Wednesday, September 23, 2009

یکی بود یکی نبود

یه جایی یه کسی نشسته بود و یه جاهای دیگه ای یه کسای دیگه ای ایستاده بودن، بعضی جاهای دیگه ام بعضی کسای دیگه بودن که یا خوابیده بودن یا تو وضعیتی بودن که نه میشد بش بگی نشسته، نه میشد گف ایستاده، نه ام خوابیده. ولی دقت کنین که فقط یکی بود که نشسته بود، یکی.
بعد کم کم دوتا شدن، بعدش شدن سه تا، بعدترم کم کم بیشتر شدن ولی کسایی که ایستاده بودن یا خوابیده بودن یا تو وضعیت دیگه ای بودن روهم رفته کمتر شدن عوضش.
خب حالا می رسیم به جاهای هیجان انگیز و حساس ماجرا: گره ی داستان! ولی قبل از اینکه به این گره ی عزیز برسیم حواستون باشه که پاییز امسال هم شروع شده! دقیقن از همین امروز شروع شده، یعنی در واقع تابستون کوفتی امسال تموم شده به عبارتی، حالا بایس دید بعدش چی تموم میشه و چی شروع میشه، هنو معلوم نیس، اون گره ی کور کوفتیم تورو خدا بیخیال شین، همچی جذابی ام نیس، الکی گفتم.

Sunday, August 23, 2009

شبی از شبها

سیب زمینی استامبولی پخته می خوریم با بلال کوچک، خیلی کوچک اندازه ی انگشت. من تابحال نخورده بودم. فکر می کردم گرم باشد ولی سرد است.
شاهرخ می گوید بچه ذرت. می گوید فکر کرده بود مهشاد به شوخی گفته بچه ذرت. فکر کرده آخی، بچه ذرت، چه بامزه، ولی بعد خود مغازه دار هم گفته بود بچه ذرت.
مهشاد گفت: « خب اسمش اصلن بِیبی کرنه دیگه.»
احسان خندید من هم خندیدم «بیبی کرن»
حامد پرسید:«حالا این بچه ذرت کجای ذرت هس؟»
مسعود گفت:« یه جای بدیش.»
حامد یواش خندید. ما همه بلندتر خندیدیم بعد شاهرخ گفت « اگه راس میگی این کجای سیب زمینیه؟» سیب زمینی استامبولی را میگفت که باریک و دراز است. حرفش گم شد کسی نشنید.
هر بار که صحبت سیب زمینی استامبولی می شود یاد یک برنامه کودکی می افتم که سیب زمینی پشندی و استامبولی داشت و پسر بچه های چشم درشت سرود می خواندند: یک قطعه ابر بودیم در سینه ی آسمان... و من همیشه این را که می خواندند آسمان را تصور می کردم که سینه دارد.
مهشاد داشت توضیح می داد که بچه بلال با ذرت نرسیده فرق دارد لابد. لابد خودش یکجور ذرت است چون آن یکی بلال ها نرسیده که هستند سبزند اصلن.
من هم بیخودی تایید کردم که اینها با آنها فرق دارند و اصلن یک نژاد دیگرند. منطقی اش اینطور بود به نظرم.
شاهرخ دوباره پرسید که سیب زمینی استامبولی کجای سیب زمینی است. حامد می خندد. من می گویم خودشان یکپا سیب زمینی مستقلند برای خودشان.
مهشاد بطری روغن زیتون را بالا گرفت « بچه ها روغن زیتون خوشمزه هم هست اگر خواستین.» جدن هم خوشمزه بود. حامد هم گفت که جدن خوشمزه است. رضا گفت بوی روغن زیتون را خیلی دوست دارد. مهشاد گفت اصلن از روغن زیتون بی بو متنفر است. من گفتم بیخود می گویند بی بو چون بی بو ها یک بوی گندی می دهند. بوی روغن مانده. مهشاد باز گفت از روغن زیتون بی بو متنفر است و به نظرش روغن زیتون بی بو بی معنیست. حامد گفت:« اصلن روغن مونده ها رو تصفیه می کنن دیگه» من فکر کردم که حتمن همین طور است چون جدن بوی ماندگی می دهند همیشه.
لیوان خالی ام را به مسعود می دهم. مسعود لیوان را پر می کند. می گوید: « خارج یه روغن زیتونایی هس برا سرخ کردن؛ اکسترا ویرجین »
«خارج» را یکجور خاصی می گوید. محض خنده.
گفتم: « اینجام هس ایرانیش. ما گرفتیم، یک و یک بود فک کنم شایدم مهرام، یادم نیس. همون یک و یک بود فک کنم ولی»
حامد توضیح داد که اکسترا ویرجین خیلی تاریخ مصرفش کم است چون خیلی خالص است و هیچ عملیاتی رویش انجام نشده. من تعجب کردم پرسیدم یعنی برای سرخ کردن خوب نیست؟ حامد نشنید.
شاهرخ خم شده بود داشت برای خودش ماست می ریخت با خنده پرسید اسمش چی بود؟
مسعود گفت: «اکسترا ویرجین؛ باکره ی فوق العاده» همه خندیدیم.
شاهرخ خنده اش را خورد « حالا مگه گفتم ترجمه کن؟»
مسعود گفت « میشه داف دبش» همه خندیدند.
احسان تکرار کرد « داف دبش» خنده اش بی صدا بود چند بار برگشتم نگاهش کردم دیدیم هنوز می خندد از داف دبش. من هم خنده ام میگرفت هر بار می دیدمش که هنوز می خندد.
مهشاد گفت:« اینو بابام از رودبار اورد. خیلی خوب بود ولی دیگه تهشه»
من دلم رودبار خواست. سفر. یادم افتاد که بهرنگ این بار تنها به استانبول می رود. یادم افتاد که هیچ حدسی نمی زنم که آیا باز با هم سفر خواهیم رفت؟ سفرهای مدل خودمان که هیچکس دیگری نمی رود. مثل رشت، مثل قشم، مثل یزد، مثل استانبول. دلم خیلی سوخت.
رضا چیزی گفت که همه می خندیدند. من نشنیدم ولی با بقیه خندیدم.

