دوشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۹۰

کرکره ها را من پایین می کشم




این روزا وقتم بطرز ناجوانمردانه ای پره. روزی نیست که زودتر از 11 ونیم خونه باشم. این روزهایی که میگم الان دست کم دوماهه طول کشیده. این روزها فروشگاه دار شده کلاژمون. دو روز در هفته فروشندگی میکنم از 11 صپ تا 11 شب. باقی روزاشم خب چون دو روزش صرف فروشندگی شده خیلی وقت کم میارم. تا به خودم میجنبم ساعت 9 شده. بلکه ام 10 ، گاهیم 11حتا. البته دوری از اینترنتم تو این کمبود وقت موثره. در واقع کلی از وقت روزایی که بایس کار کنم صرف جبران عقب موندگیای اینترنتیم میشه.
فروشندگی تو کلاژ هنوز برام عجیبه. عجیبه برخورد آدمها رو با طرحات ببینی و لبخند بزنی و منتظر باشی ببینی که میخرن یا نه. کلن فروشندگی گمونم یکی از معدود شغلاییه که تو عمرم بش فکر نکرده بودم. خودمو جای هیچ فروشنده ای نذاشته بودم هیچوخ. خودمو جای دکتر و رفتگر و معلم و منشی و خلاصه خیلیا گذاشته بودم و فکر کرده بودم بهش که اگه من بودم چیکا میکردم ولی فروشندگی هیچوخ منو درگیر نکرده بود جدن. از روز اولی که ایستادم برای کار تازه مخم شروع کرد پروسس کردن. بخندم؟ فک نکنن میخوام با خنده خرشون کنم؟ نخندم؟ نگن گنده دماغه نیان تو؟ توضیح بدم راجع به کارامون؟ نگن چاخان میکنه؟ توضیح ندم؟ خب ندانسته و جاهل برن بیرون اصن؟ نخرن هیچی؟ مهم نیس؟ نونمون اونوقت از کجا در بیاد؟ خلاصه یه شخصیت فروشنده ای که بمیزان کافی خودم باشه و راضیم باشم از عملکردش هنوز از آب و گل در نیمده.
فروشگاه دار شدنمون در واقع از سر ناچاری بود. یعنی یه موقعی شد که دیدیم خودمونو مسخره کردیم . سه ماه سگ دو میزنیم یه نمایشگاه میذاریم که فوقش یه هفتش مفیده و باقیش همش خستگی در نشده. گفتیم ادای کتیبه ی اخوانو در بیاریم. بگیم لعنت باد چشممان را گوشمان را نیز، باید رفت و رفتیم و خزان رفتیم تا جاییکه فروشگاه آنجا بود. خلاصه گفتیم با این یا درست میشه یا می فهمیم که درست شدنی نیست کلن. دو ماهه که هر روزش با دیدن رقم فروش تخمین میزنیم: درست میشه، نچ درست شدنی نیس، درس میشه، معلومم نیس. خلاصه بالا و پایین هرشبی روی تمام انرژی و هدفمندی و اخلاق و همه چیمون تاثیر میذاره. بی شوخی. تک تک مشتریها مهمن. تک تک نظرایی که راجع به مون میدن یا به گوشمون میرسه دهن به دهن بینمون میچرخه و تفسیر میشه، با حفظ هجابندی و لحن گفتار و همه چی.
چند وقت پیش یه آگهی دادم توی گودر، گفتم شاید اینطوری یه کسایی که پاتوقشون کافه های گاندیه هوس کنن یه سری به ما بزنن. نتیجش برا خودم خیلی جالب بود. فهمیدم جمعیت گودریا واقعن شبیه اعضای یه گروه یا کلوپ کلی شباهت با هم دارن. خیلی کیف کردم. اولن که بازدیدمون خیلی از چیزی که تخمین زده بودم بیشتر بود. بعدشم واقعن با مشتریای گذری فرق داشتن. خیلیم فرق داشتن. محسوس و مشهود بود این فرق. مهمترینش این بود که همشون واقعن به همه محصولات ما دقت میکردن. این حسابی حال منو جا میاره. وقتی کسی بیاد تو و بی اینکه طرحی رو نگاه کنه یه نگاه سرسری به دور و ورش بندازه گلو درد میگیرم. انقد که تو گلوم دارم گفتگو میکنم باهاش به حالت خفقان. خلاصه گودریا خیلی حال دادن بهم. خیلی . هم به من هم به بقیمون. حاصلش این بود که دست کم این هفته احساس کردیم که بیراهه نرفتیم و انگیزه جاتمون تقویت شد حسابی.
شاید اگه نوت بوکدار شم اینجا از خاطرات دوکون داریم تعریف کنم براتون. یعنی فعلن همچی هدفی دارم تا ببینم دنیا دست کیه
.


ارسال یک نظر