084336991744344342</id><published>2009-09-23T17:09:00.002+03:30</published><updated>2009-09-23T17:24:35.691+03:30</updated><title type='text'>یکی بود یکی نبود</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SroneT_dQYI/AAAAAAAAAFI/1TMwjWlllpI/s1600-h/yejoori.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 400px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SroneT_dQYI/AAAAAAAAAFI/1TMwjWlllpI/s400/yejoori.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5384659706190840194" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;یه جایی یه کسی نشسته بود و یه جاهای دیگه ای یه کسای دیگه ای ایستاده بودن، بعضی جاهای دیگه ام بعضی کسای دیگه بودن که یا خوابیده بودن یا تو وضعیتی بودن که نه میشد بش بگی نشسته، نه میشد گف ایستاده، نه ام خوابیده. ولی دقت کنین که فقط یکی بود که نشسته بود، یکی.&lt;br /&gt;بعد کم کم دوتا شدن، بعدش شدن سه تا، بعدترم کم کم بیشتر شدن ولی کسایی که ایستاده بودن یا خوابیده بودن یا تو وضعیت دیگه ای بودن روهم رفته کمتر شدن عوضش.&lt;br /&gt;خب حالا می رسیم به جاهای هیجان انگیز و حساس ماجرا: گره ی داستان! ولی قبل از اینکه به این گره ی عزیز برسیم حواستون باشه که پاییز امسال هم شروع شده! دقیقن از همین امروز شروع شده، یعنی در واقع تابستون کوفتی امسال تموم شده به عبارتی، حالا بایس دید بعدش چی تموم میشه و چی شروع میشه، هنو معلوم نیس، اون گره ی کور کوفتیم تورو خدا بیخیال شین، همچی جذابی ام نیس، الکی گفتم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-7084336991744344342?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/7084336991744344342/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=7084336991744344342' title='16 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/7084336991744344342'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/7084336991744344342'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='یکی بود یکی نبود'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SroneT_dQYI/AAAAAAAAAFI/1TMwjWlllpI/s72-c/yejoori.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-1504827250724155447</id><published>2009-08-23T22:17:00.002+04:30</published><updated>2009-08-24T00:28:53.199+04:30</updated><title type='text'>شبی از شبها</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;سیب زمینی استامبولی پخته می خوریم با بلال کوچک، خیلی کوچک اندازه ی انگشت. من تابحال نخورده بودم. فکر می کردم گرم باشد ولی سرد است.&lt;br /&gt;شاهرخ می گوید بچه ذرت. می گوید فکر کرده بود مهشاد به شوخی گفته بچه ذرت. فکر کرده آخی، بچه ذرت، چه بامزه، ولی بعد خود مغازه دار هم گفته بود بچه ذرت.&lt;br /&gt;مهشاد گفت: « خب اسمش اصلن بِیبی کرنه دیگه.»&lt;br /&gt;احسان خندید من هم خندیدم «بیبی کرن»&lt;br /&gt;حامد پرسید:«حالا این بچه ذرت کجای ذرت هس؟»&lt;br /&gt;مسعود گفت:« یه جای بدیش.»&lt;br /&gt;حامد یواش خندید. ما همه بلندتر خندیدیم بعد شاهرخ گفت « اگه راس میگی این کجای سیب زمینیه؟» سیب زمینی استامبولی را میگفت که باریک و دراز است. حرفش گم شد کسی نشنید.&lt;br /&gt;هر بار که صحبت سیب زمینی استامبولی می شود یاد یک برنامه کودکی می افتم که سیب زمینی پشندی و استامبولی داشت و پسر بچه های چشم درشت سرود می خواندند: یک قطعه ابر بودیم در سینه ی آسمان... و من همیشه این را که می خواندند آسمان را تصور می کردم که سینه دارد.&lt;br /&gt;مهشاد داشت توضیح می داد که بچه بلال با ذرت نرسیده فرق دارد لابد. لابد خودش یکجور ذرت است چون آن یکی بلال ها نرسیده که هستند سبزند اصلن.&lt;br /&gt;من هم بیخودی  تایید کردم که اینها با آنها فرق دارند و اصلن یک نژاد دیگرند. منطقی اش اینطور بود به نظرم.&lt;br /&gt;شاهرخ دوباره پرسید که سیب زمینی استامبولی کجای سیب زمینی است. حامد می خندد. من می گویم خودشان یکپا سیب زمینی مستقلند برای خودشان.&lt;br /&gt;مهشاد بطری روغن زیتون را بالا گرفت « بچه ها روغن زیتون خوشمزه هم هست اگر خواستین.» جدن هم خوشمزه بود. حامد هم گفت که جدن خوشمزه است. رضا گفت بوی روغن زیتون را خیلی دوست دارد. مهشاد گفت اصلن از روغن زیتون بی بو متنفر است. من گفتم بیخود می گویند بی بو چون بی بو ها یک بوی گندی می دهند. بوی روغن مانده. مهشاد باز گفت از روغن زیتون بی بو متنفر است و به نظرش روغن زیتون بی بو بی معنیست. حامد گفت:« اصلن روغن مونده ها رو تصفیه می کنن دیگه» من فکر کردم که حتمن همین طور است چون جدن بوی ماندگی می دهند همیشه.&lt;br /&gt;لیوان خالی ام را به مسعود  می دهم. مسعود لیوان را پر می کند. می گوید: « خارج یه روغن زیتونایی هس برا سرخ کردن؛ اکسترا ویرجین »&lt;br /&gt;«خارج» را یکجور خاصی می گوید. محض خنده.&lt;br /&gt;گفتم: « اینجام هس ایرانیش. ما گرفتیم، یک و یک بود فک کنم شایدم مهرام، یادم نیس. همون یک و یک بود فک کنم ولی»&lt;br /&gt;حامد توضیح داد که اکسترا ویرجین خیلی تاریخ مصرفش کم است چون خیلی خالص است و هیچ عملیاتی رویش انجام نشده. من تعجب کردم پرسیدم یعنی برای سرخ کردن خوب نیست؟ حامد نشنید.&lt;br /&gt;شاهرخ خم شده بود داشت برای خودش ماست می ریخت با خنده پرسید اسمش چی بود؟&lt;br /&gt;مسعود گفت: «اکسترا ویرجین؛ باکره ی فوق العاده» همه خندیدیم.&lt;br /&gt;شاهرخ خنده اش را خورد « حالا مگه گفتم ترجمه کن؟»&lt;br /&gt;مسعود گفت « میشه داف دبش» همه خندیدند.&lt;br /&gt;احسان تکرار کرد « داف دبش» خنده اش بی صدا بود چند بار برگشتم نگاهش کردم دیدیم هنوز می خندد از داف دبش. من هم خنده ام میگرفت هر بار می دیدمش  که هنوز می خندد.&lt;br /&gt;مهشاد گفت:« اینو بابام از رودبار اورد. خیلی خوب بود ولی دیگه تهشه»&lt;br /&gt;من دلم رودبار خواست. سفر. یادم افتاد که بهرنگ این بار تنها به استانبول می رود. یادم افتاد که هیچ حدسی نمی زنم که آیا باز با هم سفر خواهیم رفت؟ سفرهای مدل خودمان که هیچکس دیگری نمی رود. مثل رشت، مثل قشم، مثل یزد، مثل استانبول. دلم خیلی سوخت.&lt;br /&gt;رضا چیزی گفت که همه می خندیدند. من نشنیدم ولی با بقیه خندیدم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-1504827250724155447?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/1504827250724155447/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=1504827250724155447' title='26 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/1504827250724155447'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/1504827250724155447'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/08/blog-post_23.html' title='شبی از شبها'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>26</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-209058227971320267</id><published>2009-08-11T16:41:00.005+04:30</published><updated>2009-08-12T16:31:44.705+04:30</updated><title type='text'>@worrrk</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SoFvolvOW0I/AAAAAAAAAFA/Z6ESNvztrQg/s1600-h/atworrrk.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 350px; height: 400px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SoFvolvOW0I/AAAAAAAAAFA/Z6ESNvztrQg/s400/atworrrk.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5368694973917977410" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ديروز حرف زياد داشتم، خيلي چيزها دوست داشتم بگويم با كسي، ولي حال شنيدنش را نداشتم، موقع گفتن ناچار خودت هم ميشنوي اراجيفت را.&lt;br /&gt;خواستم بگويم: خيلي الكي مي‌گذرد و مي‌گذرانم. خيلي الكي. زندگي آن دورها با سرعتي كه نامرديست، دورتر و دورتر مي‌شود هي. من هم انگار نه انگار. هي به روي خودم نمي‌آورم كه اينهمه جامانده ام از زندگي. هي بيخودي ساعت را نگاه مي‌كنم. كه بگذرد. الكي. آنهم مي‌گذرد الكي. حسابي حرف گوش كن شده.&lt;br /&gt;خواستم بگويم: گيج ميشوم از فكركپي شناسنامه و كارت ملي و مدرك تحصيلي و شماره پرونده و ثبت و شماره حساب و همه‌ي اين كوفت و زهرمارهاي بي معني. عين باتلاقند. نمي روم طرفشان تا جايي كه بشود. شايد تا پاي مرگ هم ايستادگي كردم. معلوم نيست&lt;br /&gt;خواستم بگويم: مغزم كه خواب ميرود، مور مور مي شود همه ي خاطراتم، همه ي نظراتم، گز گز مي كند همه ي دانسته هايم. گير مي كنم. كاش زودتر بيدار شود.&lt;br /&gt;خواستم بگويم: مدت هاست از دست تنهايي خودم فرار مي كنم. حوصله ي غرو لندهايش را ندارم آخر. ولي لامصب دلم برايش تنگ شده.&lt;br /&gt;ولي همان ديروز كه خواستم بگويم، حال شنيدنش را اصلن نداشتم، خيلي بيحال بودم. امروز كمي بهترم. حس و حالم هم بيشتر شده. حال شنيدن دست كم دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;11 روز ديگر مانده، از 11 روز ديگر به بعد ديگر اينجا نيستم. اينجا شركت است، نمايه، متن يا اسم‌هاي ديگر. اين 11 روز شامل7 روز كاري ديگر مي‌شود، به جز امروز البته. فقط 7 روز ديگر صبح ها كه بيدار شدم به زور، كشان كشان كه بيرون آمدم، تمام تيترهاي روزنامه‌هاي كيوسك چهاراه وليعصر را كه نگاه كردم ، بايد بايستم براي تاكسي‌هاي ونك كه مستقيم بروند و از كردستان نروند.&lt;br /&gt;فقط 7 روز ديگر بايد حواسم را جمع كنم كه در هپروت فرو نروم در تاكسي تا از چراغ چشمك زن گلفروشي رد نشود، فقط 7 روز ديگر وقتي راننده 700 تومن خواست غر ميزنم كه هر روز مسيرم همين است و 600 بيشتر نمي‌دهم. فقط 7 روز ديگر چراغ‌هاي راهرو جلوي پايم روشن مي‌شوند و طبقه‌ي دوم كه هميشه تاخير دارد چراغش فقط 7 روز ديگر دستم را برايش تكان مي‌دهم تا ببيندم، تا روشن شود.&lt;br /&gt;7 روز ديگر از راه دير مي‌رسم، و وقتي مي‌پرسند چطوري مي‌آيم بگويم كه خوابالود و بدن درد بعد يادم مي‌ايد كه لوس است  كه هر‌روز تكرار شود اين حرف، فقط 7 روز ديگر اين كامپيوتر را كه روشن ميكنم دو تا ارور نيم صفحه‌اي ميدهد كه بايد اوكي كنم، در اين 7 روز هم بعيد است بخوانم ارورهايش را وقتي اينهمه مدت نخوانده ام.&lt;br /&gt;7 روز ديگر فقط تحمل ميكنم، كاتوزيان و بيك و باغ شاطر و شعباني وبانك ملت و ديگران را و متنفر ميشوم از تماس‌هايشان. 7 روز ديگر  وقتي پنجره ي مسنجرم باز مي‌شود يكهو، نگران ميشوم كه حالا مجيد چه فكري مي‌كند، 7 روز ديگر مهلت دارم كه از سوپر روبرو كه خريد مي‌كنم آقاي درياني را ادب كنم با نوع سلام كردنم، كه شرمنده شود من را هر روز مي‌بيند و سلام نمي‌كند. 7 روز ديگر فقط با زهرا از «رهي» مي‌گويم و دست آنجايش كه چه كارها كه نمي‌كند با آن دست، 7 روز ديگر فرصت دارم كه جمع و جور كردن وسايلم را عقب بيندازم هي. 7روز ديگر موقع ناهار دلم براي سارا و حسنعلي خر تنگ ميشود،  سيگار نمي‌كشم بعد از ناهار، به نشانه‌ي قهر، باكي؟ 7روز ديگر با ستاره و بهاره الكي به درز ديوار مي‌خنديم انقدر كه خانم قدمي حسودي كند به آتليه و بگويد آنجا مي‌پوسد تنهايي، 7 روز فرصت دارم كه بعد از ظهرها از كشوي بالايي «باچاي خوردني» بردارم و دلم خوش شود در بدترين ساعت روز. 7 روز فرصت دارد خانم فرهاني تا برايم هي چاي بياورد، 7 روز ديگر خانم قدمي را كه كار داشته باشم دگمه ي صفر تلفن را فشار مي‌دهم . 7 روز ديگر موقع برگشتن به خانه... به اين يكي ترجيح مي‌دهم فكر نكنم. دلم براي ونك تا سميه حتمن خيلي تنگ مي‌شود، براي تك تك موزاييك‌هاي مسير بازگشت.&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;div id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;div id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-209058227971320267?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/209058227971320267/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=209058227971320267' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/209058227971320267'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/209058227971320267'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/08/worrrk.html' title='@worrrk'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SoFvolvOW0I/AAAAAAAAAFA/Z6ESNvztrQg/s72-c/atworrrk.