شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۸

فصل شقایق _۲_ ارتش سری

شقایق خوش‌قیافه و خوش‌تیپ بود با رفتاری "پسرانه". در کلاس ما پرطرفدار بود. تقریبا محال بود تنها گیرش بیاوری، همیشه جمعی بودند که دورش حلقه زده بودند به هرهر و کرکر و جیغ و داد : " وای چقد بامزززس مرردم از خنده" "هاهاها به ببین به من چی میگه! می‌گه اگه خوبه چرا خودت نخوردی؟ هاهاها بابا بخدا خودم خوردم اینو برا تو اوردم هاهاها" "وای شقی چقد تمیز می‌نویسی! ببینش چه تمیز می‌نویسه" "ترخدا ببین چقد قویه" جیغ و دادی که ترکیبی بود از لاس زدن و خودنمایی و نوازش کردن یک جانور جالب که در معرض تماشای عموم است. در دلبری ازو با هم رقابت می‌کردند، ولی بازی بازی. شقایق را جدیش نمی‌گرفتند، ول کنش هم نبودند. خود شقایق که انگار مشکلی با این بازی نداشت، تن می‌داد به بازیچگی و بی‌آنکه بخندد میان طوفان قهقهه‌ی کاذبی که از شوخیش به پا می‌شد راضی بنظر می‌رسید. من اما مشمئز بودم از این بازی عمومی، عصبانی بودم از پذیرش شقایق و خوش‌اخلاقیش در عکس‌العمل به این همه. نسبت به کل این جریان منزجر و کج خلق بودم و حاضر نبودم حتا وقتی هر از گاهی که از موقعیت یا شوخی‌ای واقعا خنده‌ام می‌گرفت هم با این موج لودگی همراه باشم و وارد بازی شوم. کم هم نبودند بچه‌های کلاس که قاطی بازی نبودند و سرشان به کار خودشان بود، ولی مشکل اینجا بود که من نمی‌توانستم بی‌تفاوت کناری بنشینم و کار خودم را بکنم، شقایق برایم جالب بود.
واقعیت این بود که من هم یکی از همان جمعیتی بودم که رقابتشان بر سر دختری که پسر درنظر می‌گرفتندش منزجرم می‌کرد. من هم وارد این رقابت شده بودم ولی بر خلاف آنهای دیگر برایم بازی نبود. شیوه‌ی خودم را در پیش گرفتم که مبتنی بر مخالف‌خوانی بود. به جای رقابت با بقیه شروع کردم به رقابت با خود شقایق. شبیهش رفتار می‌کردم و هم‌زمان مخالفش، اگر می‌گفت آبی می‌گفتم قرمز، می‌گفت گرم می‌گفتم سرد، میگفت گربه می‌گفتم سگ، می‌گفت ها می‌گفتم لا!
امروز می‌توانم به این رفتارم به شکل یک تکنیک و حتا سیاست برای جلب توجه نگاه کنم ولی آن زمان که ایده‌ای نداشتم چه می‌کنم. از رفتار خودم گیج می‌شدم فکر میکردم متنفرم و در ضمن می‌دیدم چطور همانقدر که دیگران برای جلب توجهش غش و ضعف می‌کنند، منهم مورد توجه شقایق قرار گرفتن برایم خوش‌آیند است ولی از درک این اهمیتی که برایم دارد از خودم خشمگین بودم و در عکس‌العمل به خودم حواسم جمع این بود که وظیفه دارم با او مخالف باشم. تصورم این بود این‌طوری می‌توانم تکلیف خودم را با این بازی سخیف روشن کنم چون من بی‌طرف نیستم بلکه اکیدا مخالفم.

ضمن همین مخالف‌خوانی‌ها بود که رفتم سراغ ابراز انزجار از صلیب شکسته‌ای که شقایق همه‌جا می‌کشید. بله مسلم‌ترین چیزی که به نظر می‌رسد هر آدم منصفی که ذره‌ای در جریان ماجراهای جنگ جهانی دوم و جنایت‌های هیتلر باشد باید نسبت به این ابراز عشق به هیتلر و نازی‌ها دستکم اگر اعتراض نمی‌کند تعجب کند! ولی از آنجا که شقایق محبوب‌القلوب بود مقبول‌العقول هم شده بود. چنان هایل هیتلر گفتن و طرفدار نازی‌ها بودنش مورد پذیرش عموم بود که انگار اصل مورد توافقی ست و جای هیچ شک و شبهه‌ای در آن نیست، وقتی نوبت هره و کره تمام می‌شد می‌رفتند سر مبحث خون پاک آریایی. مدل شقایق هم خوره‌ی اطلاعات بود، درباره‌ی این انتخاب عجیبش کلی نقل قول و تاریخچه و مبانی نظری از بر بود. من اما برای مخالفت تنها یک تجربه‌ی عاطفی داشتم که از مواجهه با فیلمهای سینمایی و کتاب‌های روسی که خوانده بودم کسب کرده بودم و شاید در آن برهه‌ی زمانی خاص مهمترینشان که باعث خشم من از این انتخاب ظالمانه می‌شد سریال ارتش سری بود.
برای آنکه زورم به بحث و مخالفت در این زمینه برسد شروع کردم به اطلاعات کسب کردن از جبهه‌ی متفقین و ماجراهای جنگ جهانی دوم. سمبل تصویری داس و چکش پرچم شوروی را هم برای مقابله با صلیب شکسته مناسب تشخیص دادم. نمادی که به همان اندازه کشیدنش راحت بود و برایم مشخصا حامل پیامی "ضد نازی" بود. هر جا شقایق صلیب شکسته می‌کشید من داس و چکش خودم را علم میکردم. حکاکی روی نیمکت مدرسه، جلد دفتر مشق، تک تک آجرهای حیاط ، پشت دست چپ در فاصله‌ی بین امتداد انگشت شصت و اشاره.