Tuesday, August 11, 2009

@worrrk


ديروز حرف زياد داشتم، خيلي چيزها دوست داشتم بگويم با كسي، ولي حال شنيدنش را نداشتم، موقع گفتن ناچار خودت هم ميشنوي اراجيفت را.
خواستم بگويم: خيلي الكي مي‌گذرد و مي‌گذرانم. خيلي الكي. زندگي آن دورها با سرعتي كه نامرديست، دورتر و دورتر مي‌شود هي. من هم انگار نه انگار. هي به روي خودم نمي‌آورم كه اينهمه جامانده ام از زندگي. هي بيخودي ساعت را نگاه مي‌كنم. كه بگذرد. الكي. آنهم مي‌گذرد الكي. حسابي حرف گوش كن شده.
خواستم بگويم: گيج ميشوم از فكركپي شناسنامه و كارت ملي و مدرك تحصيلي و شماره پرونده و ثبت و شماره حساب و همه‌ي اين كوفت و زهرمارهاي بي معني. عين باتلاقند. نمي روم طرفشان تا جايي كه بشود. شايد تا پاي مرگ هم ايستادگي كردم. معلوم نيست
خواستم بگويم: مغزم كه خواب ميرود، مور مور مي شود همه ي خاطراتم، همه ي نظراتم، گز گز مي كند همه ي دانسته هايم. گير مي كنم. كاش زودتر بيدار شود.
خواستم بگويم: مدت هاست از دست تنهايي خودم فرار مي كنم. حوصله ي غرو لندهايش را ندارم آخر. ولي لامصب دلم برايش تنگ شده.
ولي همان ديروز كه خواستم بگويم، حال شنيدنش را اصلن نداشتم، خيلي بيحال بودم. امروز كمي بهترم. حس و حالم هم بيشتر شده. حال شنيدن دست كم دارم.