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-9146453539048877111</id><published>2009-08-02T22:49:00.003+04:30</published><updated>2009-08-02T23:31:49.570+04:30</updated><title type='text'>گاب شاشو</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;شکر خدا که کولرمان هم امروز بلخره از کار افتاد، هن و هونی میکرد که دیگر همان را هم بیخیال شد. شاید هم واگذار کرد چون حالا نوبت هن و هون ما شده انگار.&lt;br /&gt;حال نه که نداشته باشم ولی باحال هم نیستم چندان. انگیزه ای لازم است داشته باشم برای شروع کار نو، ولی انگیزه دانم چند مدتی است که سوراخ دارد انگار. اوووه، دبدبه و کبکبه کللی دارد: مدرک کشی و ثبت کنون و بند و بساطی که خودش برای ته کشاندن انگیزه کافیست.&lt;br /&gt;اوضاع مملکت هم که به حمدلله قوز بالا قوز شده و حکایت همان گاومان که شیر نمیدهد ولی ماشالا به شاشش چند روزیست که در وصف زمانه در کله ام میپیچد دائم. خوبیش این است که تا کی و کجایش را نه میتوان دانست و نه تخمین زد .تنها زمزمه ای از دور میگوید انگاری که: اما نه حالا حالاها.. اما نه حالا حالا ها و همین زمزمه ی  کوفتی رمق گرفته حسابی از همه. باز ولی امروز بساطی بود و فردا هم قرار است بساط دیگری باشد و هریک حکایتی است از کورسوی امیدی در کنار استرس خطر حضور یا تلخکامی و عذاب غیبت که خوب بلد است مخ را بجود. ذره ...ذره.&lt;br /&gt;چند شب پیش همانطور که غرق لذت بازیافتن رختخواب خودم بودم و بازی بازی فکر میکردم به اینکه چه سریست در آن که اینهمه آرامش را به یکباره پخش میکند در وجودم و اینکه چقدر احساس امنیت میکنم در جای خودم و اینکه چقدر دلتنگ این احساس امنیت میشوم گاهی که دورم از آن حتا به خوشگذرانی، یکهو، از تصور اینهمه آدمی که  چنین دورند از احساس امنیتی به اندازه یک صدم اینکه حسش میکنم، دلم چنان ریش شد و قلبم  فشرده که... نمیدانم.. اینهمه نا امنی را چطور تاب می آورند اینهمه؟ من چه حقی دارم که بنالم از زمانه و شاش گاوی که در دهان دیگری دارد سرازیر میشود؟...&lt;br /&gt;هستی از ما، ما ز هستی، موز هستی...، یاد اینهم زیاد میفتم این روزها&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-9146453539048877111?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/9146453539048877111/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=9146453539048877111' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/9146453539048877111'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/9146453539048877111'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='گاب شاشو'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-1681046880522732146</id><published>2009-07-22T19:23:00.006+04:30</published><updated>2009-07-22T19:39:33.116+04:30</updated><title type='text'>عاطل و باطل</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SmcrD79ULAI/AAAAAAAAAE4/p_yNrSowWn0/s1600-h/shayad.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 167px; height: 400px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SmcrD79ULAI/AAAAAAAAAE4/p_yNrSowWn0/s400/shayad.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5361301228042333186" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;می گویند: این نیز بگذرد... هر روز اخبار را مرور میکنم، ولی هنوز که نگذشته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- - -&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی گف: آره! بیشین تا بگذره! خیلی نشستم حالا میخوام یکم دراز بکشم اینجوری راحتتر میگذره&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-1681046880522732146?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/1681046880522732146/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=1681046880522732146' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/1681046880522732146'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/1681046880522732146'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/07/blog-post_22.html' title='عاطل و باطل'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SmcrD79ULAI/AAAAAAAAAE4/p_yNrSowWn0/s72-c/shayad.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-3998371782835757525</id><published>2009-07-19T01:42:00.001+04:30</published><updated>2009-07-19T01:47:08.193+04:30</updated><title type='text'>ماه نو در برج سرطان</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;امروز شنبه چندم تیر ماه، نوشته در فال روزانه ی آنلاین که «ماه نو در برج سرطان است» . هرچند که هیچ از آن نمیفهمم ولی زیاد خوشم نمی آید. شبیه اخطار است. من معمولن از تهدید و اخطار زیاد خوشم نمی آید. آنهم شنبه صبح.&lt;br /&gt;چه افتضاحی! فکرش را بکن: شنبه صبح مستقیمن ایمیل تهدید آمیزی دریافت کنی که تاکید کرده باشد «ماه نو در برج سرطان است» - یک مشت کلمه ی آشنا را طوری در یک جمله تپانده اند که هیچ از آن نفهمم.&lt;br /&gt;همکارم میپرسد چرا چنین کلافه ام علت را برایش توضیح میدهم به من میگوید اجق وجغی!&lt;br /&gt;نمیدانم شاید هم همه برخلاف من میمیرند برای اخطار گرفتن آنهم در صبح شنبه. من چرا پس...&lt;br /&gt;نمیدانم شاید اشکال از نحوه ی تغذیه ام در دوران نوزادیست. زمانی که عاشق مکیدن تریاک بودم.&lt;br /&gt;شاید هم علم ژنتیک دخیل باشد یکجورهایی. از آنجا که جده ی بزرگم هم شنیده ام که زن یک پیرمرد لال و افلیج شد، تنها بخاطر وحشتی که از داد شنفتن و کتک خوردن داشت - بسکه شنیده بود و خورده بود لابد از پدر عوضی اش جد بزرگوارم- و همین وحشتش هم باعث شد که هرگز بچه دار نشود- پیرمرد لال و افلیج ظاهرن از مردی فقط عنوانش را یدک میکشید گویا- با اینکه شنیده ام عاشق بچه بود.&lt;br /&gt;سرنوشت غم انگیزی داشت جده ی بیچاره ام. یک عمر بی کس و کار زندگی کرد و کسی خبر ندارد کی و کجا مرده، بعید میدانم ختمی کسی برایش گرفته باشد و حلوایی کسی خورده باشد.&lt;br /&gt;همکارم هیچ گویا علاقه ندارد به سرنوشت جده ام. کلافه است و با اخم به مونیتورش زل زده.&lt;br /&gt;شاید او هم ایمیل تهدید آمیز را دریافت کرده و میخواهد به روی خودش نیاورد.&lt;br /&gt;هیچ بعید نیست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-3998371782835757525?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/3998371782835757525/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=3998371782835757525' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/3998371782835757525'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/3998371782835757525'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/07/blog-post_19.html' title='ماه نو در برج سرطان'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-7274296563142645279</id><published>2009-07-16T22:06:00.003+04:30</published><updated>2009-07-16T22:13:47.360+04:30</updated><title type='text'>عالم نوستالژیک دیوانگی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;امروز هی دلم می خواهد       ولی نمیدانم        چه را؟    &lt;br /&gt;و  چرا؟&lt;br /&gt;صورت پف کرده ام را که در آینه میبینم پشیمان میشوم از هر خواستنی،&lt;br /&gt;ولی آینه هم انگار پف کرده&lt;br /&gt;همه اش مال من نمیتواند باشد&lt;br /&gt;هست ولی نه اینهمه، شبیه ماهی پیر ته اقیانوس شده ام ولی فلس ندارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با خودکار برای خودم فلس میکشم&lt;br /&gt;یک عالمه فلس،&lt;br /&gt;قدیمیها میکشیدند که بشود، من ولی امروزی ترم . چیزی که شده ام را میکشم،&lt;br /&gt;روی دستها و پاها&lt;br /&gt;گردن و صورت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به یاد آنروزها که زیاد دیوانه میشدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر آن ممکن است احسان برسد.&lt;br /&gt;بیچاره احسان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز جریان ماهی را نمیداند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستمال مرطوب ولی معجزه میکند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-7274296563142645279?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/7274296563142645279/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=7274296563142645279' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/7274296563142645279'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/7274296563142645279'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/07/blog-post_2891.html' title='عالم نوستالژیک دیوانگی'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-2969277524050803610</id><published>2009-07-16T13:12:00.001+04:30</published><updated>2009-07-16T13:15:26.136+04:30</updated><title type='text'>انتظار</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;همه ی هفته - از شنبه - منتظر پنجشنبه بودم که بشود و امروز شد، پنجشنبه شد . حالا تا فردا شب نگران شنبه ام که بشود ولی نگرانی ام اینبار کمتر است از هفته ی پیش. هفته ی دیگر دوشنبه زودتر از پنجشنبه میشود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-2969277524050803610?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/2969277524050803610/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=2969277524050803610' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/2969277524050803610'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/2969277524050803610'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/07/blog-post_16.html' title='انتظار'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-7766787395966440090</id><published>2009-07-15T00:46:00.002+04:30</published><updated>2009-07-15T00:59:40.978+04:30</updated><title type='text'>هستیم اما خسته ایم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;پیشنهاد میکنم این روزها یک بار دیگر آلبوم خالپانک گروه 127 را گوش دهید. چیز دیگریست در روزگار اخیر. عجیب میچسبد و ول کن نیست من را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- «همه اش دود بود خبری نبود از کباب...» یکهو امروز بی هوا نگاهی انداختم به مطالبی که مربوط بود به حدود دو ماه قبل - یکماهی مانده به انتخابات- شما ولی هیچوقت اینکار را نکنید. حفره ای در دلتان ایجاد میشود به قاعده یک سکه 500 ریالی -از نوع قدیمی ترش که چندان ریز نیست- خود آزاری بی موردیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- «صبح آفتاب در میاد شب میره پایین، سهمتو ور دار زودتر سرتو بگیر پایین...» خسته که نیستم قاعدتن چون کاری نمیکنم این روزها که موجب خستگی شود. ولی همه نشانه ها دال بر خستگیست: بیحالی، خوابالودگی دائمی، پا درد خفیف، دست درد خفیف، سوزش کمر -باز هم خفیف-، سر درد خفیف، عدم درک به موقع آنچه در اطراف میگذرد،... گاهی به طرز احمقانه ای هوس میکنم این دردهای خفیف یک شدت و حدتی پیدا کند که بشود اسمش را گذاشت درد و گفت که «درد این است»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- «وای چه بی چاره گشتیم بگو چاره مان چیست..» این منگی و گنگی و سر درگمی و بی انگیزگی را هر چه میخواهم بیخیالش شوم بیخیال نمیشود مرا و نمیدانم جدن که چاره مان چیست. همه فکر و ذکرم کور شده انگاری. کم کم باید به فکر یادگیری بریل باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- «این دست استخون نداره میل پشت بون نداره نون خورده و جون نداره بابا نداره نداره نداره»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----------------&lt;br /&gt;یکهو و بی مناسبت -بلکه هم به مناسبتهایی- دلم خواست تشکر کنم از &lt;a href="http://www.sheydagooyi.blogfa.com/"&gt;یک دوستی&lt;/a&gt; که جزو معدود افرادیست که این بیماری مسری زمانه - این مخ گوزیدگی بی حد وحصر- را تاب آورده و مشغول زندگیست. مرسی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-7766787395966440090?