یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۸

موسوی زودتر بیا ، خوابم میاد

سربازها که در کوچه ساعت میپرسند از تاریک روشنی هوا راضیم: یک ربع به 9، بی آنکه مجبور باشم به چشمشان نگاه کنم. گوش به زنگ خنده ی زیر لبیشان هستم ولی هر دو تشکر میکنند. فقط. چه بهتر. کاش دستبند سبزم را دیده باشند، با وجود تاریک روشنی هوا.
شبهایی که نمیخوابم اتفاق بامزه ای برایم میافتد روز بعدشان. همه چیز به تدریج به تاخیر میافتد در ورود به کله ام - تاخیری پیشرونده در طول زمان. امروز ولی روز خوبی برای این تاخیر بامزه نبود. بلبشو بود.
روزی که قرار بود عکس بگیرند "ستاد ما" یی ها و خاتمی آنلاین شود در تلویزیون اینترنتی و موسوی دیدار کند با نسل سومی ها و زنان حمایت کنند از موسوی، بهرنگ هم در این هیر و ویر کروبی چی شده و هی میخواهد من را از راه بدر کند( چرا من یهو؟ مگه آدم نبود؟) ، نمایشگاه توکا، ستاد موسوی، خانه ی نرگس... هیچکدام. دلم رختخواب میخواهد فقط، رختخواب خودمان در خانه ی گرم و پر پشه ی خودمان... ولی فعلن باید نمودار مقاله ی احسان تمام شود اول. تمام شد.
شب به خیر
ارسال یک نظر