شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۶

هی فلانی زندگی شاید همین باشد

صبح توی رختخواب به مرتب کردن زندگی فکر میکنم، به خالی کردنش از اضافی ها، کابینتهای آشپزخانه را در خیالم باز میکنم و خرت و پرتها را کرور کرور دور میریزم، تخت خواب را بلند میکنم و زیرش هر چه هست از پنجره بیرون می اندازم، همه جا، همه چیز خلاصه و جمع و جور میشود، با خودم میگویم نیم ساعت دیگر میخوابم بعد بلند می شوم و زندگی  آغاز میشود، خوبی این آغاز نکردنهای مکرر این است که هنوز آغاز زندگیم مانده، هنوز چیزی شروع نشده تا رو به پایان برود.

کلینیک

در راهروی کلینیک دندانپزشکی روی نیمکت راهرو نشسته ام و منتظرم  منشی صدایم کند، واقعیتش این است که اصلن منتظر نیستم. از تصور اینکه این صدا قیز قیز،که محیط را پر کرده از سوراخ کردن دندان کسی حاصل میشود درحالیکه براده های ریز و یخ دندانش را با کمک آبی که با دستگاه به دهانش روانه شده قورت میدهد فعلن احساس خوشبختی میکنم چون در این لحظه هنوز به جای او نیستم. روبرویم کپسول پلمب شده ی آتش نشانی کنار دیوار تکیه داده، کپسول از من خوشبخت تر است.
***
دکتر میپرسد سابقه بیماری خاصی نداری دارو مصرف نمیکنی و از اعتمادی که به من دارد تعجب میکنم. ما همدیگر را نمیشناسیم.
***
همهمه ی صدای غز غز رنده های دندان و قلقل پمپهای آبی که دهانها را میشوید با صدا دکترهایی که با بیمارشان شوخی میکنند یا دعوایش میکنند یا دارند از او سوال میکنند سابقه بیماری خاصی نداری با صدای منشی هایی که همکار یا بیماری را صدا میکنند با صدا خنده با صدای زنگ مداوم تلفن، اینها با هم یک خمیر صوتی تشکیل داده اند، این خمیر صوتی فضای کلینیک را پر کرده و دارد ورز می آید، پف میکند و از درها و پنجره ها بیرون میزند، از هر سوراخی هر درز باز مانده ای بیرون میزند از دهان باز مانده ی من و سوراخهای دماغم به من وارد میشود

شنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۳

جریمه

سایه‌ای از گوشه‌ی چشمم گذشت، انگار سوسکی از گوشه‌ی هال راه برود، گاهی اینطوری می‌شوم نمی‌دانم هم چی باعثش می‌شود؟ بعضی وقتها سایه شبیه رد شدن گربه است بعضی وقت‌ها هم سوسک. هیچوقت جدی نگرفتمش یعنی حتا به جدی گرفتنش فکر نکرده بودم تا همین چند هفته پیش که یک دوستی از نشانه‌های توهمش که نگرانش کرده چیزی شبیه همین گفت، تعجب نکردم، نترسیدم، جوری که انگار همیشه می‌دانستم و به جریان مسلطم  برخورد کردم انگار دکترم. همین دو سه روز پیش هم یک دوست دیگری از علایم خستگی و بیخوابی‌اش از همین نشانه‌ی سایه‌ای که گوشه‌ی چشمش می‌بیند گفت. ازین توضیح انگار بیشتر خوشم آمد. تعجب کردم و گفتم که من هم همینطورم پس ماجرا این است. پس عاملش خستگیست. انگار دکتر باشد. حالا خلاصه سایه‌ای از گوشه‌ی چشمم رد شد. همین چند دقیقه پیش  با علم به اینکه ربطی به سوسک واقعی ندارد چشم چرخاندم طرفش ولی این‌بار سوسک واقعی بود. بزرگ و کند. در لحظه‌ تکانی خوردم که کنترل تلویزیون از روی پایم افتاد روی میز شیشه‌ای و زیر سیگاری را از روی میز با سر و صدای بلندی پرت کرد پایین. بعد هم که دویدم طرف آشپزخانه که سوسک کش را بر دارم سر راه پایم گرفت به گوشه‌ی قالی داشتم شیرجه می‌رفتم روی خود سوسک، کتابخانه را گرفتم خودم را کنترل کنم،  دستم را به دو سه تا کتاب گیر دادم که پرت شدند از آن طرف پایین و جاشمعی سنگی را هم با خودشان انداختند. سر و صدا ی این کمدی احمقانه بیشتر از همه چیز هولم کرده بود. فاصله ی بین مبل و ظرف حشره‌کش را که چهار قدمِ فیلی می‌شود مثل یک فیل واقعی طی کردم: با بیشترین خسارت.
به هر حال به سوسک به آن کندی نرسیدم. دو سال پیش طی فرایند مغزی ناگهانی‌ای متوجه شدم دیگر از سوسک و گربه نمی‌ترسم. هرچند که طی این دوسال متوجه شده بودم که این ترسیدن یا نترسیدن خیلی بستگی به موقعیتی دارد که خودم اسمش را گذاشته‌ام سلامت روانی. هر چه از این سلامت روانی فاصله گرفته باشم کمتر در مورد این ترس بی دلیل به خودم مسلطم. طبق این نامگذاری امروز بیمار‌ترین روان خود را در دوسال اخیر تجربه می‌کنم. سعی کردم با خودم منطقی صحبت کنم. چه چیزی در سوسک می‌تواند این طور من را آشفته کند؟ چم شده؟ و درست زمانی که بنظرم رسید خب اوضاع تحت کنترل است و دلیلی برای ادامه‌ی این تخریب گسترده نیست شاخکهای سوسک از زیر کتابخانه درآمد. چنان از جا جهیدم و پریدم هوا که بنظرم رسید حالاست که سرم محکم به سقف  کوبیده شود، حتا صدای پکیدنش را که شبیه قاچ خوردن هندوانه‌ی  رسیده بود در تصورم شنیدم. خیلی خوشحال بودم که حتا احسان هم شاهد اینهمه خواری و ذلتم در مقابل سوسک نیست و در عین حال چنان از دست خودم شاکیم که قرار شده به عنوان جریمه اینها را اینجا در ملا عام اعتراف کنم.

شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۲

کاش اسمم در خواب ناتاشا بود

نازی گفت: منوچهر من خواب دیدم. منوچهر پرسید چی؟ نازی گفت : خواب بد یه لحظه از جلو چشمم نمیره کنار. قبل یا بعد این مکالمه بود که منوچهر هم به نازی گفت الی دیروز توی پانتومیم  مال یکی رو گفت گلایل. این صحنه جزو معدود لحظات درباره الی بود که نفسم حبس نبود و خنده‌ام گرفت کمی هم بنظرم نمایشی بود به نسبت باقی فیلم. حالا ولی خودم از صبح لازم دارم منوچهر را صدا کنم و بهش بگم من خواب دیدم و  اینکه یه لحظه از جلو چشمم نمیره کنار و از قضا خوابم هم توی مایه‌های  گلایل گفتن الی بود.
خوابی دیدم که  شرایط حساس کنونیم را انقدر  کلیشه‌ای و سمبلیک به تصویر میکشید که شرمنده شدم از مکانیزم ابتدایی مغزم.  برای اولین بار باورم شد عزیز مصر خواب دیده باشد هفت  گاو لاغر هفت تا گاو چاق را خوردند.
خواب دیدم بابا  برای کارمان جایی گرفته بود که برای نشان دادنش هیجان داشت رفتیم ببینیم چجور جایی انقدر هیجانزده‌ش کرده. منتظر یک ساختمان حیاط‌دار و قدیمی بودیم ولی جایی که گرفته بود یک کشتی بود که کنار ساحل پارک شده بود کنار باقی کشتی‌ها. برایمان توضیح داد که آنجا گاراژ کشتیهای "بازنشسته‌"ست و کشتی بازنشسته یعنی کشتی‌ای که دیگر سفر دریایی نمی‌کند و برای همیشه پارک شده توی گاراژ. همه‌ی وسایل و زندگیمان را منتقل کردیم به همان کشتی زرد بامزه. همه خوشمان آمده بود ازش.  زیرزمینش هم یک آشپزخانه‌ی بزرگ داشت که شبیه کافه بود. در ادامه‌ی خواب زندگی خوب و خوشی داشتیم توی کشتی و خیلی هم داشت بهمان خوش میگذشت حتا یادم هست در این دوران خوشی یکبار به احسان گفتم: "شهری که ساحل نداشته باشه یه شهر مردست" و خندیدیم انگار این حرف توی خواب خیلی شوخی بامزه‌ای بود که مزه‌اش در بیداری بر ما پوشیده است تا اینکه یک روز...
یک روز مسعود و ندا آمده بودند شهر ما و ما یعنی من و احسان می‌خواستیم بامحل کارمان غافلگیرشان کنیم بردیمشان به ساحل و از روی یک عالم تنه درختی که آب با خودش آورده بود ساحل رد شدیم هی ندا به احسان می‌گفت: اذیت می‌کنی دیگه اینجا که ساختمونی نیست سرکاریه. مسعود می‌گفت: نه جدی حالا جریان چیه کارتون ماهی گیریه؟ این ساحل با اینهمه آشغال (منظورش چوب و درخت بود) که توش نمیشه قلاب انداخت. من و احسان هم می‌خندیدیم و در سکوت جلو جلو می‌رفتیم تا رسیدیم به جایی که کشتی باید آنجا می‌بود ولی نبود. مامانم با یک جفت میل بافتنی و یک گلوله کاموا ایستاده بود توی ساحل و به آب خیره شده بود حالا جالب اینجاست که مامانم اصلن اهل بافتنی نیست ولی ظاهرن از نظر کارگردان بهتر بود باشد بعد ما که بهش رسیدیم گفت فکر کنم جاش بد بوده ازینجا بردنش. ما هم خیره شدیم به آب من یکهو در اعماق آب یک صحنه‌ی محوی دیدم که کشتی زرد نازمان داشت ته آب قل میخورد گفتم: نه اوناهاش ته آبه. غرق شده. ای وای لپتاپمم تو کشتی بود. مامانم گفت همه زندگیمون بود. ماتش برده بود به آب. دوربین رفت توی آب و صحنه‌ی محوی که من دیده بودم را فکوس کرد. خودش بود درست دیده بودم غرق شده بود. بعد دوربین برگشت و زیر باقی کشتی‌های اطراف را نشان داد که یک چیزی مثل اسکلت فلزی ساختمان سرجایشان محکم نگهشان داشته بود ولی کشتی ما آن زیر ساخت لازم را نداشت برای همین غرق شده بود. ما هم که کشتی‌باز نبودیم چه می‌‌دانستیم صاحب کشتی خواسته بود خرج نکند کشتی بدون زیرسازی بهمان انداخته بود و حالا سر این زبل‌بازی صاحب کشتی همه زندگی ما رفته بود زیر آب. تکان دهنده بود. کشتی همینزور آن زیر قل می‌خورد  و ما مات مات نگاهش می‌کردیم و من فکر می‌کردم بابا چقدر از شنیدن این جریان اذیت می‌شود. البته من توی خواب خیلی سریع از حال عزاداری و ماتم در آمدم و گفتم: اینم تجربه‌ای بود برا خودش. مسعود و ندا تمام این مدت بدون اینکه بدانند جریان چی بوده به ما که به آب خیره شده بودیم نگاه میکردند حالا دیگر فهمیده بودند سرکارشان نگذاشتیم بلکه خل شدیم. ما هم توضیحی بهشان نمی‌دادیم که جریان چی بوده چون دیگر جریانی در کار نبود و می‌شد فرض کرد هیچوقت نبوده.
تصاویر خوابم که از صبح در سرم می‌چرخند جوری  واضحند که انگار توی سینما روی پرده‌ی عریض و طویل دیده‌امشان با تمام جزییات. داستانش هم بیشتر شبیه داستانهای عبرت آموز کودکانه است. بخصوص تصویر مامانم با آن میله‌های بافتنی و گلوله‌ی کاموا کنار ساحل. کاش یک گربه‌ هم کنار پایش نشسته بود و به رد نگاهش خیره میشد تا تصویر کامل میشد.

حالا بی‌ربط به این خوابم ماجرای دیگری هم هست که لازم است بگویم شاید با گفتنش از فکرم خارج شود. آشنایی که یکی دو بار بیشتر ندیده‌امش و  در فیسبوک و سایر شبکه‌های اجتماعی هم سه چهار ماهی یکبار سر و کله‌اش پیدا می‌شود و از شما چه پنهان هیچوقت هم ازش خوشم نمی‌آمده یکهو چند روز است فکر و ذکرم را خیلی مشغول کرده. شیوه‌ی زندگی‌اش، سرخوشی‌اش. واقعی بودن شخصیتش. یکهو، درست یا غلط به نظرم رسیده جزو انگشت شمار آدمهای روی زمین است که زندگی را زندگی می‌کند بی آنکه ادایش را در بیاورد. این فکر خیلی تکانم داده. حسود شدم.

دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۲

غلت و مغلطه

کاش یکنفر بیاید روی شکمم راه برود. یکنفر با کف پاهای پهن جوری که همه محتویاتش جوری له شود که فردا صبح کار بیفتد. یکنفر که قلق خاصی با موج دادن به کف پاهایش بلد باشد. کسی که اینکاره باشد و شکم راه انداز. کف پاهایم گر گرفته، بروم جلوی یخچال دراز بکشم پاهایم را بگذارم توی فریزر تا دوتا قالب یخ دورتا دورشان تشکیل گردد، همانگونه که بازار وکیل از دو بازار متقاطع تشکیل گردیده‌است. باید فریزر یک جای مخصوص برای کف پا داشته باشد یا قالب مخصوص کف پا که مثل دمپایی پاکنی بعد بیایی دراز بکشی روی تخت. باید یک ظرف هم داشته باشی که بگذاری زیر پاها که یخها که آب می‌شوند رختخواب و کل لباس‌های زندگیمان را که از لبه تخت آویزانند خیس نکنند. یک ظرف مخصوص.
احسان قبل از خواب حشره‌کش زد ولی انگار تنها تاثیرش بر پشه‌ها این بود که با داد و فریاد و ویز محکم‌تر به کارشان ادامه دهند. شاید بهتر بود بجای میز وسط هال یک حوضچه داشتیم. یک حوضچه‌ی کم عمق که از مایع دهان‌شویه پرش می‌کردیم. مایع دهان شویه‌ی خنک نعنایی آبی که با غلتیدن در آن یک لایه محافظ  رویت کشیده می‌شد که پشه‌ها را دور می‌کرد. یک مایع آبی کمرنگ معطر خنک که به ضخامت خیلی نازکی روی همه جای آدم می‌نشست. اینطوری دیگر یخ کف پا هم لازم نبود، حشره‌کش هم نمی‌خواست. بعد ولی یکنفر می‌آمد روی شکمم راه‌می‌رفت، کف پاهای خودش هم خنک می‌شد، منهم شکمم راه می‌افتاد. همه راضی بودیم.
احسان دیروز دو تا پیچ کاشته توی فکش. دو تا دندانش را کشیده‌اند و لثه و فکش را سوراخ کرده‌اند و دوتا پیچ در محل سوراخ‌ها چپانده‌اند. لپش به اندازه‌‌ی یک سیب گلاب باد کرده. غذای گرم و جامد برایش قدغن است، سیگار هم تا دو هفته نباید بکشد. هر لحظه ممکن است غلت بزند روی لپ باد کرده‌اش و منفجر شود. نوبت مریضی و کلافگی او بود، مریض و کلافه هم هست من ولی یکهو خارج از نوبت مریض و کلافه‌ام. جالب اینجاست که فکم هم تیر میکشد بی آنکه کسی با دریل افتاده‌باشد به جانش. در یک جمع دونفره بهتر است تقسیم وظایف بصورتی باشد که وقتی یکنفر نیازمند توجه است آنیکی متوجه باشد، الان ولی شرایط ناجوری شده که هیچکداممان متوجه نیستیم. در واقع تا نوبت توجه من شد از زیرش در رفتم.
خوابم اگر نبَرد فردا  عزادار خواهم شد می‌دانم می‌دانم. آن دوپای پهن بزرگ اگر بودند الان با آن قلق مخصوصشان برای ماساژ شکم کارم را راه می‌انداختند. کاش الان پامی‌شدم می‌رفتم مغازه را باز می‌کردم عوضش فردا بعد از ظهر که مطمئنن بیچاره‌ی خوابم کرکره را می‌کشیدم پایین برمی‌گشتم خانه تخت می‌خوابیدم. به تصورش حسودیم می‌شود. ولی حوضچه‌ی دهانشویه را باید با شرکت‌های تولیدی‌اش مطرح کنم بسازند. می‌تواند قیافه‌ی حوضچه‌ها شبیه مقطع برش عمودی بطری خودشان باشد، مایعش هم احتمالن رقیق‌تر از  خود دهان‌شویه، با خاصیت دفع پشه.