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/7766787395966440090/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=7766787395966440090' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/7766787395966440090'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/7766787395966440090'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/07/blog-post_15.html' title='هستیم اما خسته ایم'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-7430603002046571090</id><published>2009-07-14T14:16:00.004+04:30</published><updated>2009-07-14T15:46:22.028+04:30</updated><title type='text'>وقتي زيرت اومده زور از خودت كم كم ميشي دور</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;مدام ياد تركي ميافتم كه تجربه اي داشت از اره اي كه در كونش گير كرده بود از همان روزي كه نه راه پس داشت و نه پيش&lt;br /&gt;  حالا ما همه قشون اره داران كه به اين نتيجه رسيده ايم كه بلخره روزي اره را بيرون ميكشيم، به اين نتيجه رسيده ايم تا با تصوير انساني‌تري آينده مان را تصور كنيم آينده اي كه لازم است تصورش كنيم تا هنوز حوصله داشته باشيم كه نفس بكشيم&lt;br /&gt;ذهن من ولي انگار آن آدم بدون اره را دور از دسترس يافته و ناگهان بيخيال تصوري از آينده شده سرخود، تا درگير بررسي ناخودآگاه حد تخيلي بودن تصوير انساني خود نشوم و اين حذف تصوير - كه ذهنم سرخود و ناغافل بدان اقدام ورزيده- عوارضي دارد از جمله كم آوردن نفس و ازدياد غلظت گنگي خون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;div id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-7430603002046571090?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/7430603002046571090/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=7430603002046571090' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/7430603002046571090'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/7430603002046571090'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/07/blog-post_14.html' title='وقتي زيرت اومده زور از خودت كم كم ميشي دور'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-8828844530093304879</id><published>2009-07-12T15:59:00.005+04:30</published><updated>2009-07-12T16:57:39.192+04:30</updated><title type='text'>خميازه وار</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;دلم ميخواست كه الان كلي نوشتنم مي‌آمد كه نيامد، يعني آمد ولي الان نيست ، بود، زود پريد، بايد حالا كلي زور بزنم، حرفهايم نوشتني نيست الان ولي، گفتني هم نيست، كلن حرف نيست، نميدانم چيست، يك مشت حروف معلق مانده در لاي پيچ و واپيچهاي مخم، حاجي يك تكان و حاجي دو تكان هم فايده ندارد هرچند كه تكاني هم نخورده‌ام ولي نسبت به هرگونه فايده اي از هرگونه تكاني فعلن بدبينم يعني خب حالا تكان هم بخورم اين حروف كج و كوله فوق فوقش از لا و لوي پيچهاي مخم در بيايد و بيفتد يك لاي ديگرش و بازي از نو؟ تا كي؟ پس تكان بي تكان.&lt;br /&gt; آدم خنگ هم آفت مكان و زمان است بخصوص مكان بخصوص اين مكان. يك آفت ديگري هم يافته ام : فرمول. اينروزها همه اسهال فرمول گرفته اند انگار.&lt;br /&gt;خانم ف چقدر حرف ميزند. هي هم آن وسطها تعريف مرا ميكند و بايد لبخند بزنم. حال ندارم. لازم اگر نبود اينهمه خودمان را توضيح دهيم، نميداديم خب، ولي لازممان است. توضيح ميدهيم پس هستيم.&lt;br /&gt;كمي گه گيجه دارم. ميان ماندن و رفتن نيست، ميان همان رفتن است. گنگي اش عذاب آور شده. كاش كمي بجنبم. آخرش كه چي ؟ بايست رفت.&lt;br /&gt; &lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-8828844530093304879?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/8828844530093304879/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=8828844530093304879' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/8828844530093304879'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/8828844530093304879'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/07/blog-post_12.html' title='خميازه وار'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-4322671389117214885</id><published>2009-07-05T10:57:00.004+04:30</published><updated>2009-07-05T11:03:02.441+04:30</updated><title type='text'>متنوع</title><content type='html'>&lt;h3 style="text-align: right; color: rgb(51, 51, 51);" class="UIIntentionalStory_Message" ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:&amp;quot;msg&amp;quot;}"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;سبز پوشيدم و همرنگ اصلاحات شدم، سياه پوشيدم و همدرد داغداران شدم، حالا مدتيست محض تنوع راه راه ميپوشم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h3&gt;&lt;h3 style="text-align: right; color: rgb(51, 51, 51);" class="UIIntentionalStory_Message" ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:&amp;quot;msg&amp;quot;}"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;مثل برادران دالتون&lt;/span&gt;&lt;/h3&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;div id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;div id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-4322671389117214885?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/4322671389117214885/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=4322671389117214885' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/4322671389117214885'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/4322671389117214885'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='متنوع'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-4439912953818666581</id><published>2009-06-30T10:30:00.002+04:30</published><updated>2009-06-30T10:41:49.970+04:30</updated><title type='text'>دلخوشي</title><content type='html'>&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-size:14;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آنها تفنگ دردست دارند، اما ما دستمان خالی است؛ پس آنها زودتر خسته می شوند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;b&gt;واتسلاو هاول&lt;/b&gt; (&lt;b&gt;Václav Havel&lt;/b&gt;) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-size:14;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;div id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;div id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-4439912953818666581?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/4439912953818666581/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=4439912953818666581' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/4439912953818666581'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/4439912953818666581'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/06/blog-post_30.html' title='دلخوشي'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-5120249348746359466</id><published>2009-06-28T17:38:00.001+04:30</published><updated>2009-06-28T17:41:29.689+04:30</updated><title type='text'>حفره</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;حفره‌اي در دل، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;حفره اي در سر، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;حفره‌ي ديگري در نگاه، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;حفره حفره&lt;br /&gt;عينهو پنير اعلا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;div id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-5120249348746359466?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/5120249348746359466/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=5120249348746359466' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/5120249348746359466'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/5120249348746359466'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/06/blog-post_28.html' title='حفره'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-8853683763218407589</id><published>2009-06-24T22:49:00.003+04:30</published><updated>2009-06-24T23:25:55.212+04:30</updated><title type='text'>حالا حکایت ماست</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كتيبه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;فتاده  تخته سنگ آنسوي تر ،  انگار  كوهي  بود&lt;br /&gt;و  ما اينسو  نشسته  ، خسته انبوهي&lt;br /&gt; زن  و مرد  و جوان و پير&lt;br /&gt; همه با يكديگر  پيوسته ،  ليك  از پاي&lt;br /&gt;  و با زنجير&lt;br /&gt;  اگر دل مي كشيدت  سوي دلخواهي&lt;br /&gt;  به سويش  مي توانستي  خزيدن  ،  ليك  تا آنجا  كه رخصت  بود&lt;br /&gt; تا زنجير&lt;br /&gt; ندانستيم&lt;br /&gt;ندايي بود  در روياي خوف  و خستگيهامان&lt;br /&gt; و يا  آوايي  از جايي  ، كجا ؟  هرگز  نپرسيديم&lt;br /&gt; چنين  مي گفت&lt;br /&gt; فتاده  تخته  سنگ  آنسوي ،  وز پيشينيان  پيري&lt;br /&gt; بر او  رازي  نوشته  است ،  هركس  طاق  هر كس   جفت&lt;br /&gt;  چنين  مي گفت  چندين  بار&lt;br /&gt; صدا ،  و آنگاه  چون موجي  كه بگريزد   ز خود  در خامشي  مي خفت&lt;br /&gt; و ما چيزي  نمي گفتيم&lt;br /&gt; و ما   تا مدتي  چيزي  نمي گفتيم&lt;br /&gt;  پس  از آن  نيز  تنها  در نگه مان  بود اگر گاهي&lt;br /&gt;  گروهي  شك  و پرسش  ايستاده بود&lt;br /&gt; و ديگر  سيل  و خستگي  بود  و فراموشي&lt;br /&gt;و  حتي  در نگه مان  نيز  خاموشي&lt;br /&gt;  و تخته سنگ  آن سو  اوفتاده  بود&lt;br /&gt;شبي  كه لعنت  از مهتاب   مي باريد&lt;br /&gt;و پاهامان  ورم  مي كرد و مي خاريد&lt;br /&gt; يكي  از ما كه زنجيرش  كمي  سنگينتر  از ما  بود    ،  لعنت  كرد گوشش  را&lt;br /&gt; و نالان  گفت :‌ بايد  رفت&lt;br /&gt; و  ما با  خستگي  گفتيم :   لعنت  بيش  بادا  گوشمان را  چشممان  را نيز &lt;br /&gt;بايد  رفت&lt;br /&gt; و رفتيم  و خزان  رفتيم  تا جايي  كه تخته  سنگ آنجا بود&lt;br /&gt; يكي  از ما  كه زنجيرش  رهاتر بود ، بالا  رفت ،  آنگه خواند&lt;br /&gt; كسي  راز  مرا  داند&lt;br /&gt; كه از اينرو  به آنرويم  بگرداند&lt;br /&gt;  و ما با  لذتي  اين  راز  غبارآلود  را مثل دعايي  زير لب تكرار  مي كرديم&lt;br /&gt; و شب شط  جليلي  بود  پر مهتاب&lt;br /&gt;  هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار&lt;br /&gt;  هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار&lt;br /&gt;عرقريزان ،  عزا ، دشنام ،  گاهي  گريه  هم كرديم&lt;br /&gt;  هلا ، يك ، دو ، سه ،  زينسان  بارها  بسيار&lt;br /&gt; چه سنگين  بود  اما سخت  شيرين  بود  پيروزي&lt;br /&gt; و ما  با  آشناتر  لذتي ، هم خسته  هم خوشحال&lt;br /&gt;  ز شوق  و  شور مالامال&lt;br /&gt;يكي  از ما كه زنجيرش  سبكتر بود&lt;br /&gt; به  جهد  ما درودي  گفت  و بالا  رفت&lt;br /&gt;  خط پوشيده  را از خاك  و  گل بسترد  و با خود  خواند&lt;br /&gt; و ما  بي تاب&lt;br /&gt;لبش  را با زبان  تر كرد   ما نيز آنچنان كرديم&lt;br /&gt;و  ساكت ماند&lt;br /&gt; نگاهي  كرد سوي  ما و ساكت ماند&lt;br /&gt;دوباره  خواند  ، خيره  ماند ، پنداري  زبانش  مرد&lt;br /&gt;نگاهش  را ربوده  بود ناپيداي  دوري ،  ما خروشيديم&lt;br /&gt; بخوان !‌  او همچنان  خاموش&lt;br /&gt;  براي  ما بخوان !   خيره  به ما ساكت  نگا  مي كرد&lt;br /&gt; پس  از لختي&lt;br /&gt;  در اثنايي  كه زنجيرش  صدا مي كرد&lt;br /&gt;فرود آمد  ،  گرفتيمش  كه پنداري  كه  مي  افتاد&lt;br /&gt;نشانديمش&lt;br /&gt;  بدست ما و دست خويش  لعنت  كرد&lt;br /&gt; چه خواندي ،  هان ؟&lt;br /&gt; مكيد  آب دهانش  را  و گفت آرام&lt;br /&gt;نوشته  بود&lt;br /&gt;همان&lt;br /&gt;كسي  راز مرا  داند&lt;br /&gt;كه از اينرو  به آرويم  بگرداند&lt;br /&gt;نشستيم&lt;br /&gt;و  به مهتاب  و شب روشن نگه كرديم&lt;br /&gt;و  شب  شط  عليلي  بود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;م- امید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-8853683763218407589?