یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۸

موسوی زودتر بیا ، خوابم میاد

سربازها که در کوچه ساعت میپرسند از تاریک روشنی هوا راضیم: یک ربع به 9، بی آنکه مجبور باشم به چشمشان نگاه کنم. گوش به زنگ خنده ی زیر لبیشان هستم ولی هر دو تشکر میکنند. فقط. چه بهتر. کاش دستبند سبزم را دیده باشند، با وجود تاریک روشنی هوا.
شبهایی که نمیخوابم اتفاق بامزه ای برایم میافتد روز بعدشان. همه چیز به تدریج به تاخیر میافتد در ورود به کله ام - تاخیری پیشرونده در طول زمان. امروز ولی روز خوبی برای این تاخیر بامزه نبود. بلبشو بود.
روزی که قرار بود عکس بگیرند "ستاد ما" یی ها و خاتمی آنلاین شود در تلویزیون اینترنتی و موسوی دیدار کند با نسل سومی ها و زنان حمایت کنند از موسوی، بهرنگ هم در این هیر و ویر کروبی چی شده و هی میخواهد من را از راه بدر کند( چرا من یهو؟ مگه آدم نبود؟) ، نمایشگاه توکا، ستاد موسوی، خانه ی نرگس... هیچکدام. دلم رختخواب میخواهد فقط، رختخواب خودمان در خانه ی گرم و پر پشه ی خودمان... ولی فعلن باید نمودار مقاله ی احسان تمام شود اول. تمام شد.
شب به خیر

شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۸

نسبت فامیلی

یادم نیس کجا خوندم که مجید مجیدی یه نسبت دوری با "هربرت رید" داره، اصن دنباله ی فامیلشم هس حتا! رو نمیکنه

چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۸

ناله از دردسبزهای روزگار

دندونم درد می کنه. فک کردم اگه موقعی که اسم موسوی از تو صندوق در میاد دندونم درد کنه و نتونم از ته دل شاد شم هم زیاد طوری نیس! همون قد شادی بسمه.
سرعت اینترنت که شاهکاره سرعت اون ترنتم همینطور. اصن همه گوزیدن.تپش قلبمم برگشته. این انتخابات کوفتی استرسیم کرده ریختتم به هم حسابی. دلم میخواد یکم قوی باشم و سفت وایسم سرجام هرچی شد بشه، اینجوری که نمیشه که! فقد کاش هرچی شد موسوی انتخاب شه. میشه! شاید بشه! نه، حتمن میشه! شایدم یه وخ شد! هان؟ میشه دیگه، باید بشه، کلن بعضیا دسشون به کم نمیره این میر حسینم بش میاد ازون جور آدما باشه، گمونم اصن یه جایی یه مطلبی خوندم راجع بهش که "میر حسین مردی که دستش به کم نمیرود" کجاشو یادم نیس

سه‌شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۸

چهارسالگی




رئیس جمهور 4 ساله که حرف میزند
دلم میسوزد برای همه ی بچه های 4 ساله ی کشورم
زمان ما که بود، 4 سالگی هم عالمی داشت
برای خودش




پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۸

همذات پنداری با گیگیلی



آقا من نمیفهمم چرا همش عقبم!؟! بقیه چجوری میتونن مث آدم زندگی کنن؟ وقت از کجا میارن؟ من چرا تو 24 ساعت 48 ساعت کم میارم؟ کجای کارم میلنگه؟
اصن تازه من یه فرجه هایی ام به خودم میدم که بقیه نمیدن:
همه صبونه و ناهار و شام دارن،(من صبونه که هیچوقت نمیرسم بخورم چون دیرمه همیشه ناهار و شامم هفته ای یکی دو روز آدموار داریم تازه اونم به لطف همسر گرامی وگر نه به من بود که ماس خیار مگه چشه؟)
ظرفاشون مرتب شسته میشه میره سرجاش، (در حالیکه ظرفای ما فقط تلنبار میشه تو ظرفشویی و وقتی ظرفشویی جا کم میاره اقصا نقاط آشپزخونه و وقتی بازم جا کم بیاد اونوقت هفته ای یه بار بازم به لطف همسر گرامی یا هرکی گذرش به اینجا بیفته شسته میشه ولی سرجا رفتن که دیگه خیلی به ندرته 2-3 ماهی یه بار اگه مهمون رودرواسی دار داشته باشیم) به خونوادشون مرتب سر میزنن از حال دورو وریاشون باخبرن ( عینهو ما!!)
همیشه خونه هاشون مرتبه، جارو و گردگیری میشه،( خب اگه قرار باشه خونمونو مرتب کنیم یه تعطیلات 4-3 روزه ای دست کم لازم داریم)
به موقع چیزایی که لازم دارن میخرن و فریزرشون پره و حتا لباس میخرن و آرایشگاه میرن و... خب تا اینجاش که ما به کل تعطیلیم!
کلن وجه شباهت خونه ی ما با مملکتمون اینه که همواره در شرایط بحرانی به سر میبریم بنابرین طبیعیه که امور روزمره مون دچار اخلال بشه!
و آما! ملت کتاب میخونن و فیلم میبینن و سفر میرن و کار میکنن !!( این همیشه بر من یه معما بوده! چطوری واقعن؟ من بین 4 گزینه فوق به یکیش اگه برسم! گفتم اگه!)
8 ساعت در روز میخوابن! (طولانی ترین خواب 3 هفته اخیرم 5 ساعت بوده رکورد 3 ساعت دارم اونم 4 بار در 3 هفته)
روزنامه ها و سایتا و بلاگای روز رو مطالعه میکنن (من فقط به تیتراش میرسم)
پوستر میزنن، تصویرسازی میکنن، بلاگشونو آپدیت میکنن ( من فقط برا این کارام نقشه میکشم، نقشه هایی که به ندت ممکنه عملی بشن)
ورزش میکنن کلاس میرن معاشرت میکنن همایش وجلسه میرن! ( هستما ولی خستم)
فعالیت انتخاباتی میکنن، (منم میکنم خب! چجوری؟ سبز میپوشم و از میرحسین حمایت میکنم!)
ولی حالا جدی یه سوال جدیدی برای من مطرح شد!
پس من چیکار میکنم؟ نه! خداییش؟
حالا! به جز حمایت از میر حسین!
دیگه چیکا میکنم؟

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۸

مصدق كجايي كه ببيني نفت ملي با ملتت چه كرد!


زماني كه مصدق با صداقت، پايمردي واراده ي كم نظيرش نفتمان را ملي كرد لابد نمي‌دانست كه نفت ملي صداقت اخلاقي ومسئوليت كاري را در مملكت عزيزش ريشه كن خواهد كرد

حالا ديگر مملكت ما نفت دارد و بودجه ي سالانه اي كه به هر وزارتخانه تعلق ميگيرد كاري به ميزان كارامدي خدمات ندارد كلن اداره هاي دولتي با تمام مدير و ناظم و دفتر و دستكشان هم ديگر نيازي به درآمد واقعي حاصل از كار اداره ي خود ندارند و فقط نمايش گول زنكي از آنچه قرار بوده حاصلي باشد از كار مجموعه اي، كافيست براي كسب درآمد. كل اداره از كارمند جزء و كل و رئيس و مرئوس كافيست كه ساعت بزنند و دور خودشان بچرخند و اداي كار كردن دربياورند. اصلن كار كردن در اداره جات دولتي بريز و بپاش مييطلبد وگرنه چطور ميتوان خود را نشان داد وقتي رقابت كاري‌اي در ميان نيست؟

ولي كاش ماجرا همينجا ختم به خير ميشد كه نميشود!بدبختي اينجاست كه پول دست دولت است و اداره هاي خصوصي هم كه اكثرن هر كدام به نحوي ارتباط كاري دارند با همين وزارتخانه ها كه پول مفت دارند و به اين ترتيب يكهو كالاي ايراني بي كيفيت ميشود و مديريت ايراني بي مسئوليت و خدمات ايراني غير قابل اعتماد و نيروي انساني ايراني تنبل و انرژي ايراني هم كه مفت!

