سه‌شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۸

دلخوشي

آنها تفنگ دردست دارند، اما ما دستمان خالی است؛ پس آنها زودتر خسته می شوند.
واتسلاو هاول (Václav Havel)

یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۸

حفره

حفره‌اي در دل،
حفره اي در سر،
حفره‌ي ديگري در نگاه،
حفره حفره
عينهو پنير اعلا

چهارشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۸

حالا حکایت ماست

كتيبه

فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
زن و مرد و جوان و پير
همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
و با زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
تا زنجير
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
چنين مي گفت
فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار
صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
و ما چيزي نمي گفتيم
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
و نالان گفت :‌ بايد رفت
و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
بخوان !‌ او همچنان خاموش
براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
چه خواندي ، هان ؟
مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود
م- امید

دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸

سه‌شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۸

فالی بزن به حافظ تا کام دل برآید

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است
حیوانی که ننوشد می و انسان نشود
گوهر گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ورنه هر سنگ و گلی لولو و مرجان نشود
اسم اعظم بکند کار خود ایدل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود
عشق میورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
دوش میگفت که فردا بدهم کام دلت
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
حسن خلقی ز خدا می طلبم خوی ترا
تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود
ذره را تا نبود همت عالی حافظ
طالب چشمه ی خورشید درخشان نشود

----
اینم از حافظ حتا!

شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۸

افسردگی وقیح

گوشم حسابی زنگ میزنه چرا خفه نمیشه؟ چرا تموم نمیشه این کابوس؟ کابوس! هه! یکم غافلگیر کنندست برای خودم! خوشبینانه ترین خیال امروزم درست زمانی شکل گرفته که در بدترین زمان امروزم دست و پا میزنم، کاش جدن کابوس بود. پشه ها هم ول کن نیستن، ویز ویززز ویز ویززز ویز، حال کشتن ندارم کاش یکی ولی اون مگسرو میکشت، گرمه، یک شب درمیون، گاهی دو شب درمیون، گرم، سرد، گرم، سرد، سرد، گرم، کلافه، صندلی کامپیوتر چسبیده به پشتم، میخاره، نمیخارونم، دستم نمیرسه، میرسید هم نمیخاروندم، حقمونه همون بهتر که بخاره همون بهتر که گرم باشه همون بهتر که پشه باشه زیاد ! هرچه بیشتر بهتر همون بهتر که دندون درد همون بهتر که خفه نشه که زر بزنه همینطور زر بزنه 4 سال مداوم...من مازوخیستم خب! مازوخیسم مکتب منه مایه ی مباهاتم اسمشم خیلی خاصه وخیلی هم خارجی . نمیدونم از کی گرایش پیدا کردم بش؟ یادم نیست اولین بار؟ شاید همین الان! تاریخچه مهم نیست، هیچی مهم نیست حتا مهم نیست که شام نداریم که حموم نرفتم که فردا دوباره شنبه س و هفته ی نکبتی میخواد شروع بشه، مهم نیس آمار و ارغام خب یه مشت عددن چه فرق میکنه بیست و پنج با پونزده، چه فرق میکنه راس بگه، دروغ بگه، هر کوفتی، نکبت، من یه نکبتم و پس هستم و بودنم مهم نیس اصلن. گوشم زنگ میزنه
این فالوده ی طالبی خنک که احسان الان داد دستم خنکترین اتفاق امروز بود. برای چند ثانیه. هورت میکشم تا ته . با انگشت هرچه به دیواره ی لیوان مونده پاک میکنم . میلیسم. ولی حالا با تلفن صحبت میکنه و نقل قولهایی میشنوم تک و توک، هر از گاهی کلماتی! هه! انصاف چیز مزخرفیه امیدی به انصاف هیچ کس نیس. سیگار جای خنک فالوده رو تلخ میکنه، دلم بهم میخوره، مزخرفات تکراری. همه کوریم و کریم. بلوف بلدند. اگر بلد نیستیم بازی نکنیم خب، هرکی بلوف بلد نیس بازی نکنه خب. مغزم میخاره ولی نمیخارونم، دسترسی بهش نیست وگرنه این یکی رو میخاروندم حتمن. شاید فرجی حاصل میشد. کاش مغز بقیه رو هم میشد خاروند. کاش یه موسسه مغز خاروندن بود. ولی موسوی عزیز نیای به این معرکه بهتره، اینجا کسی به راستی و کار درست معتقد نیس، جدن نیس، بی شوخی! فقط کسایی میتونن از پس ما برمیان که مثل خودمون وقیح باشن، دیدی که خاتمی هم از پسمون بر نیمد. پررو تر و بی چشم و رو تر از اونیم که امثال شماها به کارمون بیان،
ممکنه حتا انتخابت کنیم ولی این هم به ابن معنی نیس که عوض شدیم ، فقط برای اینه که بهتر و راحتتر بتونیم شکنجت بدیم.همونطور که خاتمی رو شکنجه دادیم. ما وقاحت لازم داریم و ما وقیحیم و به وقاحتمان افتخار میکنیم، ما به اراجیف وابسته ایم همون طور که ماهی به آب
گوشم زنگ میزنه. شاید مریض شدم

سه‌شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۸

هنگ کردگیمان چاره دارد

برای بازگشت به آبادانی به میر حسین موسوی رای دهیم