یک صبحی قبل از شروع کلاس، از آن موقعیت‌هایی که هنوز بچه‌ها درست سرجاهایشان مستقر نشده بودند و اکثرا توی راهرو یا پای تخته سیاه پراکنده بودند، من سر جایم نیمکت یکی به آخری ردیف وسط نشسته بودم و شقایق هم نشسته بود سرجایش، نیمکت آخر ردیف کناری ما، کنار دیوار. هر دو تنها بودیم و هنوز بغل دستی‌ها و جلویی و عقبی‌ها پیدایشان نشده بود. مشغول کشیدن داس و چکش روی میز شدم و شش دانگ حواسم جمع این بود که از گوشه‌ی چشم ببینم آیا این نماد دشمنی را متوجه می‌شود یا نه؟ بنظر می‌رسید توجهش به من و داس و چکش جلب شده، یکهو سرش را به گوشم نزدیک کرد و با صدای یواشی پرسید: ببین پویا! تو کمونیستی؟
هیچ ردی از دشمنی در صدایش نبود، حتا به وضوح هیجان‌زده بود. به آنی چنان حجم زیادی از خون از گردنم بالا آمد که صورتم داغ شد حتا سوزش چشم‌هایم را هم به یاد دارم. جرات نداشتم برگردم و خودم را با آن چهره‌ی ناگهان قرمز شده نشان بدهم، روی داس و چکشی که میکشیدم بیشتر خم شدم که یعنی حوصله‌ی مزاحم ندارم.
"چطور؟"
"من کمونیست نیستم ولی سوسیالیستم! هیتلرم اول سوسیالیست بوده"
چنان از این جواب عجیب جا خوردم که با چشمان گرد برگشتم طرفش، و او هم روی سر من خم شده بود تا درگوشی به صحبتش ادامه دهد، خلاصه کله‌هایمان چنان محکم به هم کوبیده شد که ساعت بعد درست شکل آن چیزی که لابد در کارتن‌ها دیده‌اید، هر دو یک قلنبه‌ی کبود روی پیشانیمان درست شده بود. آن خنده‌های تمام نشدنی که از تصادف محکم کله‌هایمان حاصل شد و کبودی دردناک مشترک پیشانی‌هایمان، شروع رفاقت ما بود.
آنروز موقع برگشتن، تا خانه‌مان دویدم . قلبم از احساس پیروزی لبریز بود.


پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۸

فصل شقایق _۱_ مقدمه

امروز داشتم از فلسطین پیاده پایین می‌رفتم، مسیر همیشگی‌ام نیست ولی از آنجا که اطراف مسیرهای همیشگی‌ام است، این سالها زیاد پیش آمده مسیرم این‌طرف افتاده باشد، بیشتر سواره و کمتر پیاده. ولی امروز پیاده بودم و شاید چون برخلاف معمول هوا روشن بود، شاید هم چون هوا بهاری‌ست، این تجربه‌ی قدم زدن در جایی که محل عبور مرور بیست سال اخیرم بوده ناگهان به تداعی خاطرات خیلی قدیمی‌تری منجر شد.
 توجهم به ساختمانی جلب شد که زمانی کلاس زبانم بود و حالا متروکه بود، از متروکه بودنش جا خوردم اول، انگار همین پارسال پیارسال بود که اضطراب ورود به این ساختمان را داشتم در میان ازدحام دیگرانی که بیخیال و سرخوش و پرسر و صدا بودند. بعد که خواستم حساب کتاب کنم دیدم نه تنها یادم نیست  کی بوده و چند سال گذشته بلکه حتا یادم نیست کدام موسسه بود؟ سیمین؟ میلاد؟... بعد یادم افتاد راستی  من چطور هیچ‌وقت دبیرستان نرجس را نمی‌بینم، مگر آنهم همین خیابان فلسطین نبود؟ دبیرستان نرجس، دبیرستانی که شقایق می‌رفت و به خاطرش مجبور بود آن مقنعه‌ی دراز مسخره را بپوشد که اصلا بهش نمی‌آمد. آن مقنعه‌ها علاوه بر زشتی‌شان، زیادی "زنانه" بود برای شقایق. شقایقی که من می‌شناختم، ژست و لباس و رفتار و حتا صدایش را تا جایی که جا داشت "پسرانه" می‌کرد. آن وقت با آن مقنعه‌های بلند دست و پا گیر  چطور چهار سال آزگار کنار آمد؟ از یادآوری مدلی که مقنعه را روی شانه می‌انداخت یاد قائمی والیبالیست تیم ملی افتادم که وسط بازی هی آستین تیشرتش را می‌دهد بالا. بعد که از این شباهت خنده‌ام گرفت یادم افتاد که شقایقی که به این وضوح با آن تیله‌های درشت چشم‌ها از زیر عینک گردش به من زل زده و با مقنعه‌ی مضحکش ور می‌رود، دیگر زنده نیست.
 از یادآوری این نیستی نفسم بند آمد. شقایقی که چنین پررنگ گذشته‌ی مرا چنان اشغال کرده که از راه رفتن در فلسطین، به یاد دستهایمان که در هم گره خورده بود و می‌دویدیم، مشتم در خودش جمع می‌شود، اولین کسی که عاشقش شدم، دیگر وجود ندارد؟  و شور آن دوران ما جز در ذهن من در جایی و به یادکسی نیست؟
 لابد همین وحشت از تنها و بی‌شریک بودن در حمل این خاطرات میل به نوشتنش را در من ایجاد کرده. میل ثبت آنچه با شقایق بر من گذشت... ولی حالا که اقدام کردم هیچ ایده‌ای ندارم چه بگویم.
اینکه شقایق اولین تجربه‌ی من در عاشقی بود چیزیست که تازه چندسال است خودم فهمیده‌ام. دقیق‌ترش شاید این باشد که واژه‌ی عاشقی را تازگی برای تعریف آن عواطفم به رسمیت شناخته‌ام. عجیب‌تر آنکه مرور خاطرات کم‌کم برایم مسلم می‌کند  برخلاف برداشت اولیه‌ام، این تجربه یک عشق یک طرفه‌ی ناگفته نسبت به صمیمی‌ترین رفیق دوران مدرسه‌ام نبوده، بلکه یک جریان پرشور دوطرفه بود بی آنکه هرگز به صراحت بین ما بیان شود. نه بین ما بیان شد، نه من با کس دیگری مطرحش کردم و نه حتا هرگز جرات کرده بودم که خودم بدانم  آنچه بین ما می‌گذرد رفاقت معمولی نیست.
اینکه این عواطف دو طرفه بود برداشت امروز من است از مرور  خاطراتم، برداشتی که دیگر هرگز نمی‌تواند توسط نفر دوم تایید یا رد شود و به این ترتیب از حدس و گمان من فراتر نخواهد رفت.
 من با شقایق سوم راهنمایی همکلاسی شدم، و ما تنها همان سوم راهنمایی همکلاسی و هم مدرسه‌ای بودیم.  ولی من از دوران نوجوانیم، فاصله‌ی بین ۱۳ تا ۱۸ سالگی، خاطره‌ای واضح‌تر از آنچه با شقایق بر من گذشت ندارم. کل آدمها و ماجراهای چهار سال دبیرستان شبیه ابر مبهمی از اتفاقات لغزان و مخدوش، گویی که من خودم در آن حضور نداشته‌ام یا کسی برایم گفته و تصورشان کرده‌ام به خاطرم می‌آیند. اما تک تک روزهای سوم راهنمایی در کنار شقایق را می‌توانم لحظه به لحظه تعریف کنم در پرسپکتیو دیگری خیلی نزدیکتر از سایر خاطراتم، با جزییاتشان، با بوها و سایه روشن‌ها و کرک نرم موهای روی صورت، با همه چیز، درشت، واضح و دقیق.
بعدتر هم تمام نامه‌هایی که آن سالهای بعد رد و بدل کردیم، قرارهایمان، خنده‌ها و نگاه‌ها و همه چیز و همه چیز. با بیشترین وضوحی که ممکن است. پررنگ. خاطراتی که جرات نمی‌کردم بدانم اسمش عاشقیست. ولی بود.
حالا دلم می‌خواهد به این چیزی که در زمان خودش نادیده گرفتمش انقدر زل بزنم و درباره‌ی عواطفی که در زمان خودش گفته نشد انقدر بگویم که به جبران این‌همه  سال جایگاه متزلزل و ناپایدارش در ذهن من، تبدیل به جسمی سفت و قاطع و رسمی در جهان شود.

چهارشنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۷

با خودمم

الان یه یه هفته ای هست که بنظرم میرسه دارم مریض میشم، شایدم بیشتره، یه ماه؟  یه ماهم دیگه اغراقه، حالا به هر حال یه مدتی هست خلاصه، تو این مدت روزایی که مجبور بودم برم بیرون و کاری انجام بدم به تدریج دیدم که طوریمم نیس، حالا شاید یکم از معمول فین فینی تر و شل منشلی تر ولی خلاصه قابلیت انجام کار سرجاش بود، اون روزایی که برنامه مشخص قبلی نداشت ولی افتادم تو رختخواب، با یه احساس من عاقلم و این بهترین کاره و دارم جلوی مریض شدنمو میگیرم. حالا لابد میطلبیده ، والا انقد ازین ندای والدم که میگه "کار" کردن مثبت و "کار" نکردن معادل تنبلی و نکوهیده ست بیزارم، انقد به زبون یا تو سرم با بی منطقی این عرف و  بی معنی  بودنش مبارزه کردم که حالا دیگه هروقت میام کاهلی خودمو به روم بیارم نگران میشم آب به آسیاب اون ندای والد مذکور نریخته باشم :)) ولی الان صحبتم یه چیز دیگست، اینکه فکر نکنه مریض شم میتونه انقد دست و پامو ببنده، فوقش چیه؟ مریض میشم دیگه، پاشو پویا پاشو مهمون داریم شب، خودتو از تک و تا ننداز، تن نده به مریضی

دوشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۷

دیگه واقعا جالب شد

عجیبه که این آستانه ٔچهل سالگی انقدر اتفاق مشترک عمومی ای رو تو مغز آدما بیربط به هم شکل میده، یه عدد مگه چیه؟ مگه ما خودمون نساختیمش؟
ولی جالبه اسمش بحرانه؛ واقعا هم یه چیزی تو مایه های بحران به من وارد شد ولی ازم خارج شده انگار؛ خلاصه در حال حاضر یه ثباتی به من دست داده که تاحالا نظیرشو تجربه نکردم. فعلا که از اتفاقاتی که احتمالا به همین مناسبت میانسالی تو مغزم افتاده راضیم. فکر میکنم هیچ موقع چنین حال خوبی انقدر تداوم نداشته تو زندگیم، حالا تا جایی که یادمه.
حال خوب منظورم حال خوش نیستا، خوشحال و شاد نیستم، آروم  و بی اضطرابم. مدتهاس الان، فکر میکنم شاید از اردیبهشت به اینور، هشت ماهه که انگار جای پام سفت تره. هنوز نمیدونم چطور تعریفش کنم. انقدر خیالم راحته که باورم نمیشه موقتی باشه ولی یهو الان فکر کردم باید جایی بگم، یه وقت دیدی موقتی بود!
هفته پیش موقع جشنواره مستند خیلی متوجه تغییراتم شدم، برانکه یاد حال خودم تو جشنواره پارسال و سال قبلش و سال قبلترش افتادم، یاد خودم در این "آغاز فصل سرد" سالای پیش افتادم و دیدم ای بابا جدی اگه بگم این پویا امسالیه یکی دیگه ست حق گفتم.
حالا این تفاوت عمیقا چیه رو هنوز نمیتونم تحلیل کنم ولی ظاهرش همینه که راحتم، موتورم برا رضایت خودم فقط روشن میشه، اگه رضایت بقیه با مال خودم مسیرش هم راستا نباشه، با خیال راحت اونو از دست میدم، بی عذاب وجدان، بی ترس و اضطراب. خیلی جالبه خلاصه

شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۶

هی فلانی زندگی شاید همین باشد

صبح توی رختخواب به مرتب کردن زندگی فکر میکنم، به خالی کردنش از اضافی ها، کابینتهای آشپزخانه را در خیالم باز میکنم و خرت و پرتها را کرور کرور دور میریزم، تخت خواب را بلند میکنم و زیرش هر چه هست از پنجره بیرون می اندازم، همه جا، همه چیز خلاصه و جمع و جور میشود، با خودم میگویم نیم ساعت دیگر میخوابم بعد بلند می شوم و زندگی  آغاز میشود، خوبی این آغاز نکردنهای مکرر این است که هنوز آغاز زندگیم مانده، هنوز چیزی شروع نشده تا رو به پایان برود.

کلینیک

در راهروی کلینیک دندانپزشکی روی نیمکت راهرو نشسته ام و منتظرم  منشی صدایم کند، واقعیتش این است که اصلن منتظر نیستم. از تصور اینکه این صدا قیز قیز،که محیط را پر کرده از سوراخ کردن دندان کسی حاصل میشود درحالیکه براده های ریز و یخ دندانش را با کمک آبی که با دستگاه به دهانش روانه شده قورت میدهد فعلن احساس خوشبختی میکنم چون در این لحظه هنوز به جای او نیستم. روبرویم کپسول پلمب شده ی آتش نشانی کنار دیوار تکیه داده، کپسول از من خوشبخت تر است.
***
دکتر میپرسد سابقه بیماری خاصی نداری دارو مصرف نمیکنی و از اعتمادی که به من دارد تعجب میکنم. ما همدیگر را نمیشناسیم.
***
همهمه ی صدای غز غز رنده های دندان و قلقل پمپهای آبی که دهانها را میشوید با صدا دکترهایی که با بیمارشان شوخی میکنند یا دعوایش میکنند یا دارند از او سوال میکنند سابقه بیماری خاصی نداری با صدای منشی هایی که همکار یا بیماری را صدا میکنند با صدا خنده با صدای زنگ مداوم تلفن، اینها با هم یک خمیر صوتی تشکیل داده اند، این خمیر صوتی فضای کلینیک را پر کرده و دارد ورز می آید، پف میکند و از درها و پنجره ها بیرون میزند، از هر سوراخی هر درز باز مانده ای بیرون میزند از دهان باز مانده ی من و سوراخهای دماغم به من وارد میشود

شنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۳

جریمه

سایه‌ای از گوشه‌ی چشمم گذشت، انگار سوسکی از گوشه‌ی هال راه برود، گاهی اینطوری می‌شوم نمی‌دانم هم چی باعثش می‌شود؟ بعضی وقتها سایه شبیه رد شدن گربه است بعضی وقت‌ها هم سوسک. هیچوقت جدی نگرفتمش یعنی حتا به جدی گرفتنش فکر نکرده بودم تا همین چند هفته پیش که یک دوستی از نشانه‌های توهمش که نگرانش کرده چیزی شبیه همین گفت، تعجب نکردم، نترسیدم، جوری که انگار همیشه می‌دانستم و به جریان مسلطم  برخورد کردم انگار دکترم. همین دو سه روز پیش هم یک دوست دیگری از علایم خستگی و بیخوابی‌اش از همین نشانه‌ی سایه‌ای که گوشه‌ی چشمش می‌بیند گفت. ازین توضیح انگار بیشتر خوشم آمد. تعجب کردم و گفتم که من هم همینطورم پس ماجرا این است. پس عاملش خستگیست. انگار دکتر باشد. حالا خلاصه سایه‌ای از گوشه‌ی چشمم رد شد. همین چند دقیقه پیش  با علم به اینکه ربطی به سوسک واقعی ندارد چشم چرخاندم طرفش ولی این‌بار سوسک واقعی بود. بزرگ و کند. در لحظه‌ تکانی خوردم که کنترل تلویزیون از روی پایم افتاد روی میز شیشه‌ای و زیر سیگاری را از روی میز با سر و صدای بلندی پرت کرد پایین. بعد هم که دویدم طرف آشپزخانه که سوسک کش را بر دارم سر راه پایم گرفت به گوشه‌ی قالی داشتم شیرجه می‌رفتم روی خود سوسک، کتابخانه را گرفتم خودم را کنترل کنم،  دستم را به دو سه تا کتاب گیر دادم که پرت شدند از آن طرف پایین و جاشمعی سنگی را هم با خودشان انداختند. سر و صدا ی این کمدی احمقانه بیشتر از همه چیز هولم کرده بود. فاصله ی بین مبل و ظرف حشره‌کش را که چهار قدمِ فیلی می‌شود مثل یک فیل واقعی طی کردم: با بیشترین خسارت.
به هر حال به سوسک به آن کندی نرسیدم. دو سال پیش طی فرایند مغزی ناگهانی‌ای متوجه شدم دیگر از سوسک و گربه نمی‌ترسم. هرچند که طی این دوسال متوجه شده بودم که این ترسیدن یا نترسیدن خیلی بستگی به موقعیتی دارد که خودم اسمش را گذاشته‌ام سلامت روانی. هر چه از این سلامت روانی فاصله گرفته باشم کمتر در مورد این ترس بی دلیل به خودم مسلطم. طبق این نامگذاری امروز بیمار‌ترین روان خود را در دوسال اخیر تجربه می‌کنم. سعی کردم با خودم منطقی صحبت کنم. چه چیزی در سوسک می‌تواند این طور من را آشفته کند؟ چم شده؟ و درست زمانی که بنظرم رسید خب اوضاع تحت کنترل است و دلیلی برای ادامه‌ی این تخریب گسترده نیست شاخکهای سوسک از زیر کتابخانه درآمد. چنان از جا جهیدم و پریدم هوا که بنظرم رسید حالاست که سرم محکم به سقف  کوبیده شود، حتا صدای پکیدنش را که شبیه قاچ خوردن هندوانه‌ی  رسیده بود در تصورم شنیدم. خیلی خوشحال بودم که حتا احسان هم شاهد اینهمه خواری و ذلتم در مقابل سوسک نیست و در عین حال چنان از دست خودم شاکیم که قرار شده به عنوان جریمه اینها را اینجا در ملا عام اعتراف کنم.

شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۲

کاش اسمم در خواب ناتاشا بود

نازی گفت: منوچهر من خواب دیدم. منوچهر پرسید چی؟ نازی گفت : خواب بد یه لحظه از جلو چشمم نمیره کنار. قبل یا بعد این مکالمه بود که منوچهر هم به نازی گفت الی دیروز توی پانتومیم  مال یکی رو گفت گلایل. این صحنه جزو معدود لحظات درباره الی بود که نفسم حبس نبود و خنده‌ام گرفت کمی هم بنظرم نمایشی بود به نسبت باقی فیلم. حالا ولی خودم از صبح لازم دارم منوچهر را صدا کنم و بهش بگم من خواب دیدم و  اینکه یه لحظه از جلو چشمم نمیره کنار و از قضا خوابم هم توی مایه‌های  گلایل گفتن الی بود.
خوابی دیدم که  شرایط حساس کنونیم را انقدر  کلیشه‌ای و سمبلیک به تصویر میکشید که شرمنده شدم از مکانیزم ابتدایی مغزم.  برای اولین بار باورم شد عزیز مصر خواب دیده باشد هفت  گاو لاغر هفت تا گاو چاق را خوردند.
خواب دیدم بابا  برای کارمان جایی گرفته بود که برای نشان دادنش هیجان داشت رفتیم ببینیم چجور جایی انقدر هیجانزده‌ش کرده. منتظر یک ساختمان حیاط‌دار و قدیمی بودیم ولی جایی که گرفته بود یک کشتی بود که کنار ساحل پارک شده بود کنار باقی کشتی‌ها. برایمان توضیح داد که آنجا گاراژ کشتیهای "بازنشسته‌"ست و کشتی بازنشسته یعنی کشتی‌ای که دیگر سفر دریایی نمی‌کند و برای همیشه پارک شده توی گاراژ. همه‌ی وسایل و زندگیمان را منتقل کردیم به همان کشتی زرد بامزه. همه خوشمان آمده بود ازش.  زیرزمینش هم یک آشپزخانه‌ی بزرگ داشت که شبیه کافه بود. در ادامه‌ی خواب زندگی خوب و خوشی داشتیم توی کشتی و خیلی هم داشت بهمان خوش میگذشت حتا یادم هست در این دوران خوشی یکبار به احسان گفتم: "شهری که ساحل نداشته باشه یه شهر مردست" و خندیدیم انگار این حرف توی خواب خیلی شوخی بامزه‌ای بود که مزه‌اش در بیداری بر ما پوشیده است تا اینکه یک روز...
یک روز مسعود و ندا آمده بودند شهر ما و ما یعنی من و احسان می‌خواستیم بامحل کارمان غافلگیرشان کنیم بردیمشان به ساحل و از روی یک عالم تنه درختی که آب با خودش آورده بود ساحل رد شدیم هی ندا به احسان می‌گفت: اذیت می‌کنی دیگه اینجا که ساختمونی نیست سرکاریه. مسعود می‌گفت: نه جدی حالا جریان چیه کارتون ماهی گیریه؟ این ساحل با اینهمه آشغال (منظورش چوب و درخت بود) که توش نمیشه قلاب انداخت. من و احسان هم می‌خندیدیم و در سکوت جلو جلو می‌رفتیم تا رسیدیم به جایی که کشتی باید آنجا می‌بود ولی نبود. مامانم با یک جفت میل بافتنی و یک گلوله کاموا ایستاده بود توی ساحل و به آب خیره شده بود حالا جالب اینجاست که مامانم اصلن اهل بافتنی نیست ولی ظاهرن از نظر کارگردان بهتر بود باشد بعد ما که بهش رسیدیم گفت فکر کنم جاش بد بوده ازینجا بردنش. ما هم خیره شدیم به آب من یکهو در اعماق آب یک صحنه‌ی محوی دیدم که کشتی زرد نازمان داشت ته آب قل میخورد گفتم: نه اوناهاش ته آبه. غرق شده. ای وای لپتاپمم تو کشتی بود. مامانم گفت همه زندگیمون بود. ماتش برده بود به آب. دوربین رفت توی آب و صحنه‌ی محوی که من دیده بودم را فکوس کرد. خودش بود درست دیده بودم غرق شده بود. بعد دوربین برگشت و زیر باقی کشتی‌های اطراف را نشان داد که یک چیزی مثل اسکلت فلزی ساختمان سرجایشان محکم نگهشان داشته بود ولی کشتی ما آن زیر ساخت لازم را نداشت برای همین غرق شده بود. ما هم که کشتی‌باز نبودیم چه می‌‌دانستیم صاحب کشتی خواسته بود خرج نکند کشتی بدون زیرسازی بهمان انداخته بود و حالا سر این زبل‌بازی صاحب کشتی همه زندگی ما رفته بود زیر آب. تکان دهنده بود. کشتی همینزور آن زیر قل می‌خورد  و ما مات مات نگاهش می‌کردیم و من فکر می‌کردم بابا چقدر از شنیدن این جریان اذیت می‌شود. البته من توی خواب خیلی سریع از حال عزاداری و ماتم در آمدم و گفتم: اینم تجربه‌ای بود برا خودش. مسعود و ندا تمام این مدت بدون اینکه بدانند جریان چی بوده به ما که به آب خیره شده بودیم نگاه میکردند حالا دیگر فهمیده بودند سرکارشان نگذاشتیم بلکه خل شدیم. ما هم توضیحی بهشان نمی‌دادیم که جریان چی بوده چون دیگر جریانی در کار نبود و می‌شد فرض کرد هیچوقت نبوده.
تصاویر خوابم که از صبح در سرم می‌چرخند جوری  واضحند که انگار توی سینما روی پرده‌ی عریض و طویل دیده‌امشان با تمام جزییات. داستانش هم بیشتر شبیه داستانهای عبرت آموز کودکانه است. بخصوص تصویر مامانم با آن میله‌های بافتنی و گلوله‌ی کاموا کنار ساحل. کاش یک گربه‌ هم کنار پایش نشسته بود و به رد نگاهش خیره میشد تا تصویر کامل میشد.