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/8853683763218407589/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=8853683763218407589' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/8853683763218407589'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/8853683763218407589'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/06/blog-post_24.html' title='حالا حکایت ماست'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-9108010826081280494</id><published>2009-06-15T10:34:00.003+04:30</published><updated>2009-06-15T11:27:21.334+04:30</updated><title type='text'>جايي براي خودنمايي خس و خاشاك</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SjXvfCsVO_I/AAAAAAAAAEA/0Tb3zjqVJRw/s1600-h/3622489368_09aabc21bb.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 300px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SjXvfCsVO_I/AAAAAAAAAEA/0Tb3zjqVJRw/s400/3622489368_09aabc21bb.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5347443449150127090" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SjXunqnhaHI/AAAAAAAAAD4/iyyP9QQYf9w/s1600-h/3622489242_29b375c925.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 300px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SjXunqnhaHI/AAAAAAAAAD4/iyyP9QQYf9w/s400/3622489242_29b375c925.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5347442497794697330" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SjXunXgWo3I/AAAAAAAAADw/JUpIdVhvfJE/s1600-h/3621715221_24c2582db8.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 266px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SjXunXgWo3I/AAAAAAAAADw/JUpIdVhvfJE/s400/3621715221_24c2582db8.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5347442492664357746" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SjXunCPsaEI/AAAAAAAAADg/PjEph4d2tdg/s1600-h/610x+%2862%29.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 266px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SjXunCPsaEI/AAAAAAAAADg/PjEph4d2tdg/s400/610x+%2862%29.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5347442486957336642" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SjXunLz2g4I/AAAAAAAAADo/gZ819DQjwcw/s1600-h/4720_110362785118_501705118_3329501_8306555_n.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 266px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SjXunLz2g4I/AAAAAAAAADo/gZ819DQjwcw/s400/4720_110362785118_501705118_3329501_8306555_n.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5347442489524913026" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-family: trebuchet ms;font-size:180%;" &gt;آن خس و خاشاك هم تويي و ما هيچ نيستيم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-9108010826081280494?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/9108010826081280494/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=9108010826081280494' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/9108010826081280494'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/9108010826081280494'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/06/blog-post_15.html' title='جايي براي خودنمايي خس و خاشاك'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SjXvfCsVO_I/AAAAAAAAAEA/0Tb3zjqVJRw/s72-c/3622489368_09aabc21bb.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-366469000287510815</id><published>2009-06-09T02:48:00.002+04:30</published><updated>2009-06-09T02:50:37.602+04:30</updated><title type='text'>فالی بزن به حافظ تا کام دل برآید</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود&lt;br /&gt;تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود&lt;br /&gt;رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است&lt;br /&gt;حیوانی که ننوشد می و انسان نشود&lt;br /&gt;گوهر گوهر پاک بباید که شود قابل فیض&lt;br /&gt;ورنه هر سنگ و گلی لولو و مرجان نشود&lt;br /&gt;اسم اعظم بکند کار خود ایدل خوش باش&lt;br /&gt;که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود&lt;br /&gt;عشق میورزم و امید که این فن شریف&lt;br /&gt;چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود&lt;br /&gt;دوش میگفت که فردا بدهم کام دلت&lt;br /&gt;سببی ساز خدایا که پشیمان نشود&lt;br /&gt;حسن خلقی ز خدا می طلبم خوی ترا&lt;br /&gt;تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود&lt;br /&gt;ذره را تا نبود همت عالی حافظ&lt;br /&gt;طالب چشمه ی خورشید درخشان نشود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----&lt;br /&gt;اینم از حافظ حتا!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-366469000287510815?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/366469000287510815/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=366469000287510815' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/366469000287510815'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/366469000287510815'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/06/blog-post_09.html' title='فالی بزن به حافظ تا کام دل برآید'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-1505138149808985570</id><published>2009-06-06T00:38:00.003+04:30</published><updated>2009-06-06T01:19:51.240+04:30</updated><title type='text'>افسردگی وقیح</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گوشم حسابی زنگ میزنه چرا خفه نمیشه؟ چرا تموم نمیشه این کابوس؟ کابوس! هه! یکم غافلگیر کنندست برای خودم! خوشبینانه ترین خیال امروزم درست زمانی شکل گرفته که در بدترین زمان امروزم دست و پا میزنم، کاش جدن کابوس بود. پشه ها هم ول کن نیستن، ویز ویززز ویز ویززز ویز، حال کشتن ندارم کاش یکی ولی اون مگسرو میکشت، گرمه، یک شب درمیون، گاهی دو شب درمیون، گرم، سرد، گرم، سرد، سرد، گرم، کلافه، صندلی کامپیوتر چسبیده به پشتم، میخاره، نمیخارونم، دستم نمیرسه، میرسید هم نمیخاروندم، حقمونه همون بهتر که بخاره همون بهتر که گرم باشه همون بهتر که پشه باشه زیاد ! هرچه بیشتر بهتر همون بهتر که دندون درد  همون بهتر که خفه نشه که زر بزنه همینطور زر بزنه 4 سال مداوم...من مازوخیستم خب! مازوخیسم مکتب منه مایه ی مباهاتم اسمشم خیلی خاصه وخیلی هم خارجی . نمیدونم از کی گرایش پیدا کردم بش؟ یادم نیست اولین بار؟ شاید همین الان! تاریخچه مهم نیست، هیچی مهم نیست حتا مهم نیست که شام نداریم که حموم نرفتم که فردا دوباره شنبه س و هفته ی نکبتی میخواد شروع بشه، مهم نیس آمار و ارغام خب یه مشت عددن چه فرق میکنه بیست و پنج  با پونزده، چه فرق میکنه راس بگه، دروغ بگه، هر کوفتی، نکبت، من یه نکبتم و پس هستم و بودنم مهم نیس اصلن. گوشم زنگ میزنه&lt;br /&gt;این فالوده ی طالبی خنک که احسان الان داد دستم خنکترین اتفاق امروز بود. برای چند ثانیه.  هورت میکشم تا ته . با انگشت هرچه به دیواره ی لیوان مونده پاک میکنم . میلیسم. ولی حالا با تلفن صحبت میکنه و نقل قولهایی میشنوم تک و توک، هر از گاهی کلماتی! هه! انصاف چیز مزخرفیه امیدی به انصاف هیچ کس نیس. سیگار جای خنک فالوده رو تلخ میکنه، دلم بهم میخوره، مزخرفات تکراری. همه کوریم و کریم. بلوف بلدند. اگر بلد نیستیم بازی نکنیم خب، هرکی بلوف بلد نیس بازی نکنه خب. مغزم میخاره ولی نمیخارونم، دسترسی بهش نیست وگرنه این یکی رو میخاروندم حتمن. شاید فرجی حاصل میشد. کاش مغز بقیه رو هم میشد خاروند. کاش یه موسسه مغز خاروندن بود. ولی موسوی عزیز نیای به این معرکه بهتره، اینجا کسی به راستی و کار درست معتقد نیس، جدن نیس، بی شوخی! فقط کسایی میتونن از پس ما برمیان که مثل خودمون وقیح باشن، دیدی که خاتمی هم از پسمون بر نیمد. پررو تر و بی چشم و رو تر از اونیم که امثال شماها به کارمون بیان،&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ممکنه حتا انتخابت کنیم ولی این هم به ابن معنی نیس که عوض شدیم ، فقط برای اینه که بهتر و راحتتر بتونیم شکنجت بدیم.همونطور که خاتمی رو شکنجه دادیم.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; ما وقاحت لازم داریم و ما وقیحیم و به وقاحتمان افتخار میکنیم، ما به اراجیف وابسته ایم همون طور که ماهی به آب&lt;br /&gt;گوشم زنگ میزنه. شاید مریض شدم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-1505138149808985570?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/1505138149808985570/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=1505138149808985570' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/1505138149808985570'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/1505138149808985570'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/06/blog-post_06.html' title='افسردگی وقیح'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-6858122895471955090</id><published>2009-06-02T01:09:00.005+04:30</published><updated>2009-06-02T01:32:27.761+04:30</updated><title type='text'>هنگ کردگیمان چاره دارد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SiRAC1lBh-I/AAAAAAAAADQ/Hc9n0fEm8hI/s1600-h/restart2.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 283px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SiRAC1lBh-I/AAAAAAAAADQ/Hc9n0fEm8hI/s400/restart2.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5342465475454535650" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;برای بازگشت به آبادانی به میر حسین موسوی رای دهیم&lt;br /&gt;&lt;img src="file:///C:/Documents%20and%20Settings/pooya/Desktop/facebook%20art/restart2.jpg" alt="" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-6858122895471955090?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/6858122895471955090/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=6858122895471955090' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/6858122895471955090'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/6858122895471955090'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='هنگ کردگیمان چاره دارد'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/SiRAC1lBh-I/AAAAAAAAADQ/Hc9n0fEm8hI/s72-c/restart2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-2850339297862315743</id><published>2009-05-31T22:58:00.002+04:30</published><updated>2009-05-31T23:15:58.327+04:30</updated><title type='text'>موسوی زودتر بیا ، خوابم میاد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سربازها که در کوچه ساعت میپرسند از تاریک روشنی هوا راضیم: یک ربع به 9، بی آنکه مجبور باشم به چشمشان نگاه کنم. گوش به زنگ خنده ی زیر لبیشان هستم ولی هر دو تشکر میکنند. فقط. چه بهتر. کاش دستبند سبزم را دیده باشند، با وجود تاریک روشنی هوا.&lt;br /&gt;شبهایی که نمیخوابم اتفاق بامزه ای برایم میافتد روز بعدشان. همه چیز به تدریج به تاخیر میافتد در ورود به کله ام - تاخیری پیشرونده در طول زمان. امروز ولی روز خوبی برای این تاخیر بامزه نبود. بلبشو بود.&lt;br /&gt;روزی که قرار بود عکس بگیرند &lt;a href="http://www.setadema.com"&gt;"ستاد ما"&lt;/a&gt; یی ها و خاتمی آنلاین شود در تلویزیون اینترنتی و موسوی دیدار کند با نسل سومی ها و زنان حمایت کنند از موسوی، بهرنگ هم در این هیر و ویر کروبی چی شده و هی میخواهد من را از راه بدر کند( چرا من یهو؟ مگه آدم نبود؟) ، نمایشگاه توکا، ستاد موسوی، خانه ی نرگس... هیچکدام. دلم رختخواب میخواهد فقط، رختخواب خودمان در خانه ی گرم و پر پشه ی خودمان... ولی فعلن باید نمودار مقاله ی احسان تمام شود اول. تمام شد.&lt;br /&gt;شب به خیر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-2850339297862315743?