11 روز ديگر مانده، از 11 روز ديگر به بعد ديگر اينجا نيستم. اينجا شركت است، نمايه، متن يا اسم‌هاي ديگر. اين 11 روز شامل7 روز كاري ديگر مي‌شود، به جز امروز البته. فقط 7 روز ديگر صبح ها كه بيدار شدم به زور، كشان كشان كه بيرون آمدم، تمام تيترهاي روزنامه‌هاي كيوسك چهاراه وليعصر را كه نگاه كردم ، بايد بايستم براي تاكسي‌هاي ونك كه مستقيم بروند و از كردستان نروند.
فقط 7 روز ديگر بايد حواسم را جمع كنم كه در هپروت فرو نروم در تاكسي تا از چراغ چشمك زن گلفروشي رد نشود، فقط 7 روز ديگر وقتي راننده 700 تومن خواست غر ميزنم كه هر روز مسيرم همين است و 600 بيشتر نمي‌دهم. فقط 7 روز ديگر چراغ‌هاي راهرو جلوي پايم روشن مي‌شوند و طبقه‌ي دوم كه هميشه تاخير دارد چراغش فقط 7 روز ديگر دستم را برايش تكان مي‌دهم تا ببيندم، تا روشن شود.
7 روز ديگر از راه دير مي‌رسم، و وقتي مي‌پرسند چطوري مي‌آيم بگويم كه خوابالود و بدن درد بعد يادم مي‌ايد كه لوس است كه هر‌روز تكرار شود اين حرف، فقط 7 روز ديگر اين كامپيوتر را كه روشن ميكنم دو تا ارور نيم صفحه‌اي ميدهد كه بايد اوكي كنم، در اين 7 روز هم بعيد است بخوانم ارورهايش را وقتي اينهمه مدت نخوانده ام.
7 روز ديگر فقط تحمل ميكنم، كاتوزيان و بيك و باغ شاطر و شعباني وبانك ملت و ديگران را و متنفر ميشوم از تماس‌هايشان. 7 روز ديگر وقتي پنجره ي مسنجرم باز مي‌شود يكهو، نگران ميشوم كه حالا مجيد چه فكري مي‌كند، 7 روز ديگر مهلت دارم كه از سوپر روبرو كه خريد مي‌كنم آقاي درياني را ادب كنم با نوع سلام كردنم، كه شرمنده شود من را هر روز مي‌بيند و سلام نمي‌كند. 7 روز ديگر فقط با زهرا از «رهي» مي‌گويم و دست آنجايش كه چه كارها كه نمي‌كند با آن دست، 7 روز ديگر فرصت دارم كه جمع و جور كردن وسايلم را عقب بيندازم هي. 7روز ديگر موقع ناهار دلم براي سارا و حسنعلي خر تنگ ميشود، سيگار نمي‌كشم بعد از ناهار، به نشانه‌ي قهر، باكي؟ 7روز ديگر با ستاره و بهاره الكي به درز ديوار مي‌خنديم انقدر كه خانم قدمي حسودي كند به آتليه و بگويد آنجا مي‌پوسد تنهايي، 7 روز فرصت دارم كه بعد از ظهرها از كشوي بالايي «باچاي خوردني» بردارم و دلم خوش شود در بدترين ساعت روز. 7 روز فرصت دارد خانم فرهاني تا برايم هي چاي بياورد، 7 روز ديگر خانم قدمي را كه كار داشته باشم دگمه ي صفر تلفن را فشار مي‌دهم . 7 روز ديگر موقع برگشتن به خانه... به اين يكي ترجيح مي‌دهم فكر نكنم. دلم براي ونك تا سميه حتمن خيلي تنگ مي‌شود، براي تك تك موزاييك‌هاي مسير بازگشت.