حالا بی‌ربط به این خوابم ماجرای دیگری هم هست که لازم است بگویم شاید با گفتنش از فکرم خارج شود. آشنایی که یکی دو بار بیشتر ندیده‌امش و  در فیسبوک و سایر شبکه‌های اجتماعی هم سه چهار ماهی یکبار سر و کله‌اش پیدا می‌شود و از شما چه پنهان هیچوقت هم ازش خوشم نمی‌آمده یکهو چند روز است فکر و ذکرم را خیلی مشغول کرده. شیوه‌ی زندگی‌اش، سرخوشی‌اش. واقعی بودن شخصیتش. یکهو، درست یا غلط به نظرم رسیده جزو انگشت شمار آدمهای روی زمین است که زندگی را زندگی می‌کند بی آنکه ادایش را در بیاورد. این فکر خیلی تکانم داده. حسود شدم.

دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۲

غلت و مغلطه

کاش یکنفر بیاید روی شکمم راه برود. یکنفر با کف پاهای پهن جوری که همه محتویاتش جوری له شود که فردا صبح کار بیفتد. یکنفر که قلق خاصی با موج دادن به کف پاهایش بلد باشد. کسی که اینکاره باشد و شکم راه انداز. کف پاهایم گر گرفته، بروم جلوی یخچال دراز بکشم پاهایم را بگذارم توی فریزر تا دوتا قالب یخ دورتا دورشان تشکیل گردد، همانگونه که بازار وکیل از دو بازار متقاطع تشکیل گردیده‌است. باید فریزر یک جای مخصوص برای کف پا داشته باشد یا قالب مخصوص کف پا که مثل دمپایی پاکنی بعد بیایی دراز بکشی روی تخت. باید یک ظرف هم داشته باشی که بگذاری زیر پاها که یخها که آب می‌شوند رختخواب و کل لباس‌های زندگیمان را که از لبه تخت آویزانند خیس نکنند. یک ظرف مخصوص.
احسان قبل از خواب حشره‌کش زد ولی انگار تنها تاثیرش بر پشه‌ها این بود که با داد و فریاد و ویز محکم‌تر به کارشان ادامه دهند. شاید بهتر بود بجای میز وسط هال یک حوضچه داشتیم. یک حوضچه‌ی کم عمق که از مایع دهان‌شویه پرش می‌کردیم. مایع دهان شویه‌ی خنک نعنایی آبی که با غلتیدن در آن یک لایه محافظ  رویت کشیده می‌شد که پشه‌ها را دور می‌کرد. یک مایع آبی کمرنگ معطر خنک که به ضخامت خیلی نازکی روی همه جای آدم می‌نشست. اینطوری دیگر یخ کف پا هم لازم نبود، حشره‌کش هم نمی‌خواست. بعد ولی یکنفر می‌آمد روی شکمم راه‌می‌رفت، کف پاهای خودش هم خنک می‌شد، منهم شکمم راه می‌افتاد. همه راضی بودیم.
احسان دیروز دو تا پیچ کاشته توی فکش. دو تا دندانش را کشیده‌اند و لثه و فکش را سوراخ کرده‌اند و دوتا پیچ در محل سوراخ‌ها چپانده‌اند. لپش به اندازه‌‌ی یک سیب گلاب باد کرده. غذای گرم و جامد برایش قدغن است، سیگار هم تا دو هفته نباید بکشد. هر لحظه ممکن است غلت بزند روی لپ باد کرده‌اش و منفجر شود. نوبت مریضی و کلافگی او بود، مریض و کلافه هم هست من ولی یکهو خارج از نوبت مریض و کلافه‌ام. جالب اینجاست که فکم هم تیر میکشد بی آنکه کسی با دریل افتاده‌باشد به جانش. در یک جمع دونفره بهتر است تقسیم وظایف بصورتی باشد که وقتی یکنفر نیازمند توجه است آنیکی متوجه باشد، الان ولی شرایط ناجوری شده که هیچکداممان متوجه نیستیم. در واقع تا نوبت توجه من شد از زیرش در رفتم.
خوابم اگر نبَرد فردا  عزادار خواهم شد می‌دانم می‌دانم. آن دوپای پهن بزرگ اگر بودند الان با آن قلق مخصوصشان برای ماساژ شکم کارم را راه می‌انداختند. کاش الان پامی‌شدم می‌رفتم مغازه را باز می‌کردم عوضش فردا بعد از ظهر که مطمئنن بیچاره‌ی خوابم کرکره را می‌کشیدم پایین برمی‌گشتم خانه تخت می‌خوابیدم. به تصورش حسودیم می‌شود. ولی حوضچه‌ی دهانشویه را باید با شرکت‌های تولیدی‌اش مطرح کنم بسازند. می‌تواند قیافه‌ی حوضچه‌ها شبیه مقطع برش عمودی بطری خودشان باشد، مایعش هم احتمالن رقیق‌تر از  خود دهان‌شویه، با خاصیت دفع پشه.