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/2850339297862315743/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=2850339297862315743' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/2850339297862315743'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/2850339297862315743'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/05/blog-post_31.html' title='موسوی زودتر بیا ، خوابم میاد'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-7428605942915665242</id><published>2009-05-30T22:12:00.001+04:30</published><updated>2009-05-30T22:15:10.982+04:30</updated><title type='text'>نسبت فامیلی</title><content type='html'>یادم نیس کجا خوندم که مجید مجیدی یه نسبت دوری با "هربرت رید" داره، اصن دنباله ی فامیلشم هس حتا! رو نمیکنه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-7428605942915665242?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/7428605942915665242/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=7428605942915665242' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/7428605942915665242'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/7428605942915665242'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/05/blog-post_30.html' title='نسبت فامیلی'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-5717184087275992048</id><published>2009-05-27T22:44:00.001+04:30</published><updated>2009-05-27T22:47:37.628+04:30</updated><title type='text'>ناله از دردسبزهای روزگار</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دندونم درد می کنه. فک کردم اگه موقعی که اسم موسوی از تو صندوق در میاد دندونم درد کنه و نتونم از ته دل شاد شم هم زیاد طوری نیس! همون قد شادی بسمه.&lt;br /&gt;سرعت اینترنت که شاهکاره سرعت اون ترنتم همینطور. اصن همه گوزیدن.تپش قلبمم برگشته. این انتخابات کوفتی استرسیم کرده ریختتم به هم حسابی. دلم میخواد یکم قوی باشم و سفت وایسم سرجام هرچی شد بشه، اینجوری که نمیشه که! فقد کاش هرچی شد موسوی انتخاب شه. میشه! شاید بشه! نه، حتمن میشه! شایدم یه وخ شد! هان؟ میشه دیگه، باید بشه، کلن بعضیا دسشون به کم نمیره این میر حسینم بش میاد ازون جور آدما باشه، گمونم اصن یه جایی یه مطلبی خوندم راجع بهش که "میر حسین مردی که دستش به کم نمیرود" کجاشو یادم نیس&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-5717184087275992048?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/5717184087275992048/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=5717184087275992048' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/5717184087275992048'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/5717184087275992048'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/05/blog-post_27.html' title='ناله از دردسبزهای روزگار'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-458245442603173731</id><published>2009-05-26T00:11:00.002+04:30</published><updated>2009-05-26T00:17:01.023+04:30</updated><title type='text'>چهارسالگی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رئیس جمهور 4 ساله که حرف میزند&lt;br /&gt;دلم میسوزد برای همه ی بچه های 4 ساله ی کشورم&lt;br /&gt;زمان ما که بود، 4 سالگی هم  عالمی داشت &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برای خودش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-458245442603173731?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/458245442603173731/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=458245442603173731' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/458245442603173731'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/458245442603173731'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/05/blog-post_26.html' title='چهارسالگی'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-7221191369761864791</id><published>2009-05-25T21:18:00.004+04:30</published><updated>2009-05-28T00:36:40.756+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Mousavi'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='filter'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='iran'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='election'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='facebook'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Block'/><title type='text'>IRAN+FACEBOOK+ELECTION</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShrMOiFlQfI/AAAAAAAAACo/abB8a-KVGzE/s1600-h/facebook-filter.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 283px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShrMOiFlQfI/AAAAAAAAACo/abB8a-KVGzE/s400/facebook-filter.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5339804858241597938" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShrMOevHoVI/AAAAAAAAACg/BLewhZAKxAA/s1600-h/facebookfilter2.jpg"&gt; &lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 297px; height: 419px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShrMOevHoVI/AAAAAAAAACg/BLewhZAKxAA/s400/facebookfilter2.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5339804857342075218" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-7221191369761864791?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/7221191369761864791/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=7221191369761864791' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/7221191369761864791'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/7221191369761864791'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/05/iranfacebookelection.html' title='IRAN+FACEBOOK+ELECTION'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShrMOiFlQfI/AAAAAAAAACo/abB8a-KVGzE/s72-c/facebook-filter.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-6449796754753511001</id><published>2009-05-21T18:51:00.005+04:30</published><updated>2009-05-25T20:17:20.128+04:30</updated><title type='text'>همذات پنداری با گیگیلی</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShVlxhUhjgI/AAAAAAAAACY/CjtjbEg6xrU/s1600-h/green-7.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 161px; height: 121px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShVlxhUhjgI/AAAAAAAAACY/CjtjbEg6xrU/s320/green-7.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5338284834750041602" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShVlxeqOjBI/AAAAAAAAACQ/QthY8K83vVg/s1600-h/gigili.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 164px; height: 243px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShVlxeqOjBI/AAAAAAAAACQ/QthY8K83vVg/s320/gigili.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5338284834035764242" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div  style="text-align: right;font-family:arial;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; آقا من نمیفهمم چرا همش عقبم!؟! بقیه چجوری میتونن مث آدم زندگی کنن؟ وقت از کجا میارن؟ من چرا تو 24 ساعت 48 ساعت کم میارم؟ کجای کارم میلنگه؟&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;اصن تازه من یه فرجه هایی ام به خودم میدم که بقیه نمیدن:&lt;br /&gt;همه  صبونه و ناهار و شام دارن،(من صبونه که هیچوقت نمیرسم بخورم چون دیرمه همیشه ناهار و شامم هفته ای یکی دو روز آدموار داریم تازه اونم به لطف همسر گرامی وگر نه به من بود که ماس خیار مگه چشه؟)&lt;br /&gt;ظرفاشون مرتب شسته میشه میره سرجاش، (در حالیکه ظرفای ما فقط تلنبار میشه تو ظرفشویی و وقتی ظرفشویی جا کم میاره اقصا نقاط آشپزخونه و وقتی بازم جا کم بیاد اونوقت هفته ای یه بار بازم به لطف همسر گرامی یا هرکی گذرش به اینجا بیفته شسته میشه ولی سرجا رفتن که دیگه خیلی به ندرته 2-3 ماهی یه بار اگه مهمون رودرواسی دار داشته باشیم) به خونوادشون مرتب سر میزنن از حال دورو وریاشون باخبرن ( عینهو ما!!)&lt;br /&gt;همیشه خونه هاشون مرتبه، جارو و گردگیری میشه،( خب اگه قرار باشه خونمونو مرتب کنیم یه تعطیلات 4-3 روزه ای دست کم لازم داریم)&lt;br /&gt;به موقع چیزایی که لازم دارن میخرن و فریزرشون پره و حتا لباس میخرن و آرایشگاه میرن و... خب تا اینجاش که ما به کل تعطیلیم!&lt;br /&gt;کلن وجه شباهت خونه ی ما با مملکتمون اینه که همواره در شرایط بحرانی به سر میبریم بنابرین طبیعیه که امور روزمره مون دچار اخلال بشه!&lt;br /&gt;و آما! ملت کتاب میخونن و فیلم میبینن و سفر میرن و کار میکنن !!( این همیشه بر من یه معما بوده! چطوری واقعن؟ من بین 4 گزینه فوق به یکیش اگه برسم! گفتم اگه!)&lt;br /&gt;8 ساعت در روز میخوابن! (طولانی ترین خواب 3 هفته اخیرم 5 ساعت بوده رکورد 3 ساعت دارم اونم 4 بار در 3 هفته)&lt;br /&gt;روزنامه ها و سایتا و بلاگای روز رو مطالعه میکنن (من فقط به تیتراش میرسم)&lt;br /&gt;پوستر میزنن، تصویرسازی میکنن،  بلاگشونو آپدیت میکنن ( من فقط برا این کارام نقشه میکشم، نقشه هایی که به ندت ممکنه عملی بشن)&lt;br /&gt;ورزش  میکنن کلاس میرن معاشرت میکنن همایش وجلسه میرن! ( هستما ولی خستم)&lt;br /&gt;فعالیت انتخاباتی میکنن، (منم میکنم خب! چجوری؟ سبز میپوشم و از میرحسین حمایت میکنم!)&lt;br /&gt;ولی حالا جدی یه سوال جدیدی برای من مطرح شد! &lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;پس من چیکار میکنم&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;؟ نه! خداییش؟&lt;br /&gt;حالا! به جز حمایت از میر حسین! &lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;دیگه&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; چیکا میکنم؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-6449796754753511001?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/6449796754753511001/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=6449796754753511001' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/6449796754753511001'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/6449796754753511001'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/05/blog-post_21.html' title='همذات پنداری با گیگیلی'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShVlxhUhjgI/AAAAAAAAACY/CjtjbEg6xrU/s72-c/green-7.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-1829403124328245421</id><published>2009-05-19T19:51:00.001+04:30</published><updated>2009-05-23T01:16:50.003+04:30</updated><title type='text'>مصدق كجايي كه ببيني نفت ملي با ملتت چه كرد!</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShLQY2ERZZI/AAAAAAAAACI/AHjlvKusPu0/s1600-h/mosaddegh.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 214px; height: 320px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShLQY2ERZZI/AAAAAAAAACI/AHjlvKusPu0/s320/mosaddegh.