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۲

هفت

دیشب خوب نخوابیدم. خوابم نمی‌برد. این البته برای من عجیب و بعید است چون من معمولن قبل ازینكه سرم به بالش برسد خر و پفم شروع می‌شود خاصه در بهار. ولی در همان مدتی كه خوابم برد خواب طولانی و پر ماجرایی دیدم موضوع اصلی خوابم این بود كه با آقای مجری(ایرج طهماسب) آشنا شده بودم و در سفرهای یكروزه‌ای كه به صورت تور برگزار می‌كرد شركت می‌كردم. یكجایی در خوابم با احسان داشتیم در خیابان انقلاب - نبش شمال شرقی چهارراه ولیعصر كه حالا بخاطر ساخت و ساز كوفتی مترو مخروبه شده- تند تند می‌رفتیم، این خیابان در خواب من تركیبی بود از واقعیت امروز همین تكه‌ی خیابان انقلاب با قسمتی از خیابان خرم اصفهان كه نزدیك خانه مادربزرگم بود و حالا نزدیك 25 سال است كه ندیده‌امش، حالا خلاصه تند تند می‌رفتیم تا به دفتر كلاه قرمزی برسیم احسان یك دوچرخه كرایه كرد . او دوچرخه را می‌راند و من خیلی بدیهی بصورت قلمدوش روی كولش نشسته بودم انگار اصلن رسم دوچرخه سواری همین باشد. ارتفاعی كه از آن كف خیابان را می‌دیدم شبیه ارتفاعی  بود كه احتمالن راننده‌های كامیون از آن خیابان را می‌بینند ولی این به دلیل این نبود كه روی دوش احسان بودم خود احسان هم ظاهرن از همچین ارتفاعی داشت خیابان را می‌دید. خیلی تند توی پیاده رو داشت به سمت شرق می‌راند و مشخصن كنترلی روی دوچرخه و سرعت نداشت. من از آن بالا مدام جیغ میزدم چون چاله‌های مهیبی كه از روی آنها با سرعت و شانسی رد می‌شدیم را خیلی دیر می‌دیدم و ناگهان متوجه شدم یك وانت نیسان در پیاده‌رو پارك شده كه ما با سرعت زیادمان از آن بالا رفتیم  - با آن برخورد نكردیم بلكه باعث شد از روی آن تا ارتفاع خیلی زیادی به بالا پرت شویم- در حال سقوط كه بودیم خیلی فكر كردم چطور می‌توانم  فیگورم را طوری تنظیم كنم كه كمترین آسیب را به خودم و احسان بزنم ولی در نهایت موفق به هیچ تغییری در وضعیتم نشدم و خیلی بدیهی بود كه در خوشبینانه‌ترین حالت به زمین كه برسیم اگر هنوز زنده باشیم حتمن  تكه پاره خواهیم بود ولی در كمال تعجب بنظرم رسید كه فرود ملایمی داشتیم و من احساس می‌كردم كوچكترین آسیبی ندیده‌ام. برگشتم احسان را نگاه كردم كه زیر چشم چپش پارگی مختصری داشت ولی به نسبت تصوری كه من تا  قبلش داشتم می‌توان گفت كه موجود سالمی بود. دوچرخه‌مان مچاله شده بود ولی هنوز دسته‌هایش دست احسان بود. به احسان گفتم خیلی عجیبه كه من هیچیم نشده صورتم را نگاه كرد و گفت چرا. پرسیدم یعنی داغونم؟ با سر تایید كرد.  در حین این مكالمه یك عابری پشت سر احسان با صورت به زمین افتاد و وقتی بلند شد صورتش پر از خون بود با نگاه و ابرو مرد را نشان دادم و پرسیدم یعنی اینطوری؟ باز با سر تایید كرد. گفتم عجیبه خودم هیچ دردی ندارم لابد اولش كه میگن آدم سر میشه اینطوریه. با هم بلند شدیم و لباس‌هایمان را تكاندیم و مسیر را به سمت دفتر كلاه قرمزی ادامه دادیم. خواب پر ماجرا و پر تفصیلی بود ولی چیزی كه بتوانم بطور منطقی الان تعریف كنم نداشت فقط یك قسمت بامزه و قابل ذكر دیگرش این بود كه از جمعیت 30- 40 نفری توری كه داشتیم با آقای مجری می‌رفتیم جمعیت قابل ملاحظه‌ای لباسهای كلاژ را پوشیده بودند تصادفن و این خیلی برایم هیجان انگیز بود. هی داشتم فكر می‌كردم این را مطرح كنم كه طراح لباس‌هایشان هستم یا گفتن ندارد. از صبح تا الان دویست بار این صحنه‌ی سقوط با دوچرخه جلوی چشمم ظاهر شده، گفتم بنویسمش بلکه از من خارج شود.
صبح كه بیدار شدم هم به اندازه كافی دیر بود  هم به اندازه كافی رمق نداشتم. یادم افتاد شیر هم نداریم. دو ماهی‌ست كه صبح‌ها با صبحانه‌ام شیرقهوه می‌خورم و اگر شیر نداشته باشیم صبحم صبح نمی‌شود این عادت از وقتی شروع شد كه قرار شد برای وزن كم كردن رژیم بگیرم طبق دستور‌العمل رژیمم هرروز صبح باید شیر می‌خوردم كه به نظرم اولش كار مزخرفی رسید ولی وقتی به تدریج به تركیب ایده‌آل شیرجوشیده و كف كرده با قهوه‌ رسیدم تا امروز از آن دل نكندم. نمی‌دانم این چه سیستمی‌ست در مكانیزم مغزی من كه به معتاد شدن اعتیاد دارم. قبلش به قهوه‌ی خالی معتاد بودم و قبل‌ترش به چای. شیر جوشیده  از اولین باری كه حدود سی سال پیش فهمیدم شیر را می‌توان بدون جوشاندن هم خورد تا همین دوماه پیش كه پی بردم تركیب شیر داغ و قهوه چه دلچسب است به شدت منزجرم می‌كرد. حالا اولین فكری كه صبح موقع بیدار شدن می‌كنم چند و چونِ موجودی شیر در یخچال است. وقتی یادم افتاد نداریم و حساب كتاب كردم كه لباس پوشیدن و دنبال خرید رفتن و برگشتن و آماده كردن صبحانه چه مراسم وقت گیر و پر لفت و لعابیست در همان رخت‌خواب تصمیم گرفتم برای شركت رفتن پیاده تا سر جمالزاده بروم و سر راه در فرانسه شیر قهوه و شیرینی دانماركی بخورم.  این فکر بعد از8 سال ناگهان در سرم جرقه زد. آخرین و لذیذترین صبحانه‌ی تنهایی که در زندگی خورده‌ام یکروز بد و پر مشقتی از روزهای پرمشقت جمع و جور کردن پایان نامه بود که ناگهان سرِ راه، شیرینی فرانسه خودش را بر من ظاهر کرد که علاوه بر اینکه روزم را ساخت تا امروز مثل آفتاب تابان بر صبحانه‌های زندگی‌ام تابیده است.امروز هفتمین سالگرد ازدواج ماست و من به این مناسبت می‌خواهم تنهایی برای خودم جشن بگیرم. الكی. مناسبتش چندان برایم رسمیت ندارد ولی دلم برای همچین صبحانه‌ای تنگ شده. امروز هفت سال از ازدواج ما می‌گذرد. هفت سال است كه ما همخانه‌ایم. یازده سال است كه باهمیم. این عددها برایم غریبه‌اند. بنظرم در واقعیتِ این زمان اغراق می‌كنند. هفت و یازده خیلی ظاهر طولانی‌تری دارند از ماهیت واقعیشان.
احسان بیدار شد. لپش كمی باد كرده و دمق است. مثل اینكه یك آب‌نبات كوچك قایم كرده باشد در لپش. چند روز پیش دوتا دندان عقلش را كشیده، همان روز اول حسابی لی‌لی به لالایشان گذاشت و كیسه‌ی یخ را تقریبن تا شب از روی صورتش برنداشت. آب نمك قرقره كرد و مسكن خورد و بنظر می‌رسید خیلی راحت و بی‌دردسر ماجرا سپری شد حالا امروز بعد از چند روز لپش باد كرده و درد می‌كند. بیشتر از اینكه دردش اذیتش كند ندانستن دلیلش كلافه‌اش كرده. نشست پای بساط صبحانه هی گفت حالا یه روز شیر نخور چای بخور. جواب درست حسابی ندادم. نداشتم كه بدهم. جز شیر قهوه‌ و دانماركی تازه‌ی فرانسه به چیزی نمی‌خواستم فكر كنم و در ضمن تا این عملیات را با موفقیت به انجام نمی‌رساندم دوست نداشتم راجع بهش صحبت كنم چون من آدمی هستم كه از خیط شدن جلوی خودم هم می‌ترسم چه برسد جلوی دیگری. یعنی تا آن زمان به خودم هم مستقیم و با اطمینان نگفته‌بودم برنامه‌ی امروزم این است بلكه خیلی بطور ضمنی در حاشیه مطرحش كرده بودم آن لا لوها كه اگر به هر دلیلی نشد اسمش خیط شدن نباشد. این مكانیزمیست كه ناخودآگاه در مغز من اتفاق میفتد و من فقط بعدش كه خودم را مرور میكنم دستم پیش خودم رو می‌شود.
بیخودی طولانی شد. اصل جریان را نگفتم. اصل جریان این بود كه رفتم بلخره فرانسه و بلخره شیرقهوه و دانماركی را خوردم. راستش شیر قهوه‌های خودم ازینها بهترند. یعنی در واقع طی این مدت به یک تبحری رسیدم كه شیرقهوه‌های من مال این كافه‌ها را میزنند. خلاصه آن شیر قهوه و شیرینیِ رویاهایم نبود ولی در عوض محیط شیرینی فروشی فرانسه همان محیط جذاب همیشگی بود. اینكه با كافه فرق دارد همه با عجله یک قهوه و شیرینی سرپایی میگیرند و تند تند میخورند و میروند. یک جماعتی که هم عجله دارند و هم از این چند دقیقه لذت دل نمی‌کنند. آدم‌ها. داشتم فکر می‌کردم اگر با این جماعت قرار باشد یه جایی تبعید شوم، مثلن به یک جزیره‌ای چیزی، زندگی معقول و در صلح و صفایی خواهیم داشت یحتمل. یعنی بنظرم به من با اینجور آدم‌ها بد نمی‌گذرد. حدسم این است. در مورد جمعیت‌های مختلفی که درشان قرار  گرفته‌ام هر از گاهی این فکر را می‌کنم. مثلن وقتی توی اتوبوسم یا وقتی تو کلاژِ گاندیم. تصور شرایطی که تو جامعه‌ای زندگی کنم که کل آدم‌هایش همین‌ها باشند. نمی‌دانم اصلن چه فکریست؟ انگار برای روزی که قرار است از من بپرسند دوست دارم با کدام گروه تبعید شوم از قبل جواب آماده می‌کنم که آن روز فرضی بتوانم تند جواب بدهم. خب هر جامعه‌ای یک اخلاق غالبی دارد و بعضی از این اخلاق‌ها با من جورند بعضی‌ها هم خیلی ناجورند. مثلن اگر  روزی با جمعیت "مرکز خرید گاندی" جایی تبعید شدم اولین فکری که باید بکنم دستیابی که طرز ساخت کلک است، یا اینکه شنایم را برای آن روز تقویت کنم. دیگه واقعن بیخودی داره طولانی میشه. کات.

شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۱

محض خالی نبودن عریضه

تلویزیون یک فیلمی داشت نشان می‌داد که من طبق معمول نگاه نمی‌کردم چون طبق معمول یک کاری داشتم که قرن‌ها از ددلاینش گذشته بود و طبق معمول آنشب دیگر الا و بلا باید تمام می‌شد، چاره‌ای نداشت. البته احسان هم از اولش ندید اسم فیلم و کارگردانش را نفهمیدیم حدس زدیم سوئدی باشد ولی نمی‌شد مطمئن بود.حال و هوای فیلم آدم را یاد فیلم‌های کوریسماکی می‌انداخت. ماجرای فیلم عجیب بود یک گروه محققِ حقوق بگیر سوئدی رفته بودند به روستایی در یک کشور دیگر بعد کار اینها این بود که هرکدام در آشپزخانه‌ی یکی از خانه‌های روستا روی چهارپایه‌ی بلندی بنشینند و اعمال و رفتار روزمره‌ی میزبانشان را بصورت یک سری گراف  و منحنی یادداشت کنند. قانون کارشان هم این بود که این افراد با میزبانشان کلمه‌ای صحبت نکنند چه برسد به رفاقت و درد دل  و کرکر خنده. کلن ماجرای اصلی فیلم چگونگی شکسته شدن این قانون بصورت تدریجی بود گویا. شیوه‌ی ناگزیر ارتباط برقرار کردن میزبان و محقق. درست نمی‌دانم البته چونکه گفتم که: فیلم را نمی‌دیدم. در حاشیه‌ی این ماجرای اصلی یک ماجرای فرعی اتفاق می‌افتاد که من اصلن منظورم از مطرح کردن اینهمه آن ماجرا بود و بیخودی باقی‌اش را گفتم. یکی از این میزبان‌ها یک رفیقی داشت که همسایه‌اش بود. دو تا پیرمرد بودند که عصرها باهم قهوه می‌خوردند و گپ می‌زدند. یکی برای آن یکی میس‌کال می‌انداخت و آن‌یکی می‌دانست که این یعنی قهوه را دم کند و فنجان‌ها را آماده کند  چون رفیقش بزودی از در می‌رسد. بعد کم کم که رابطه میزبان و محقق شکل گرفت این رابطه اصلن به مذاق آقای رفیق خوش نیامد. اعتراض واضحی نکرد ولی رابطه‌اش را کم ‌کم کمرنگ کرد. حسودی می‌کرد. حالا من که درست فیلم را ندیدم ولی بنظرم سر این حسادت به کارهای احمقانه‌ای هم دست زد. مشخصن از محقق بیزار بود. بعد یکروزی رفیقش مرد. بله میزبان مرد بعدش فکر می‌کنید چه شد؟ همان رابطه رفاقت بین آن رفیق و آن محقق شکل گرفت. همان که ازش متنفر بود شد جایگزین رفیق شفیقش. جالبیش چه بود؟ جالبیش این بود که راجع به این چیزها که من دارم تعریف می‌کنم اصلن صحبتی نمی‌شد. اینهمه را از نگاه‌ها و حرکات می‌فهمیدی. حدس نمی‌زدی بلکه به وضوح می‌فهیدی. این بنظرم یعنی که این جنس حسادت، این احساسات خیلی امر بدیهی و مشترکیست بین همه‌ی ما. برای همین لازم نبود کسی توضیحش بدهد و خودمان می‌فهمیم. همانطور که وقتی توی فیلم کسی عاشق می‌شود لازم نیست با کلمات ابرازش کند و خودمان شیرفهم می‌شویم. راستش یکهو برایم همزمان هم عجیب و هم بدیهی شد که این جنس از حسادت انقدر اتفاق مشترک  ملموسی باشد بین همه. بنظرم از آن بخش‌هایی از احساس است که همه‌مان زیرکانه و با تمام وجود از هم قایمش می‌کنیم. حتا گاهی از خودمان هم قایمش می‌کنیم و برویمان نمی‌آوریم. آن احساسی که نسبت به دوست خیلی مهمِ دوست خیلی مهممان داریم چیز عجیب دوگانه‌ایست که صرفن خود آن آدم به تنهایی در ایجادش دخیل نیست. یکجور شاید همزمانی شیفتگی و نفرت. نمی‌دانم شاید دارم اسم احساساتم را اشتباه می‌گویم شاید هم یکهو تصمیم گرفتم ماجرا را درز بگیرم. شاید این حرف‌ها نگفتنش از گفتنش عقله‌مندتر باشد.
صبح که نشسته بودم توی اتوبوس فکر کردم شاید نوشتن یادم رفته باشد،خیلی وقت است حتا هوس نوشتن هم نکرده‌ام، راستش ترسیدم. دلیل این هم که حالا می‌نویسم همین ترس احتمالن بیخودیست. یک دلیل دیگرش هم اینست که همین حالا بِرت مونرودر تلویزیون مشغول موتور سواریست وفیلمی که من نمی‌دیدم و قصد هم ندارم از این به بعدش را ببینم به قسمت‌های پر هیجانی رسیده که می‌خواهم از دیدنش فرار کنم. برت مونرو یک پیرمرد فکستنی است با یک موتور سیکلت فکستنی که از یک جای دوری در امریکا رفته یک جای خیلی دور دیگری در امریکا که در مسابقه‌ی موتورسواری شرکت کند و همه بیخودی با او مهربانند. حالا سرگذشت برت مهم نیست ولی می‌خواستم بدانید فوقش چقدر هیجان می‌تواند داشته باشد همچین سوژه‌ای؟ همین قدر هیجان هم کلافه‌ام می‌کند. کم می‌آورم. ترجیح می‌دهم نبینم.
ذهنم متمرکز نیست. اینترنت هم کند است.