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۲

هفت

دیشب خوب نخوابیدم. خوابم نمی‌برد. این البته برای من عجیب و بعید است چون من معمولن قبل ازینكه سرم به بالش برسد خر و پفم شروع می‌شود خاصه در بهار. ولی در همان مدتی كه خوابم برد خواب طولانی و پر ماجرایی دیدم موضوع اصلی خوابم این بود كه با آقای مجری(ایرج طهماسب) آشنا شده بودم و در سفرهای یكروزه‌ای كه به صورت تور برگزار می‌كرد شركت می‌كردم. یكجایی در خوابم با احسان داشتیم در خیابان انقلاب - نبش شمال شرقی چهارراه ولیعصر كه حالا بخاطر ساخت و ساز كوفتی مترو مخروبه شده- تند تند می‌رفتیم، این خیابان در خواب من تركیبی بود از واقعیت امروز همین تكه‌ی خیابان انقلاب با قسمتی از خیابان خرم اصفهان كه نزدیك خانه مادربزرگم بود و حالا نزدیك 25 سال است كه ندیده‌امش، حالا خلاصه تند تند می‌رفتیم تا به دفتر كلاه قرمزی برسیم احسان یك دوچرخه كرایه كرد . او دوچرخه را می‌راند و من خیلی بدیهی بصورت قلمدوش روی كولش نشسته بودم انگار اصلن رسم دوچرخه سواری همین باشد. ارتفاعی كه از آن كف خیابان را می‌دیدم شبیه ارتفاعی  بود كه احتمالن راننده‌های كامیون از آن خیابان را می‌بینند ولی این به دلیل این نبود كه روی دوش احسان بودم خود احسان هم ظاهرن از همچین ارتفاعی داشت خیابان را می‌دید. خیلی تند توی پیاده رو داشت به سمت شرق می‌راند و مشخصن كنترلی روی دوچرخه و سرعت نداشت. من از آن بالا مدام جیغ میزدم چون چاله‌های مهیبی كه از روی آنها با سرعت و شانسی رد می‌شدیم را خیلی دیر می‌دیدم و ناگهان متوجه شدم یك وانت نیسان در پیاده‌رو پارك شده كه ما با سرعت زیادمان از آن بالا رفتیم  - با آن برخورد نكردیم بلكه باعث شد از روی آن تا ارتفاع خیلی زیادی به بالا پرت شویم- در حال سقوط كه بودیم خیلی فكر كردم چطور می‌توانم  فیگورم را طوری تنظیم كنم كه كمترین آسیب را به خودم و احسان بزنم ولی در نهایت موفق به هیچ تغییری در وضعیتم نشدم و خیلی بدیهی بود كه در خوشبینانه‌ترین حالت به زمین كه برسیم اگر هنوز زنده باشیم حتمن  تكه پاره خواهیم بود ولی در كمال تعجب بنظرم رسید كه فرود ملایمی داشتیم و من احساس می‌كردم كوچكترین آسیبی ندیده‌ام. برگشتم احسان را نگاه كردم كه زیر چشم چپش پارگی مختصری داشت ولی به نسبت تصوری كه من تا  قبلش داشتم می‌توان گفت كه موجود سالمی بود. دوچرخه‌مان مچاله شده بود ولی هنوز دسته‌هایش دست احسان بود. به احسان گفتم خیلی عجیبه كه من هیچیم نشده صورتم را نگاه كرد و گفت چرا. پرسیدم یعنی داغونم؟ با سر تایید كرد.  در حین این مكالمه یك عابری پشت سر احسان با صورت به زمین افتاد و وقتی بلند شد صورتش پر از خون بود با نگاه و ابرو مرد را نشان دادم و پرسیدم یعنی اینطوری؟ باز با سر تایید كرد. گفتم عجیبه خودم هیچ دردی ندارم لابد اولش كه میگن آدم سر میشه اینطوریه. با هم بلند شدیم و لباس‌هایمان را تكاندیم و مسیر را به سمت دفتر كلاه قرمزی ادامه دادیم. خواب پر ماجرا و پر تفصیلی بود ولی چیزی كه بتوانم بطور منطقی الان تعریف كنم نداشت فقط یك قسمت بامزه و قابل ذكر دیگرش این بود كه از جمعیت 30- 40 نفری توری كه داشتیم با آقای مجری می‌رفتیم جمعیت قابل ملاحظه‌ای لباسهای كلاژ را پوشیده بودند تصادفن و این خیلی برایم هیجان انگیز بود. هی داشتم فكر می‌كردم این را مطرح كنم كه طراح لباس‌هایشان هستم یا گفتن ندارد. از صبح تا الان دویست بار این صحنه‌ی سقوط با دوچرخه جلوی چشمم ظاهر شده، گفتم بنویسمش بلکه از من خارج شود.
صبح كه بیدار شدم هم به اندازه كافی دیر بود  هم به اندازه كافی رمق نداشتم. یادم افتاد شیر هم نداریم. دو ماهی‌ست كه صبح‌ها با صبحانه‌ام شیرقهوه می‌خورم و اگر شیر نداشته باشیم صبحم صبح نمی‌شود این عادت از وقتی شروع شد كه قرار شد برای وزن كم كردن رژیم بگیرم طبق دستور‌العمل رژیمم هرروز صبح باید شیر می‌خوردم كه به نظرم اولش كار مزخرفی رسید ولی وقتی به تدریج به تركیب ایده‌آل شیرجوشیده و كف كرده با قهوه‌ رسیدم تا امروز از آن دل نكندم. نمی‌دانم این چه سیستمی‌ست در مكانیزم مغزی من كه به معتاد شدن اعتیاد دارم. قبلش به قهوه‌ی خالی معتاد بودم و قبل‌ترش به چای. شیر جوشیده  از اولین باری كه حدود سی سال پیش فهمیدم شیر را می‌توان بدون جوشاندن هم خورد تا همین دوماه پیش كه پی بردم تركیب شیر داغ و قهوه چه دلچسب است به شدت منزجرم می‌كرد. حالا اولین فكری كه صبح موقع بیدار شدن می‌كنم چند و چونِ موجودی شیر در یخچال است. وقتی یادم افتاد نداریم و حساب كتاب كردم كه لباس پوشیدن و دنبال خرید رفتن و برگشتن و آماده كردن صبحانه چه مراسم وقت گیر و پر لفت و لعابیست در همان رخت‌خواب تصمیم گرفتم برای شركت رفتن پیاده تا سر جمالزاده بروم و سر راه در فرانسه شیر قهوه و شیرینی دانماركی بخورم.  