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5337557633636328850" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right; font-family: webdings;"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:trackmoves/&gt;   &lt;w:trackformatting/&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:donotpromoteqf/&gt;   &lt;w:lidthemeother&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;   &lt;w:lidthemeasian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;   &lt;w:lidthemecomplexscript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:splitpgbreakandparamark/&gt;    &lt;w:dontvertaligncellwithsp/&gt;    &lt;w:dontbreakconstrainedforcedtables/&gt;    &lt;w:dontvertalignintxbx/&gt;    &lt;w:word11kerningpairs/&gt;    &lt;w:cachedcolbalance/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;   &lt;m:mathpr&gt;    &lt;m:mathfont val="Cambria Math"&gt;    &lt;m:brkbin val="before"&gt;    &lt;m:brkbinsub val="--"&gt;    &lt;m:smallfrac val="off"&gt;    &lt;m:dispdef/&gt;    &lt;m:lmargin val="0"&gt;    &lt;m:rmargin val="0"&gt;    &lt;m:defjc val="centerGroup"&gt;    &lt;m:wrapindent val="1440"&gt;    &lt;m:intlim val="subSup"&gt;    &lt;m:narylim val="undOvr"&gt;   &lt;/m:mathPr&gt;&lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" defunhidewhenused="true" defsemihidden="true" defqformat="false" defpriority="99" latentstylecount="267"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="0" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Normal"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="heading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="35" qformat="true" name="caption"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="10" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" name="Default Paragraph Font"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="11" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtitle"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="22" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Strong"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="20" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="59" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Table Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Placeholder Text"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="No Spacing"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Revision"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="34" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="List Paragraph"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="29" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="30" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="19" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="21" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="31" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="32" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="33" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Book Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="37" name="Bibliography"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" qformat="true" name="TOC Heading"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Font Definitions */  @font-face  {font-family:"Cambria Math";  panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4;  mso-font-charset:0;  mso-generic-font-family:roman;  mso-font-pitch:variable;  mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} @font-face  {font-family:Calibri;  panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4;  mso-font-charset:0;  mso-generic-font-family:swiss;  mso-font-pitch:variable;  mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal  {mso-style-unhide:no;  mso-style-qformat:yes;  mso-style-parent:"";  margin-top:0in;  margin-right:0in;  margin-bottom:10.0pt;  margin-left:0in;  line-height:115%;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:11.0pt;  font-family:"Calibri","sans-serif";  mso-ascii-font-family:Calibri;  mso-ascii-theme-font:minor-latin;  mso-fareast-font-family:Calibri;  mso-fareast-theme-font:minor-latin;  mso-hansi-font-family:Calibri;  mso-hansi-theme-font:minor-latin;  mso-bidi-font-family:Arial;  mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoChpDefault  {mso-style-type:export-only;  mso-default-props:yes;  mso-ascii-font-family:Calibri;  mso-ascii-theme-font:minor-latin;  mso-fareast-font-family:Calibri;  mso-fareast-theme-font:minor-latin;  mso-hansi-font-family:Calibri;  mso-hansi-theme-font:minor-latin;  mso-bidi-font-family:Arial;  mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoPapDefault  {mso-style-type:export-only;  margin-bottom:10.0pt;  line-height:115%;} @page Section1  {size:8.5in 11.0in;  margin:1.0in 1.0in 1.0in 1.0in;  mso-header-margin:.5in;  mso-footer-margin:.5in;  mso-paper-source:0;} div.Section1  {page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable  {mso-style-name:"Table Normal";  mso-tstyle-rowband-size:0;  mso-tstyle-colband-size:0;  mso-style-noshow:yes;  mso-style-priority:99;  mso-style-qformat:yes;  mso-style-parent:"";  mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;  mso-para-margin-top:0in;  mso-para-margin-right:0in;  mso-para-margin-bottom:10.0pt;  mso-para-margin-left:0in;  line-height:115%;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:11.0pt;  font-family:"Calibri","sans-serif";  mso-ascii-font-family:Calibri;  mso-ascii-theme-font:minor-latin;  mso-fareast-font-family:"Times New Roman";  mso-fareast-theme-font:minor-fareast;  mso-hansi-font-family:Calibri;  mso-hansi-theme-font:minor-latin;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زماني كه مصدق با صداقت، پايمردي واراده ي كم نظيرش نفتمان را ملي كرد لابد نمي‌دانست كه نفت ملي صداقت اخلاقي ومسئوليت كاري را در مملكت عزيزش ريشه كن خواهد كرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا ديگر مملكت ما نفت دارد و بودجه ي سالانه اي كه به هر وزارتخانه تعلق ميگيرد كاري به ميزان كارامدي خدمات ندارد كلن اداره هاي دولتي با تمام مدير و ناظم و دفتر و دستكشان هم ديگر نيازي به درآمد واقعي حاصل از كار اداره ي خود ندارند و فقط نمايش گول زنكي از آنچه قرار بوده حاصلي باشد از كار مجموعه اي، كافيست براي كسب درآمد. كل اداره از كارمند جزء و كل و رئيس و مرئوس كافيست كه ساعت بزنند و دور خودشان بچرخند و اداي كار كردن دربياورند. اصلن كار كردن در اداره جات دولتي بريز و بپاش مييطلبد وگرنه چطور ميتوان خود را نشان داد وقتي رقابت كاري‌اي در ميان نيست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولي كاش ماجرا همينجا ختم به خير ميشد كه نميشود!بدبختي اينجاست كه پول دست دولت است و اداره هاي خصوصي هم كه اكثرن هر كدام به نحوي ارتباط كاري دارند با همين وزارتخانه ها كه پول مفت دارند و به اين ترتيب يكهو كالاي ايراني بي كيفيت ميشود و مديريت ايراني بي مسئوليت و خدمات ايراني غير قابل اعتماد و نيروي انساني ايراني تنبل و انرژي ايراني هم كه مفت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازه از اينجا بدبختي تازه آغاز ميشود! چراكه چنان تعداد افراد مفتخور سر به فلك گذاشته كه اخلاق كاري آنها كم كم تبديل به ارزش شده و جز آن اصلن غلط است! آنها كه مفت نميخورند هم باورشان شده كه كار كردن همان است كه آن ديگريها ميكنند! خنده دار اينجاست كه اين يكي‌ها بي آنكه مفتي هم به چنگشان برسد بيكارگي پيشه مي‌كنند! من كه فكر مي‌كنم اصلن نفت هم كه تمام شود باز هم مردم ما باورشان نخواهد شد كه جور ديگري هم مي‌شود كار كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين اپيدمي مفتخوارگي تيشه به ريشه مان زده ناجور ! حتا اگر تصميم بگيريم كه واقعن كاري كنيم شروع مي‌كنيم به بيل زدن فكر مي‌كنيم مي‌شود ساعت‌ها بيل زد و حتمن حاصلي خواهد داشت!! زيرا در كتاب علوم خوانده‌ايم كه طبق قانون بقاي انرژي مقدار ماده و انر‍ژي در جهان ثابت است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مارگوت بيگل گفته بود سكوت سرشار از ناگفته هاست ولي من باورم نشده بود چون به سكوت كلن عادت نداشته وندارم چه رسد به سكوت مصلحتي! كه ناگفته هايش در دلت وول ميزنند دائم و در خواب و بيداري ول كن نيستند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما حالا همين قدر بگم كه مير حسين جان! عزيزم! ستادت را درياب تروخدا اشكمونو در نيار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پوففففف... آخيييشش&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-family: webdings;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-family: webdings;"&gt;  &lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; font-family: webdings;" id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;div id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-1829403124328245421?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/1829403124328245421/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=1829403124328245421' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/1829403124328245421'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/1829403124328245421'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/05/blog-post_19.html' title='مصدق كجايي كه ببيني نفت ملي با ملتت چه كرد!'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShLQY2ERZZI/AAAAAAAAACI/AHjlvKusPu0/s72-c/mosaddegh.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-4400213385960335588</id><published>2009-05-18T14:31:00.000+04:30</published><updated>2009-05-19T10:09:42.891+04:30</updated><title type='text'>من بيل ميزنم تو بيل ميزني ما بيل ميزنيم</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShE7i92l72I/AAAAAAAAABY/dGB5kb4zj1o/s1600-h/IMG_3800.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 180px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShE7i92l72I/AAAAAAAAABY/dGB5kb4zj1o/s320/IMG_3800.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5337112505315880802" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:webdings;"&gt;هرچي ديرتر اقدام به نوشتن كني سخت تر ميشه. يه عالمه حرف هس كه تلنبار شده. يه عالمه غر و لند يه عالمه متلك يه عالمه هيجان خلاصه از هر نوع ادبياتي به ميزان وفور موجود است و خرج انبار داري سر به فلك كشيده و جنسها در شرف گنديدنند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:webdings;"&gt;از اين مقدمات كه بگذريم نوبت اصل مطلب ميرسد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقايونا خانوماي محترمه! جون هركي دوس دارين شما رو به ارواح رفتگان و ماندگانتان جان بي بي تان راي بدين!&lt;br /&gt;اصن شما بيا راي بده من خودم نقدي حساب ميكنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:webdings;"&gt;از شوخي گذشته: اگه ميخواين مسئوليت نابودي مملكت به گردنتون نيفته راي بدين&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:webdings;"&gt; 4 سال پيش هي افتادم به دست و پاي ملت كه راي بدين و خب بعدشم يه مدت افسرده و غمگين و نفرت از رفيقان نا رفيق كه اهميت ماجرا را باورشان نشد و كلن باورشان نميشود كه ممكن است بنده حرف جدي هم بزنم و بعدش كم كم بزرگ شدم يادم رفت اينبار ولي ازون تو بميري هاييست كه با تو بميريهاي قبلي تفاوتهاي بسيار دارد از جمله اين تفاوتها اين است كه اوضاع وخيم است  ولي اينبار طبق معمول نيست اين وخامت خيلي بدتر از معمول است به مولا.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:webdings;"&gt;اينبار برا پشيموني 4 سال وقت نخواهيم داشت به 2 ماه نميكشد باور كنيد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من خودم به اصلاحات خاتمي معتقدم كاملن و بهترين راه ميدونمش و اگر خاتمي موسوي رو به من پيشنهاد ميكنه تو قبول پيشنهادش شك نميكنم  ولي اگه به خاتمي و اصلاحاتشم معتقد نيستين الان وقت غمزه اومدن نيس&lt;br /&gt;اصلن شما بگو انتخاب بين بد و بدتر!  