یکشنبه، دی ۲۴، ۱۳۹۱

بگزاریم و بگذریم

نه و نیم صبح روز سوم تعطیلات سه روزه‌ است. دیروز را کلن خوابیده بودم، بی آنکه خسته باشم. ذره‌ای خسته نبودم. دمغ شاید. دمغ چرا. بجز آن اینترنت هم نداشتم. هنوز هم ندارم. بجز این‌دو خیلی هم کار داشتم و هنوز هم دارم. خیلی. یعنی درستش این بود که این سه روز را به حساب تعطیلات نگذارم چون کارهایم عقب‌تر از آنست که سه روز تعطیل بوده باشم وسطشان. کتری جوش آمد. یادم افتاد که می‌خواستم قهوه دم کنم. قهوه با شیر. کلن کاری با کتری نداشتم ولی طبق یک سنت  صبحگاهی سومین حرکت روزانه‌ام گذاشتن کتریست. 
گذاشتن کتری هم از آن افعال ترکیبی درون فرهنگیست. نیست؟  مثلن اگر یک ژاپنی فارسی را کامل بلد باشد احتمالن در مقابل درخواست شما مبنی بر "کتری گذاشتن" بپرسد کجا؟ یعنی کجا بگذارد کتری را. نه؟ بنظر من که باید بپرسد کجا. یعنی قرار نیست یک ژاپنی که خیلی هم به زبان فرسی مسلط است بفهمد که کتری گذاشتن معنیش آب ریختن توی کتری و روی شعله‌ی گاز گذاشتنش است به قصد جوش آوردن آب. الان حتا بنظرم رسید این گذاشتن کتری یکجور مراسم است و شاید بهتر باشد با رِزِ بنویسیمش که بار معنایی مراسم هم در آن رعایت شود. در آن صورت کتری گزاشتن به معنای به جا آوردن مراسم کتری خواهد بود که خیلی هم متین است. اصلن یک سری کارهایمان را خوب است اینجوری خلاصه کنیم. مثلن مسواک گزاشتن با مسواک زدن فرقش این باشد که مسواک گزاشتن آن مراسمی باشد که قبل از خواب یا بعد از بیدار شدن انجام می‌دهیم و علاوه بر مسواک زدن شامل جیش کردن و دست و صورت شستن هم بشود. بعد اگر در کتابی نوشته باشند فلانی مشغول مسواک گزاشتن بود، هنگام ترجمه به زبان‌های دیگر مترجم باید در پانویس توضیح بدهد که این عبارت در فارسی شامل چیست. خیلی بامزه می‌شود. پیچیدگی پیدا می‌کنیم برای غریبه‌ها. پیچیدگی پیدا کردن برای غریبه‌ها خوب است. مرموز و پیچیده، جدی و جذاب می‌شود اصلن این سادگی و صداقت ما عین حماقت است. و طرفدار  دو آتشه‌ی حماقتم.
دیروز یک باد مبسوطی آمد و امروز هوا تمیز و شفاف است بعد مدتها. یک عده‌ای روی یک پشت بامی دارند فوتبال بازی می‌کنند. مطمئن نیستم ولی از نظر مختصات جغرافیایی بنظرم می‌رسد محل فوتبال باید پشت بام ساختمان وزارت صنایع باشد. شاید هم ساختمان کناریَش. از اینجا فقط یک سری کله پیداست که حرکات شدید و عجیبی می‌کنند. بعد از یک مدت دقت و تفحص بنظرم رسید این حرکاتِ کله را اگر به بدن‌هایی وصل کنم که مشغول فوتبال بازی کردنند دیگر عجیب نیست، منطقیست.
استخوان درد گرفته‌ام از بی‌اینترنتی و گمان کنم کلافگی‌ام از نوشته‌ام پیداست. فقط این نیست، دمغ هم هستم. کار هم دارم. زیاد. جرات نمی‌کنم فایل کاری را که الان باید تمام شده باشد باز کنم و شروع کنم. هرچه دیرتر بدتر. ولی خب همین الان جزو دیرترهاست.  از آن دیرترهایی که خیلی بدتر است از دیروز و پریروز و هفته‌ی پیش. البته مطمئنن فردا حتا از امروز هم بدتر است برای شروع کردن و پسفردا افتضاح است. چون حتا برای تمام کردن هم دیر است پسفردا. یعنی شرایطی را می‌توان تصور کرد که تحت آن به امروز بتوان گفت بهتر، به اغماض البته.
احسان خواب است، خواستم بروم لوس کنم خودم را برایش ولی دیدم خواب‌تر از این حرف‌هاست که ازم استقبال کند. تنها کاری که دیروز بجز خواب کردم هم همین بود. هی در بغلش لولیدم. حالتیست که یادم می‌رود دمغم، اینترنت ندارم و کار دارم. زیاد. اگر احسان نبود  لابد الکلی شده بودم ظرف این دو سه روز. یا خیلی زودتر. خیلی خیلی زودتر. اولین دو سه روز زندگیم که  دمغ بودم و اینترنت نداشتم و کار زیاد داشتم الکلی شده بودم. به اینجاها نمی‌کشید.
علم این‌همه پیشرفت کرده،حقش بود یک دری چیزی اختراع میشد برای کله‌ی آدم که هر از گاهی بازش می‌کردیم انگیزه را که همکارمان قبلن تهیه کرده بود می‌ریختیم تویش، درش را می‌بستیم. به این مراسم هم می‌گفتیم انگیزه گزاردن. چهار سال گذشته. کی باورش می‌شد که  واقعن چهار سال بگذرد. چهار سال است که زندگی کرده‌ایم بی آنکه زندگی کنیم. این روند زیادی فرسایشیست. چهار سال کم نیست برای زندگی نکردن. لابد سی و شش سال دیگر می‌گویم چهل سال کم نیست. واقعن هم کم نیست: چهل سال!
دوبار قهوه‌ی ناکام خوردم ظرف این یک ساعت. اولی شیرش خیلی زیاد شد. در واقع یک شیری شد که کمی طعم قهوه داشت. دومی ترکیب شیر و قهوه‌اش درست بود ولی هر دو سرد شده بودند، از دهن افتاده بود. به این ترتیب کلی کافئین وارد خونم کردم، بی لذت. یعنی  شبیه اینکه این کافئین‌ها را مثل یک معتاد ریخته باشم در سرنگ و تزریق کرده باشم. قهوه‌ی ناکام و سیگار بی‌لذت جزو کارهای غلط است. اینها را باید کلن فقط بخاطر لذتشان خورد و کشید. یعنی فقط لذتشان می‌تواند در بعضی از فلسفه‌های وجودی - آن‌هم فقط در انواع اندکی از فلسفه‌های وجود- ضرر و زیانشان را توجیه کند. باید تمرکز کنیم هربار روی لذتشان.
یک شعری هست که می‌گوید آنچه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج. حالا من زیاد هم از این شعر خوشم نمی‌‌آید. یعنی کلن به نظرم حائز اهمیت بودن غرور افسانه‌ای شیر و اینکه روبه مزاجی برایش کسرشان حساب شود خیلی  باور تعلیم دیده‌ی سنتی و قدرت محورانه‌ایست ولی کلن کاری با این صحبت‌ها ندارم از دیروز هی توی ذهنم یک چیز دیگری وول می‌خورد بر همین وزن که دمغم می‌کند : آنچه دوستان را کند رفیق ناب اشتیاق است اشتیاق است اشتیاق. غم انگیز نیست؟ برای من هست. یکجور قضا و قدری‌ای غم انگیز است. از آن گونه‌ای که تسلطی رویش نداری و مفعولی. حرفم آبکی و احساساتیست؟ خب من آنقدرها هم که به نظر می‌رسد منطقی و جامد نیستم. اینها خطای باصره‌ است. 

چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۱

ناغافل

- بلاخره دیشب مودمم سوخت. اینکه می‌گویم بالاخره یک بارِ معنایی دارد که خودم هم درست نمی‌فهمم چیست. بنظر می‌رسد مدتی بود منتظر بودم همچین اتفاقی بیفتد. نه که منتظر بوده باشم، ته ذهنم همچین گزینه‌ای جایی بود. همانطور که مدتی‌ست منتظرم حین پیاده‌روی از پله‌ها سر بخورم  یا مثلن وقتی از ولیعصر رد می‌شوم ماشینی چیزی بهم بزند و خودم چیزیم نشود ولی لپ‌تاپم در کوله پشتی له و لورده شود یا همانطور که هارد اکسترنالم را هربار وصل می‌کنم منتظرم چراغش دیگر روشن نشود یا همانطور که طرحی را که رویش زمان زیادی گذاشته‌ام انتظار ندارم باز شود و سالم سر جایش باشد. نمی‌دانم چرا منتظر این اتفاقاتم. نه که منتظر باشم، همان ته ذهنم، چرا اینها یک جایی حاضر و آماده‌اند جوری که وقتی این اتفاقات می‌افتد تعجب نمی‌کنم، غافلگیر نمی‌شوم، حتا ناراحت هم، آنجور که بقیه واقعن از ته دل می‌شوند نمی‌شوم، یک حسی از " بلاخره" شدنشان دارم جوری که انگار از اول قرار بوده و تا این لحظه به تعویق افتاده، شاید چون بدبینی چیزی هستم. شاید چون اگر این اتفاقات بیفتد هیچ ایده‌ای ندارم که بعدش باید چه کنم. شاید چون بخش مهمی از زندگیم در اجسام آسیب‌پذیری مثل مودم و لپ‌تاپ و هارد اکسترنال هر روز با من، روی پشتم، جابجا می‌شوند. مثل حلزون. مثل آن حلزون‌هایی که لاکشان ترد و پوک است و با فشار انگشت خرد می‌شود.
آدم وابسته به اینترنتی محسوب می‌شوم، از آن وابسته‌ها که شوهرشان از پشت لپ‌تاپ نشینیِ مدامشان شاکیست، ولی نه از آن وابسته‌های وارد که بلدند انواع اقسام استفاده‌ها را ازین پدیده بکنند، از آن وابسته‌های بی‌سواد که حتا بلد نیستند ویندوزشان را عوض کنند. یکجور وابستگی به یک دم و دستگاه پیچیده‌ای که نه چیزی از آن می‌دانم و نه هرگز فکر کرده‌ام که قرار است روزی چیزی از آن بدانم. از آن وابسته‌ها که دستگاهشان باید همیشه دم دستشان باشد ولی جز فیسبوک و توییتر و جیتاک به ندرت صفحه‌ی دیگری باز می‌کنند، از آن وابسته‌ها که نه چیزی با این دم و دستگاه می‌بینند، نه گوش می‌کنند نه دانلود بخصوصی می‌کنند نه چندان معاشرتی می‌کنند. فقط باید دم دستشان باشد، که باشند. مثل سیگار کشیدنِ مدام است. یک چیزی که دست و چشم و حواسم را مشغول می‌کند و باعث می‌شود مجبور نباشم در همه لحظاتِ کشدارِ عمرم زندگی کنم. حالا نه به این شاعرانگی ولی از همه این حرف‌ها می‌خواهم به جای دیگری برسم. به دیشب که کیوان و روحلاه اینجا بودند و من طبق معمول وسط حرف‌ها لپ‌تاپ را گذاشتم روی پایم که به دنبال چیزی بگردم. یادم نیست چی بود، بعد دیدم اینترنت ندارم. چراغ مودم خاموش بود. کمی ور رفتم و دیدم روشن نمی‌شود. گفتم : "ا، مودمم کار نمی‌کنه." و لپ‌تاپ را بستم و گذاشتم کنار. نه تعجبی نه آهی نه دردی نه بوقی نه امیرآقایی. انگار نه انگار. احسان که  مطلقن هیچ استفاده‌ای از اینترنت نمی‌کند دیشب از واقعه متعجب‌تر شد و امروز چند بار پیگیر مودم شد، گفت زنگ بزن ایرانسل، گشت ضمانت نامه را پیدا کرد، که البته مهلتش گذشته بود، خلاصه یک تلاش‌هایی کرد که من به عنوان آدم ضایعه دیده در مقابل او مثل یک همسایه‌ی بی‌خبر از ماجرا بودم که آمده دم در نمکی چیزی قرض بگیرد و سعی می‌کند جوری رفتار کند که مثلن بگوید من درک می‌کنم که موقعیت سختیست، و الکی آخ آخ می‌گوید.