Sunday, August 02, 2009

گاب شاشو

شکر خدا که کولرمان هم امروز بلخره از کار افتاد، هن و هونی میکرد که دیگر همان را هم بیخیال شد. شاید هم واگذار کرد چون حالا نوبت هن و هون ما شده انگار.
حال نه که نداشته باشم ولی باحال هم نیستم چندان. انگیزه ای لازم است داشته باشم برای شروع کار نو، ولی انگیزه دانم چند مدتی است که سوراخ دارد انگار. اوووه، دبدبه و کبکبه کللی دارد: مدرک کشی و ثبت کنون و بند و بساطی که خودش برای ته کشاندن انگیزه کافیست.
اوضاع مملکت هم که به حمدلله قوز بالا قوز شده و حکایت همان گاومان که شیر نمیدهد ولی ماشالا به شاشش چند روزیست که در وصف زمانه در کله ام میپیچد دائم. خوبیش این است که تا کی و کجایش را نه میتوان دانست و نه تخمین زد .تنها زمزمه ای از دور میگوید انگاری که: اما نه حالا حالاها.. اما نه حالا حالا ها و همین زمزمه ی کوفتی رمق گرفته حسابی از همه. باز ولی امروز بساطی بود و فردا هم قرار است بساط دیگری باشد و هریک حکایتی است از کورسوی امیدی در کنار استرس خطر حضور یا تلخکامی و عذاب غیبت که خوب بلد است مخ را بجود. ذره ...ذره.
چند شب پیش همانطور که غرق لذت بازیافتن رختخواب خودم بودم و بازی بازی فکر میکردم به اینکه چه سریست در آن که اینهمه آرامش را به یکباره پخش میکند در وجودم و اینکه چقدر احساس امنیت میکنم در جای خودم و اینکه چقدر دلتنگ این احساس امنیت میشوم گاهی که دورم از آن حتا به خوشگذرانی، یکهو، از تصور اینهمه آدمی که چنین دورند از احساس امنیتی به اندازه یک صدم اینکه حسش میکنم، دلم چنان ریش شد و قلبم فشرده که... نمیدانم.. اینهمه نا امنی را چطور تاب می آورند اینهمه؟ من چه حقی دارم که بنالم از زمانه و شاش گاوی که در دهان دیگری دارد سرازیر میشود؟...
هستی از ما، ما ز هستی، موز هستی...، یاد اینهم زیاد میفتم این روزها

Wednesday, July 22, 2009

عاطل و باطل


می گویند: این نیز بگذرد... هر روز اخبار را مرور میکنم، ولی هنوز که نگذشته


- - -


یکی گف: آره! بیشین تا بگذره! خیلی نشستم حالا میخوام یکم دراز بکشم اینجوری راحتتر میگذره

Sunday, July 19, 2009

ماه نو در برج سرطان

امروز شنبه چندم تیر ماه، نوشته در فال روزانه ی آنلاین که «ماه نو در برج سرطان است» . هرچند که هیچ از آن نمیفهمم ولی زیاد خوشم نمی آید. شبیه اخطار است. من معمولن از تهدید و اخطار زیاد خوشم نمی آید. آنهم شنبه صبح.
چه افتضاحی! فکرش را بکن: شنبه صبح مستقیمن ایمیل تهدید آمیزی دریافت کنی که تاکید کرده باشد «ماه نو در برج سرطان است» - یک مشت کلمه ی آشنا را طوری در یک جمله تپانده اند که هیچ از آن نفهمم.
همکارم میپرسد چرا چنین کلافه ام علت را برایش توضیح میدهم به من میگوید اجق وجغی!
نمیدانم شاید هم همه برخلاف من میمیرند برای اخطار گرفتن آنهم در صبح شنبه. من چرا پس...
نمیدانم شاید اشکال از نحوه ی تغذیه ام در دوران نوزادیست. زمانی که عاشق مکیدن تریاک بودم.
شاید هم علم ژنتیک دخیل باشد یکجورهایی. از آنجا که جده ی بزرگم هم شنیده ام که زن یک پیرمرد لال و افلیج شد، تنها بخاطر وحشتی که از داد شنفتن و کتک خوردن داشت - بسکه شنیده بود و خورده بود لابد از پدر عوضی اش جد بزرگوارم- و همین وحشتش هم باعث شد که هرگز بچه دار نشود- پیرمرد لال و افلیج ظاهرن از مردی فقط عنوانش را یدک میکشید گویا- با اینکه شنیده ام عاشق بچه بود.
سرنوشت غم انگیزی داشت جده ی بیچاره ام. یک عمر بی کس و کار زندگی کرد و کسی خبر ندارد کی و کجا مرده، بعید میدانم ختمی کسی برایش گرفته باشد و حلوایی کسی خورده باشد.
همکارم هیچ گویا علاقه ندارد به سرنوشت جده ام. کلافه است و با اخم به مونیتورش زل زده.
شاید او هم ایمیل تهدید آمیز را دریافت کرده و میخواهد به روی خودش نیاورد.
هیچ بعید نیست

Thursday, July 16, 2009

عالم نوستالژیک دیوانگی

امروز هی دلم می خواهد ولی نمیدانم چه را؟
و چرا؟
صورت پف کرده ام را که در آینه میبینم پشیمان میشوم از هر خواستنی،
ولی آینه هم انگار پف کرده
همه اش مال من نمیتواند باشد
هست ولی نه اینهمه، شبیه ماهی پیر ته اقیانوس شده ام ولی فلس ندارم.