آقا داريم همه با هم غرق ميشيم تخته پاره ها رو بايد چسبيد! حتا اگه كثيف باشن و دستتون كثيف شه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:webdings;"&gt;&lt;br /&gt;تازه ! راي دادن تنهام كافي نيس ولي! اينبار شما هم بياين دست به دست هم به پاي اين و آن بيفتيم كه برن راي بدن به هر زبوني كه بلدين با هر روشي كه سراغ دارين ما بايد خودمونو از دست شرايط فعلي نجات بديم! آقایونا! خانومای محترمه .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: webdings; text-align: right;" id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;div id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;div id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-4400213385960335588?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/4400213385960335588/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=4400213385960335588' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/4400213385960335588'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/4400213385960335588'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/05/blog-post_18.html' title='من بيل ميزنم تو بيل ميزني ما بيل ميزنيم'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShE7i92l72I/AAAAAAAAABY/dGB5kb4zj1o/s72-c/IMG_3800.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-7731795133260183181</id><published>2009-05-09T15:16:00.000+04:30</published><updated>2009-05-09T15:20:12.976+04:30</updated><title type='text'>سلام</title><content type='html'>اينجا رو گم كرده بودم! دوباره پيدا كردم&lt;br /&gt;طول ميكشه تا قلقش دستم بياد ولي ميخوام ازين به بعد اينجا حضور بهم رسانم&lt;br /&gt;&lt;input id="gwProxy" type="hidden"&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick="jsCall();" id="jsProxy" type="hidden"&gt;&lt;div id="refHTML"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-7731795133260183181?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/7731795133260183181/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=7731795133260183181' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/7731795133260183181'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/7731795133260183181'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='سلام'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-114046295758494211</id><published>2006-02-20T22:40:00.000+03:30</published><updated>2006-02-20T22:45:57.586+03:30</updated><title type='text'>فردا؟!</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/714/1896/1600/farda.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" height="293" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/714/1896/320/farda.jpg" width="265" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;کمی نافهوم و تکراری و گیج&lt;br /&gt;اما شاید به نامفهومی، تکرر و گیجی همیشه&lt;br /&gt;بازهم&lt;br /&gt;و هنوزهم : فردا&lt;br /&gt;فردا؟! چه بازی کسالت آور و سرگم کننده ای&lt;br /&gt;شبیه تخمه شکستن&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادم نمی یاد هیچ وقت جرات کرده باشم وسط فیلم از سینما بیام بیرون. حتی در پیت ترین فیلمارم همیشه فکر میکنم شاید به محض اینکه از دیدنش منصرف شدم یه چیز خوبی بشه! به این خاصیت میگن امید واهی یا دقیقترش: حماقت مزمن&lt;br /&gt;ولی واقعا شاید یه چیز خوبی بشه&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعا حوصلم سر رفته، خسته شدم ولی میدونم که ته دلم منتظر یه چیز خوبی هستم و این خوشبینی خیلی عصبانی و کلافم میکنه. انگار همیشه دارم خودمو گول میزنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی حالا که فکرشو میکنم میبینم که هنوزم ترجیح میدم که گول بخورم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا دیدین؟ دقیقا عینهو تخمه شکستن &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-114046295758494211?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/114046295758494211/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=114046295758494211' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/114046295758494211'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/114046295758494211'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2006/02/blog-post_114046295758494211.html' title='فردا؟!'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-114046249243364396</id><published>2006-02-20T22:30:00.000+03:30</published><updated>2006-02-20T22:38:12.436+03:30</updated><title type='text'>مصاحبه با سائول باس و بقیه ی ماجرا</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/714/1896/1600/mojasameh%20copy.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/714/1896/400/mojasameh%20copy.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;اول اینکه یه مصاحبه ی سائول باس رو ترجمه کردم که تو مجله ی هفت شماره ی 26 چاپ شده و به برو بچه های گرافیکی پیشنهاد میکنم بخونن چون مصاحبه ی خوبیه هرچند که مجله ی هفت گند زده و تصویر یه تیتراژ بیربط فیلمای هیچکاک رو بجای نمونه کار سائول باس گذاشته ولی خوب شما بدونین که سائول از این کارای مسخره نکرده&lt;br /&gt;دوم اینکه چند شب پیشا بعد از مدتها دوباره خواب دیدم که میتونم پرواز کنم. این خوابو کلا زیاد میبینم. یه پروازی شبیه شنا کردن وسر خوردن تو هوا&lt;br /&gt;تو خوابم این یه توانایی خاص نبود یه چیز معمولی بود که من تازه کشفش کرده بودم که میشه و اینکه چقد کیف داره خیییلی کیف داشت&lt;br /&gt;البته هیچکس براش عجیب نبود همه قبلا میدونستن که میشه و اکثرا به نظرشون عادی بودکه بشه&lt;br /&gt;من همش تو خونه داشتم تو هوا سر میخوردم از این اتاق میرفتم تو اون اتاق و همش چسبیده بودم به سقف. اول خوابم ازین کشف جدید خیلی خوشحال شده بودم بعد ماجراهای دیگه ای پیش اومد و کم کم برام پرواز بدیهی شده بود. مثل نفس کشیدن مثلا. انقدر بدیهی که وقتی بیدار شدم هم یه مدت طول کشید تا فهمیدم که همش خواب بود. همممه ی هممممش. خیلی غم انگیز بود احساس میکردم که یه توانایی اصلیمو از دست دادم مثلا کور شدم&lt;br /&gt;کلا حالا منظورم این نیست که بگم چقدر دلم میخواست که واقعا میشد پرواز کنم منظورم در حال حاضر لایه های پنهان تر ماجراست&lt;br /&gt;این خیانتی که آدم به چیزایی که انقد دوستشون داره میکنه: اینکه انقد زود همه چی براش عادی و بدیهی میشه&lt;br /&gt;تاحالا براتون پیش اومده که یه چیزی که احساس میکنین برای بیشتر مردم کره زمین معمولی و بدیهیه براتون یه رویا باشه؟ اونوقت میخام بدونم که بعدش چجوری میشه که آدم وقتی به اون رویایی که یه زمانی اینهمه براش دور و دست نیافتنی بود میرسه انقدر سریع سعی میکنه معمولی و بدیهی باش برخورد کنه؟!!! یعنیاااا اگه من روووووزی روزگاری به اون چیزایی که الان انقدر برام آرزوهای دور و درازن برسم و برام همه چی عادی باشه خیییییلی خرم از الان گفته باشم که بعدا اگه زدم زیرش اقلا شما بدونین چقد خرم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پا ورقی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تصویری که در این پست استفاده کردم عکس یکی از مجسمه هاییه که تو این چند سال اخیرکنار زاینده رود گذاشته شده ولی متسفانه اسم سازنده ی اثر یادم نیست &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-114046249243364396?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/114046249243364396/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=114046249243364396' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/114046249243364396'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/114046249243364396'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2006/02/blog-post_20.html' title='مصاحبه با سائول باس و بقیه ی ماجرا'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-114046186327605042</id><published>2006-02-20T22:23:00.000+03:30</published><updated>2006-02-20T22:27:43.293+03:30</updated><title type='text'>اندر حکایت فراغت احسان خان از تحصیلات عالیه</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/714/1896/1600/khezroldoleh.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/714/1896/400/khezroldoleh.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بالاخره پس از ماهها انتظار و تحمل مصایب و بلایای بیشمار طلسم دیب سیاه باطل شد و جناب مستطاب احسان خان خضرالدوله مراغه ای اصل آذری مزقون باشی دربار با سلام و صلوات فارغ شدند و ظاهرا بچه سالم است به حمد الله!!! پسر یا دخترش دیگر مهم نیست همین که فرزند ارشد حاصل شده خودش جای صد کرور شکر است&lt;br /&gt;و اما ایراد کار اینجاست که اینجانب نیز پس از این واقعه دچار توهم خود فارغ التحصیل بینی شده و دیگر تحقیق و تفحصم نمی آید! به قول زن روز های قدیمی: حالا بگو من چه کنم&lt;br /&gt;البته مشکل دیگری هم که پس از فراغت از تحصیل گریبان حقیر این جانبان را تحت لقای خویش می گیرد فیض نایل شدن به خدمت مقدس سربازی است که خود حکایتی ست مفصل که در این مجال نگنجد و ذکر فواید آن خود مثنوی ای میشود در حدود هفتاد من کمی کمتر یا بیشتر&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-114046186327605042?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/114046186327605042/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=114046186327605042' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/114046186327605042'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/114046186327605042'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2006/02/blog-post.html' title='اندر حکایت فراغت احسان خان از تحصیلات عالیه'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-113423070298515985</id><published>2005-12-10T19:25:00.000+03:30</published><updated>2005-12-10T19:35:03.000+03:30</updated><title type='text'>گره کور</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/714/1896/1600/div2.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/714/1896/400/div2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تو یه خلصه ی بی حوصلگی و بی تکلیفی ناشی از پر تکلیفی بال بال میزنم.&lt;br /&gt;یه روز فکر میکنم باید شاد باشم چون اصل قضیه همینه بقیه چیزا بهانس&lt;br /&gt;فرداش یادم میافته که انگیزه برای شاد بودن فعلا ندارم چون همه ی زندگیم پا در هواس پس من افسردم&lt;br /&gt;روز بعدش تصمیم میگیرم قشنگ همه چیزو تجزیه تحلیل کنم بلکه یه کاری بشه کرد که بتونم شاد باشم آخه اصل قضییه شاد بودنه ولی بعد که تجزیه تحلیلمو شروع میکنم میبینم عجب گره ی کور مزخرفیه همه چیز به یه عالمه چیزای دیگه بستگی داره که اونام همه پا در هوان و هزار تا شاید و اما دارن خلاصه هر چی بیشتر بش فکر میکنم بیشتر گره میخورم&lt;br /&gt;موضوع اینه که بعد از مدتها یه احساس آشنای قدیمی اومده سراغم که خیلی وقت بود ازش قصر در رفته بودم ولی بالاخره دوباره پیداش شده. احساس ناتوانی و شکست میکنم. خیلی زیاد و واقعی. دلم میخواست بتونم دگمه ی پاز بقیه رو بزنم و خودمو برسونم برای اینکه عقب افتادم و اصلا حوصله ی دویدن ندارم&lt;br /&gt;نمیدونم چی شد که یهو اینطوری شد خیلی وقت بود که همه چیز روبراه بود از همه چی کیف میکردم یعنی یاد گرفته بودم که بتونم کیف کنم خلاصه یه دوران طلایی بود که انتظار نداشتم تموم شه&lt;br /&gt;من خیلی سعی میکنم؛ من جدی سعی میکنم که به هر چیز و هرکسی یه جور قابل توجیه وخوشایندی نگاه کنم.این نگاه هیچ وقت تو ذاتم نبوده ولی همیشه مجذوب آدمایی بودم که می تونستن در هر موقعیتی از یه زاویه ی جالب به قضایا نگاه کنن همیشه عاشق یه آدمایی بودم که تو هر نکته ی منفی یه مثبتی کشف میکنن و ازش کیف میکنن در حالیکه یه عمر تخصص خودم برعکس این بود. من هممممممیشه نکات منفی رو خیلی زود میگرفتم و ازش حرص میخوردم .