تازه از اينجا بدبختي تازه آغاز ميشود! چراكه چنان تعداد افراد مفتخور سر به فلك گذاشته كه اخلاق كاري آنها كم كم تبديل به ارزش شده و جز آن اصلن غلط است! آنها كه مفت نميخورند هم باورشان شده كه كار كردن همان است كه آن ديگريها ميكنند! خنده دار اينجاست كه اين يكي‌ها بي آنكه مفتي هم به چنگشان برسد بيكارگي پيشه مي‌كنند! من كه فكر مي‌كنم اصلن نفت هم كه تمام شود باز هم مردم ما باورشان نخواهد شد كه جور ديگري هم مي‌شود كار كرد.

اين اپيدمي مفتخوارگي تيشه به ريشه مان زده ناجور ! حتا اگر تصميم بگيريم كه واقعن كاري كنيم شروع مي‌كنيم به بيل زدن فكر مي‌كنيم مي‌شود ساعت‌ها بيل زد و حتمن حاصلي خواهد داشت!! زيرا در كتاب علوم خوانده‌ايم كه طبق قانون بقاي انرژي مقدار ماده و انر‍ژي در جهان ثابت است!

مارگوت بيگل گفته بود سكوت سرشار از ناگفته هاست ولي من باورم نشده بود چون به سكوت كلن عادت نداشته وندارم چه رسد به سكوت مصلحتي! كه ناگفته هايش در دلت وول ميزنند دائم و در خواب و بيداري ول كن نيستند

اما حالا همين قدر بگم كه مير حسين جان! عزيزم! ستادت را درياب تروخدا اشكمونو در نيار


پوففففف... آخيييشش

دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۸

من بيل ميزنم تو بيل ميزني ما بيل ميزنيم


هرچي ديرتر اقدام به نوشتن كني سخت تر ميشه. يه عالمه حرف هس كه تلنبار شده. يه عالمه غر و لند يه عالمه متلك يه عالمه هيجان خلاصه از هر نوع ادبياتي به ميزان وفور موجود است و خرج انبار داري سر به فلك كشيده و جنسها در شرف گنديدنند. از اين مقدمات كه بگذريم نوبت اصل مطلب ميرسد :

آقايونا خانوماي محترمه! جون هركي دوس دارين شما رو به ارواح رفتگان و ماندگانتان جان بي بي تان راي بدين!
اصن شما بيا راي بده من خودم نقدي حساب ميكنم!

از شوخي گذشته: اگه ميخواين مسئوليت نابودي مملكت به گردنتون نيفته راي بدين 4 سال پيش هي افتادم به دست و پاي ملت كه راي بدين و خب بعدشم يه مدت افسرده و غمگين و نفرت از رفيقان نا رفيق كه اهميت ماجرا را باورشان نشد و كلن باورشان نميشود كه ممكن است بنده حرف جدي هم بزنم و بعدش كم كم بزرگ شدم يادم رفت اينبار ولي ازون تو بميري هاييست كه با تو بميريهاي قبلي تفاوتهاي بسيار دارد از جمله اين تفاوتها اين است كه اوضاع وخيم است ولي اينبار طبق معمول نيست اين وخامت خيلي بدتر از معمول است به مولا. اينبار برا پشيموني 4 سال وقت نخواهيم داشت به 2 ماه نميكشد باور كنيد!

من خودم به اصلاحات خاتمي معتقدم كاملن و بهترين راه ميدونمش و اگر خاتمي موسوي رو به من پيشنهاد ميكنه تو قبول پيشنهادش شك نميكنم ولي اگه به خاتمي و اصلاحاتشم معتقد نيستين الان وقت غمزه اومدن نيس
اصلن شما بگو انتخاب بين بد و بدتر! آقا داريم همه با هم غرق ميشيم تخته پاره ها رو بايد چسبيد! حتا اگه كثيف باشن و دستتون كثيف شه


تازه ! راي دادن تنهام كافي نيس ولي! اينبار شما هم بياين دست به دست هم به پاي اين و آن بيفتيم كه برن راي بدن به هر زبوني كه بلدين با هر روشي كه سراغ دارين ما بايد خودمونو از دست شرايط فعلي نجات بديم! آقایونا! خانومای محترمه .

شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۸

سلام

اينجا رو گم كرده بودم! دوباره پيدا كردم
طول ميكشه تا قلقش دستم بياد ولي ميخوام ازين به بعد اينجا حضور بهم رسانم