- وقتی رسیدم مغازه دیر بود، تا کرکره را بالا بدهم و قفل را باز کنم چند بار تلفن زنگ زده بود و قطع شده و بود و باز زنگ زده بود، معلوم بود یکنفر که هرچه به موبایلم زنگ زده  جواب ندادم حالا مغازه را می‌گیرد ببیند بلاخره کی می‌رسم، داشتم گوشی را چک می‌کردم و میس کال‌های مامانم را می‌دیدم که دوباره زنگ زد، دلم آشوب شد، هنوز از سربالایی گاندی نفسم جا نیامده بود، مامان پرسید چرا نفس نفس می‌زنی؟ خبر بهت رسید؟ قلبم فشرده شد. گفت اصفهان، خاله پری. تا گفت انگار به گوشم رسیده بود، انگار از قبل می‌دانستم، انگار خبر تازه‌ای نباشد. غافلگیر نشدم، غمگین چرا. خاله پری خاله‌ی من نبود، خاله‌ی مامانم بود، خواهر کوچکتر مادربزرگم. مناسبتمان ولی نزدیک‌تر از خاله‌ی مامانِ آدم بود، بیشتر شبیه مادربزرگِ دوم یا سوم بود از نظر نزدیکی. خاله پری بچه نداشت، شوهرش هم چند سال پیش فوت شده بود، چند سال؟ نمی‌دانم، شاید ده سال. خاله پری تنها بود. تصور تنهاییش غم‌انگیز بود. هنوز هم غم انگیز است. ولی از شنیدن خبر مرگش غافلگیر نشدم اصلن. انگار از قبل دانسته باشم. نه به این دلیل که این خبر قابل پیش‌بینی بود. نبود اتفاقن، خاله‌پری سرِپا بود، گوشش سنگین بود، زانویش درد می‌کرد ولی سرِپا بود.هم سرپا و هم پر از انگیزه و میل به زندگی. خیلی. من ولی همان یک صدم ثانیه زودتر که به فکرم رسید شاید کافی بود برای غافلگیر نشدنم، شاید اصلن یکصدم ثانیه‌ زودتری هم در میان نبوده نمی‌دانم. حالا که فکر میکنم در مورد ممد هم وقتی خبر را شنیدم تکان نخوردم، خیلی غم انگیز و غیر منتظره بود ولی باز هم غافلگیر نشدم. حتا در مورد شقایق، یا آرش. چه عجیب. آن اتفاقی که در مواجهه با این اخبار در من رخ می‌دهد یاس است، یک یاسی که از پذیرش می‌آید. یک یاسی که با ناباوری در تناقض است. یا جای این است یا جای آن یکی. 


- منتظر حسنعلی بودیم، داشتیم کوله می‌بستیم، کوله که نه، قرار بود یکروزه برویم دماوند و برگردیم، دماوند که می‌گویم از یک شهر نوساز صحبت می‌کنم نه آن قله‌ی معروف، حالا جالب است بدانید که آن قله‌ی معروف اصلن از این شهر پیدا نیست. حالا خلاصه. آیفون را احسان جواب داد. دیدم در را باز کرد گفتم: مگه میاد بالا؟ جواب نداد. دوید توی آشپزخانه که کیسه‌ی زباله‌ها را تا یادش نرفته جمع کند. درِ بالا را باز کردم منتظر ایستادم از پله‌ها بالا بیاید. لابد جیش داشته وگرنه بالا آمدن نداشت. ما باید می‌رفتیم پایین. از پله‌ها بالا آمد سرم را بالا آوردم گیتا و بهرنگ جلوی در ایستاده بودند. صحنه‌ی غلطی بود. بهرنگ و گیتا الان باید لس‌آنجلس باشند. سر کلاس نجومِ عزیزشان. من به وضوح داشتم تصویر غلطی می‌دیدم که دست کم آخرین بار نه ماه پیش دیده‌بودم. چرا؟ شاید چون از دیشب هی فکر کرده بودم که با حسنعلی و آتوسا که برویم خیلی عجیب است که این دوتا نباشند. ظاهرن در آن چند لحظه‌ای که مطمئن بودم تصویری که چشمم می‌بیند غلط است و منطقی نیست چشمم را هی باز و بازتر کرده بودم که بلخره بجای این دوتا حسنعلی را ببینم که جیش داشته لابد که آمده بالا. گیتا بود یا بهرنگ که یک چیزی گفت یک صدایی درآورد که از آن حالت ناباوری خارج شدم بلاخره. فهمیدم این اتفاقی که برایم افتاده اسمش غافلگیریست. فهمیدم واقعن تابحال غافلگیر نشده بودم در عمرم. همین یکبار.