بعد از یه مدت حسرت لذت بردن دیگران رو خوردن به این نتیجه رسیدم که خودم هم سعی کنم و سعی هم کردم و واقعا هم شد و من شدم یه پویای دیگه؛ یه پویایی که واقعا بلد بود کیف کنه و بلد بود متنفر نباشه و اینجوری شد که یه جور خوبی از خودم راضی شده بودم؛ البته از خود راضی شدن از عوارض این نگاه جدید نیس.بیشتر از عوارض اینه که آدم بخواد یکی دیگه بشه و بتونه.مثلا کسی که باباش قصابه و خودش از بچگی عاشق باباهای مهندس بوده اگه خودش یه بابای مهندس از آب در بیاد حتما از خود راضی هم میشه! دوس داشتنی نیس ولی قابل درکه! بگذریم&lt;br /&gt;خلا صه که یهو همه چی گره خورد! تو یه موقعیت گره خورده ای گیر کردم که هر چی زور میزنم جهت مثبتشو پیدا نمیکنم. هر کاری هم میکنم از چپ و راست و بالا و پایین نگاه میکنم یه راه میونبر پیدا کنم که از این گره هه در رم نمیشه که نمیشه. شدم همون پویای قبلی.&lt;br /&gt;راستش این وسط مشکلم این گره هه نیست! مشکلم اینه که دلم برای اون پویایی که ازش راضی بودم تنگ شده و حوصله ی این قبلیه رو اصلا ندارم! مشکل اصلیم اینه که یهو یادم رفته چجوری نگاه میکردم هرچی زور میزنم هم لمش دستم نمیاد&lt;br /&gt;بدجوری احساس دیو بودن میکنم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-113423070298515985?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/113423070298515985/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=113423070298515985' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/113423070298515985'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/113423070298515985'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2005/12/blog-post_10.html' title='گره کور'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-113422954214635648</id><published>2005-12-10T19:04:00.000+03:30</published><updated>2005-12-10T19:15:42.156+03:30</updated><title type='text'>تا حالا وقت داشتی بیست دقیقه زانتیا سوار شی؟</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/714/1896/1600/atish.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/714/1896/400/atish.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;هی....ددم هی&lt;br /&gt;فعلا برام هیچی غم انگیز تر از این نیست که یه دوستی بت زنگ بزنه بگه یه کاری بات دارم... حالا بذار همونجا می فهمی.&lt;br /&gt;اصلا بدجوری حالم گرفته میشه ازین &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;گلدکوست&lt;/span&gt; لعنتی&lt;br /&gt;مثل خوره افتاده به جون ملت کاریش هم نمیشه کرد مخ همه رو ضایع کرده&lt;br /&gt;بیست دقیقه وقت داری میخوایم راجع به یه بیزینس حرف بزنیم.... تا حالا زانتیا سوار شدی؟&lt;br /&gt;اصلا همینش منو افسرده میکنه انقد:&lt;br /&gt;همین که انقد برای کسی بدیهی باشه که همه عاشق زانتیا سوار شدنن و اگه سوار نمیشن لابد نمیتونن وگرنه بدیهیه که همه عاشق پولدار شدنن&lt;br /&gt;وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای واقعا یه مرض خطرناکه عمومیه بدجوریم واگیر داره&lt;br /&gt;حالا اصا راجع به معضلات اقتصادی ای که درست میکنه و سرمایه ای که از مملکت خاج میکنه و انرژی و وقتی که صرفش میشه صحبت نمیکنم فقط اون اخلاق کوفتی ای که باب شده برام خییییییییلی زور داره میگم من برام هیچ جذابیتی نداره آقاجون اصا فرض کنیم که تو راست میگی و واقعا من اینجوری ترلیونر میشم نمی خوام بشم میخوام همین آس و پاسی که هستم باشم&lt;br /&gt;میگه تو فکر میکنی من به خاطر پولش اومدم ؟ تواین کار یاد میگیری چجوری تعادل به دست بیاری چون مجبوری طرف چپ و راستتو همیشه متعادل نگرداری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;br /&gt;این خنده دار ترین حرفیه که تو عمرم شنیدم ولی اصا حوصله خندیدن ندارم&lt;br /&gt;آره تو این کار یاد میگیری که به هر دوستی به عنوان مشتری نگاه کنی مث آب خوردن و به عنوان یه وضیفه راست راست تو چش ملت نیگا کنی و دروغ بگی یاد میگیری که هر آدمی بطور بلقوه یه پول قلنبست که میتونه وارد حساب بانکیت بشه و تو وظیفه داری این همه استعداد بلقوه رو سریعا بلفعل کنی هیچی مقدس تر ازین وظیفه ی انسانی تو دنیا نیس&lt;br /&gt;نمیدونم واقعا چی بگم این طرز فکر و این حق به جانبی راجع به اینکه محاله کسی باشه تو دنیا که مث اونا فک نکنه وااااقعا خیلی حالمو میگیره&lt;br /&gt;واقعا افسردم میکنه&lt;br /&gt;گور بابای همه ی زانتیا های دنیا آخه جدا تو عمرم فکر نکرده بودم که ممکنه برای یک ثانیه حوس کنم زانتیا سوار شم!!!!! گور بابای هرچی امشای علم بهتر است یا ثروت که تو نسل ما خیلی جوابش بدیهی بود و خیلی بدیهی بود که محاله کسی ثروتو واقعا ترجیح نده مگر برای نمره اوردن! دیگه ازون به بعد آدمایی که راجع به عشق پولدار شدن و این چیزا حرف زدن شدن مجسمه ی صداقت و جسارت و... هی!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-113422954214635648?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/113422954214635648/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=113422954214635648' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/113422954214635648'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/113422954214635648'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2005/12/blog-post.html' title='تا حالا وقت داشتی بیست دقیقه زانتیا سوار شی؟'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-113310846853657289</id><published>2005-11-27T19:46:00.000+03:30</published><updated>2005-11-27T19:51:08.550+03:30</updated><title type='text'>حیف بود</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/714/1896/1600/momayez.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/714/1896/400/momayez.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;" گفت:" خبرداری؟&lt;br /&gt;گفتم:" بله شنیدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;- خیلی وقت بود که قرار بود&lt;br /&gt;- فکر نکنم به قرار و مدار ربطی داشت. به مدار شاید ولی به قرار نه&lt;br /&gt;- تحمل بیماری به این سادگیها نیست&lt;br /&gt;- کدام سادگیها را میگویید&lt;br /&gt;- راحت شد&lt;br /&gt;- ... شاید لغتش را پیدا نمیکنید.حیف کلمه ی مناسبتریست&lt;br /&gt;- آره خوب!&lt;br /&gt;- ... بله! ...خیلی حیف شد&lt;br /&gt;^^^^^^^^^^^&lt;br /&gt;ممیز مرد. همیشه چشمهای ممیز برایم معما بود. آن چشم و ابروی خشن که نگاهی با آنهمه ظرافت در حدقه اش جا گرفته بود و من خوب میدانم که دنیای پر تکبر ما ظرافت آن نگاه را خیلی زود فراموش خواهد کرد چون حامیان قدرتمند این ظرافت یکی یکی خسته از مبارزه ی همیشگی خود سرطان میگیرند و میمیرند ...در لیوان چند قطره بیشتر نمانده و نیمه ی پری در کار نیست... شاید هم من امروز که مه شده نیمه ی پر را نمی بینم&lt;br /&gt;فقط میخواستم هشدار داده باشم چون آمار نشان میدهد نسل ظرافت در خطر انهدام است&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-113310846853657289?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/113310846853657289/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=113310846853657289' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/113310846853657289'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/113310846853657289'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2005/11/blog-post_27.html' title='حیف بود'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19201236.post-113264480823046423</id><published>2005-11-22T10:42:00.000+03:30</published><updated>2005-11-22T11:24:52.860+03:30</updated><title type='text'>بالاخره کدوم؟کار برای زندگی یا زندگی برای کار؟</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/714/1896/1600/cafe.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 269px; CURSOR: hand; HEIGHT: 275px" height="298" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/714/1896/400/cafe.jpg" width="283" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;یه مدت بود راجع به پیشرفت با مفهومی که تازگیها پیدا کرده فکر میکردم و اینکه اینچیزی که اینروزا مد شده بهش میگن پیشرفت از نظر من اصلا بار ارزشی مثبت نداره در حالیکه خود کلمه ی پیشرفت کلا یه ارزش تعریف میشه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همونطور که ازین جمله بندی کج و کوج معلومه هیچ وقت نتونستم منظورمو درست بگم هم راجع به پیشرفت و هم راجع به مهاجرت برای رفاه بیشتر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی این عکس که نیکناز گرفته رو دیدم خیالم راحت شد که چون احساس کردم یه زیباییشناسی ای داره که خوشبختی زندگی معمولی و لحظات معمولی توش هست و خوشبختی و پیشرفت توش با هم مترادف نیستن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جمعه یه داستان کوتاه تو شرق خوندم و دیدم یکی دیگه منظورمو خیلی خوب گفته&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;توريست آمريكايى و ماهى گير مكزيكى&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چوانگ زو،ترجمه: بنفشه رافع&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;توريستى آمريكايى كنار اسكله كوچك روستايى در مكزيك ايستاده بود. همان موقع قايق كوچكى كه در آن فقط يك ماهى گير بود پهلو گرفت. درون قايق چند ماهى بزرگ تن بود. توريست ماهى گير را به خاطر ماهى هاى بزرگى كه گرفته بود تشويق كرد و پرسيد چقدر طول كشيد تا آنها را به دام بيندازد.ماهى گير مكزيكى پاسخ داد: «زياد طول نكشيد.» توريست سئوال كرد: «چرا بيشتر نموندى تا ماهى هاى زيادترى صيد كنى؟»ماهى گير گفت: «همين قدر هم براى برطرف كردن نيازهاى خانواده ام زياده.» توريست پرسيد: «با وقت باقى مانده ات چه مى كنى؟» ماهى گير جواب داد: «دير مى خوابم. كمى ماهى مى گيرم. با بچه هايم بازى مى كنم. چرتى مى زنم. هر روز عصر قدم زنان در روستا گردش مى كنم. با دوستانم نوشيدنى مى نوشم و گيتار مى زنم. سرم شلوغه و زندگى پركارى دارم.»توريست پوزخند زد: «من مى تونم بهت كمك كنم. بايد وقت بيشترى براى ماهى گيرى صرف كنى. با پول بيشترى كه دستت مياد قايق بزرگترى بخرى. با درآمد بيشتر مى تونى چند تا قايق ديگه هم بخرى. كم كم يك عالمه قايق ماهى گيرى خواهى داشت. به جاى اينكه ماهى ها رو به واسطه بفروشى مى تونى مستقيماً به خود كارخانه ها بفروشى. بعد از مدتى مى تونى كارخانه كنسروسازى خودت رو افتتاح كنى. تهيه و توليد و پخش رو خودت اداره كنى. مى تونى اين روستاى ساحلى و كوچك رو كه به جز ماهى چيز ديگه اى نداره ترك كنى و به مكزيكوسيتى برى. بعد مى تونى برى لس آنجلس و بعد نيويورك. اونجا مى تونى كسب و كار پردرآمدت رو ادامه بدى.»ماهى گير پرسيد: «ولى تمام اينها كه گفتى چقدر طول مى كشه؟» توريست جواب داد: «پانزده تا بيست سال.»ماهى گير پرسيد: «خوب بعدش چى مى شد؟» توريست خنديد و گفت: «بعدش ديگه دوران خوشى فرا مى رسه. به موقع سهام كارخانه ات رو مى فروشى به مردم و بسيار پولدار مى شى. ميليون ها ميليون پول گيرت مياد.» ماهى گير گفت: «ميليون ها ميليون؟ بعدش چى؟»توريست آمريكايى گفت: «بعدش بازنشسته مى شى. به يك روستاى كوچك ساحلى مى رى. اونجا مى تونى دير بخوابى. كمى ماهى بگيرى. با فرزندانت بازى كنى. چرت بزنى. عصرها قدم نان در روستا گردش كنى. با دوستانت نوشيدنى بنوشى و گيتار بزنى.»:&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19201236-113264480823046423?l=pooyashahsiah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/feeds/113264480823046423/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19201236&amp;postID=113264480823046423' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/113264480823046423'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19201236/posts/default/113264480823046423'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pooyashahsiah.blogspot.com/2005/11/blog-post.html' title='بالاخره کدوم؟کار برای زندگی یا زندگی برای کار؟'/><author><name>pooya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04781090196035300983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_hLKJZolqJLg/ShHRPzEwRbI/AAAAAAAAABg/j_JTn-Zzxy0/S220/green-1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