با خودکار برای خودم فلس میکشم
یک عالمه فلس،
قدیمیها میکشیدند که بشود، من ولی امروزی ترم . چیزی که شده ام را میکشم،
روی دستها و پاها
گردن و صورت

به یاد آنروزها که زیاد دیوانه میشدم.

هر آن ممکن است احسان برسد.
بیچاره احسان

هنوز جریان ماهی را نمیداند

دستمال مرطوب ولی معجزه میکند.

انتظار

همه ی هفته - از شنبه - منتظر پنجشنبه بودم که بشود و امروز شد، پنجشنبه شد . حالا تا فردا شب نگران شنبه ام که بشود ولی نگرانی ام اینبار کمتر است از هفته ی پیش. هفته ی دیگر دوشنبه زودتر از پنجشنبه میشود.

Wednesday, July 15, 2009

هستیم اما خسته ایم

پیشنهاد میکنم این روزها یک بار دیگر آلبوم خالپانک گروه 127 را گوش دهید. چیز دیگریست در روزگار اخیر. عجیب میچسبد و ول کن نیست من را

- «همه اش دود بود خبری نبود از کباب...» یکهو امروز بی هوا نگاهی انداختم به مطالبی که مربوط بود به حدود دو ماه قبل - یکماهی مانده به انتخابات- شما ولی هیچوقت اینکار را نکنید. حفره ای در دلتان ایجاد میشود به قاعده یک سکه 500 ریالی -از نوع قدیمی ترش که چندان ریز نیست- خود آزاری بی موردیست

- «صبح آفتاب در میاد شب میره پایین، سهمتو ور دار زودتر سرتو بگیر پایین...» خسته که نیستم قاعدتن چون کاری نمیکنم این روزها که موجب خستگی شود. ولی همه نشانه ها دال بر خستگیست: بیحالی، خوابالودگی دائمی، پا درد خفیف، دست درد خفیف، سوزش کمر -باز هم خفیف-، سر درد خفیف، عدم درک به موقع آنچه در اطراف میگذرد،... گاهی به طرز احمقانه ای هوس میکنم این دردهای خفیف یک شدت و حدتی پیدا کند که بشود اسمش را گذاشت درد و گفت که «درد این است»

- «وای چه بی چاره گشتیم بگو چاره مان چیست..» این منگی و گنگی و سر درگمی و بی انگیزگی را هر چه میخواهم بیخیالش شوم بیخیال نمیشود مرا و نمیدانم جدن که چاره مان چیست. همه فکر و ذکرم کور شده انگاری. کم کم باید به فکر یادگیری بریل باشم.

- «این دست استخون نداره میل پشت بون نداره نون خورده و جون نداره بابا نداره نداره نداره»



----------------
یکهو و بی مناسبت -بلکه هم به مناسبتهایی- دلم خواست تشکر کنم از یک دوستی که جزو معدود افرادیست که این بیماری مسری زمانه - این مخ گوزیدگی بی حد وحصر- را تاب آورده و مشغول زندگیست. مرسی

Tuesday, July 14, 2009

وقتي زيرت اومده زور از خودت كم كم ميشي دور

مدام ياد تركي ميافتم كه تجربه اي داشت از اره اي كه در كونش گير كرده بود از همان روزي كه نه راه پس داشت و نه پيش
حالا ما همه قشون اره داران كه به اين نتيجه رسيده ايم كه بلخره روزي اره را بيرون ميكشيم، به اين نتيجه رسيده ايم تا با تصوير انساني‌تري آينده مان را تصور كنيم آينده اي كه لازم است تصورش كنيم تا هنوز حوصله داشته باشيم كه نفس بكشيم
ذهن من ولي انگار آن آدم بدون اره را دور از دسترس يافته و ناگهان بيخيال تصوري از آينده شده سرخود، تا درگير بررسي ناخودآگاه حد تخيلي بودن تصوير انساني خود نشوم و اين حذف تصوير - كه ذهنم سرخود و ناغافل بدان اقدام ورزيده- عوارضي دارد از جمله كم آوردن نفس و ازدياد غلظت گنگي خون.