این فکر بعد از8 سال ناگهان در سرم جرقه زد. آخرین و لذیذترین صبحانه‌ی تنهایی که در زندگی خورده‌ام یکروز بد و پر مشقتی از روزهای پرمشقت جمع و جور کردن پایان نامه بود که ناگهان سرِ راه، شیرینی فرانسه خودش را بر من ظاهر کرد که علاوه بر اینکه روزم را ساخت تا امروز مثل آفتاب تابان بر صبحانه‌های زندگی‌ام تابیده است.امروز هفتمین سالگرد ازدواج ماست و من به این مناسبت می‌خواهم تنهایی برای خودم جشن بگیرم. الكی. مناسبتش چندان برایم رسمیت ندارد ولی دلم برای همچین صبحانه‌ای تنگ شده. امروز هفت سال از ازدواج ما می‌گذرد. هفت سال است كه ما همخانه‌ایم. یازده سال است كه باهمیم. این عددها برایم غریبه‌اند. بنظرم در واقعیتِ این زمان اغراق می‌كنند. هفت و یازده خیلی ظاهر طولانی‌تری دارند از ماهیت واقعیشان.
احسان بیدار شد. لپش كمی باد كرده و دمق است. مثل اینكه یك آب‌نبات كوچك قایم كرده باشد در لپش. چند روز پیش دوتا دندان عقلش را كشیده، همان روز اول حسابی لی‌لی به لالایشان گذاشت و كیسه‌ی یخ را تقریبن تا شب از روی صورتش برنداشت. آب نمك قرقره كرد و مسكن خورد و بنظر می‌رسید خیلی راحت و بی‌دردسر ماجرا سپری شد حالا امروز بعد از چند روز لپش باد كرده و درد می‌كند. بیشتر از اینكه دردش اذیتش كند ندانستن دلیلش كلافه‌اش كرده. نشست پای بساط صبحانه هی گفت حالا یه روز شیر نخور چای بخور. جواب درست حسابی ندادم. نداشتم كه بدهم. جز شیر قهوه‌ و دانماركی تازه‌ی فرانسه به چیزی نمی‌خواستم فكر كنم و در ضمن تا این عملیات را با موفقیت به انجام نمی‌رساندم دوست نداشتم راجع بهش صحبت كنم چون من آدمی هستم كه از خیط شدن جلوی خودم هم می‌ترسم چه برسد جلوی دیگری. یعنی تا آن زمان به خودم هم مستقیم و با اطمینان نگفته‌بودم برنامه‌ی امروزم این است بلكه خیلی بطور ضمنی در حاشیه مطرحش كرده بودم آن لا لوها كه اگر به هر دلیلی نشد اسمش خیط شدن نباشد. این مكانیزمیست كه ناخودآگاه در مغز من اتفاق میفتد و من فقط بعدش كه خودم را مرور میكنم دستم پیش خودم رو می‌شود.
بیخودی طولانی شد. اصل جریان را نگفتم. اصل جریان این بود كه رفتم بلخره فرانسه و بلخره شیرقهوه و دانماركی را خوردم. راستش شیر قهوه‌های خودم ازینها بهترند. یعنی در واقع طی این مدت به یک تبحری رسیدم كه شیرقهوه‌های من مال این كافه‌ها را میزنند. خلاصه آن شیر قهوه و شیرینیِ رویاهایم نبود ولی در عوض محیط شیرینی فروشی فرانسه همان محیط جذاب همیشگی بود. اینكه با كافه فرق دارد همه با عجله یک قهوه و شیرینی سرپایی میگیرند و تند تند میخورند و میروند. یک جماعتی که هم عجله دارند و هم از این چند دقیقه لذت دل نمی‌کنند. آدم‌ها. داشتم فکر می‌کردم اگر با این جماعت قرار باشد یه جایی تبعید شوم، مثلن به یک جزیره‌ای چیزی، زندگی معقول و در صلح و صفایی خواهیم داشت یحتمل. یعنی بنظرم به من با اینجور آدم‌ها بد نمی‌گذرد. حدسم این است. در مورد جمعیت‌های مختلفی که درشان قرار  گرفته‌ام هر از گاهی این فکر را می‌کنم. مثلن وقتی توی اتوبوسم یا وقتی تو کلاژِ گاندیم. تصور شرایطی که تو جامعه‌ای زندگی کنم که کل آدم‌هایش همین‌ها باشند. نمی‌دانم اصلن چه فکریست؟ انگار برای روزی که قرار است از من بپرسند دوست دارم با کدام گروه تبعید شوم از قبل جواب آماده می‌کنم که آن روز فرضی بتوانم تند جواب بدهم. خب هر جامعه‌ای یک اخلاق غالبی دارد و بعضی از این اخلاق‌ها با من جورند بعضی‌ها هم خیلی ناجورند. مثلن اگر  روزی با جمعیت "مرکز خرید گاندی" جایی تبعید شدم اولین فکری که باید بکنم دستیابی که طرز ساخت کلک است، یا اینکه شنایم را برای آن روز تقویت کنم. دیگه واقعن بیخودی داره طولانی میشه. کات.