یکشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۰

حاصل کهولت سن و برودت دما بطور همزمان

اینجا- این کنار مبل- گرم و نرم است و من خوابالوده‌ام و دارای کارهای بسیار می‌باشم بطوری که خوابیدن جایز نیست ولی مشکل اینجاست که وقتی اینجا -این کنار مبل- گرم و نرم است و من خوابالوده‌ام، توانایی کار کردن از من سلب می‌شود ولی بسیار هم کار دارم در ضمن.

کارهایی دارم که اگر آن‌ها را لیست کنم و زیر هم بنویسم و سپس لیست مذکور را ریز ریز کنم به طوری که به قطعات ۲ میلیمترِ مربعی تبدیل شود. سپس این قطعات ۲ میلیمترِ مربعی را بپاشم در هوا (یا بر هوا یا به هوا یا هر حرف اضافهٔ دیگری که شما صلاح بدانید) البته به شرط آنکه این عمل پاشیدن را از فراز برج میلادی هواپیمایی هلی کوپتری جایی انجام دهم یا فرض محال که محال نیست را بر آن بگیریم که خودم به شخصه به اندازه کافی مرتفع یا دستکم درازدست هستم که نیاز به آبجکتهای اضافی و منحرف کننده‌ای ماننده برج میلاد و هواپیما و چرخبال نباشد، آنگاه از ریزش این قطعات دو میلیمترِ مربعی حالتی حاصل می‌شود که مردم تهران تا هفت شب و هفت روز توهم برف خواهند داشت، درحالیکه آنچه بر آن‌ها می‌بارد لیست کارهای عقب ماندهٔ من است در این هوای سرد، برفی درکار نیست.

ممکن است بعضی‌ها زیپ کاپشن‌هایشان را تا ته بکشند بالا و هدفون‌هایشان را تا ته فرو کنند در گوش‌هایشان و زیر چیزی که به اشتباه برف تصور کرده‌اند قدم بزنند و حتا ممکن است لذت هم ببرند. یا بعضیهای دیگر ممکن است خوشحال شوند و پیست اسکی را برای تعطیلات آخر هفته‌شان در نظر بگیرند و با شوهر یا سرپرست قانونیشان هماهنگ کنند که آخر هفته‌اش را خالی نگهدارد. یا بعضی ممکن است ناراحت شوند که جاده شمال حالا خطرناک است و فکر برف زودهنگام را نکرده‌اند و تجهیزات زمستانی مناسبی هنوز برای ماشینشان تهیه نکرده باشند (که دراینصورت این عزیزان بهتر بود هفتهٔ پیش که برف پیش از موعد آمد به فکر می‌افتادند واین بی‌فکری خودشان را می‌رساند فقط) یا ممکن است مسوولین با تصور لبریز شدن سد‌ها، تمام سدهای زاینده رود و کارون و ارومیه را باز کنند و در تمام این شهر‌ها جشن و پایکوبی به پا شود و روزنامه‌ها تیتر بزنند که جشن و پایکوبی در آستانهٔ ماه حرام و مسوولین ناراحت شوند که مسلمانان را چه به پایکوبی و وقتی می‌شود دوانگشتی دست زد اصلن چرا پا؟ و خلاصه هزاران احتمال دیگر.

در حالیکه عزیزان من! این‌ها برف نیست که می‌بارد. خانم‌ها! آقایان! این قطعات ریزریز شدهٔ لیست کارهای منِ فلک زده است.

و من موجود بدبختی هستم که هموارهٔ زندگی دارای عذاب وجدانِ کارهای نکرده‌ام می‌باشم ولی این عذاب وجدانِ کوفتی هرگز مرا به انجام هیچ کاری وادار نمی‌کند و تنها مرا از انجام بعضی از کار‌ها مانند خواب محروم می‌کند. بله این عذاب وجدان از نوعی است که هرگز از تئوری به عملی تبدیل نمی‌شود و یک چیزی است که هست برای خودش. آن گوشهٔ دلم جا خوش کرده و ما باهم خو گرفته‌ایم.
روزی اگر نبود می‌دانم که خودم هم نیستم.
اگر روش شما برای اینکه بفهمید مرده‌اید یا زنده این است که به بدنتان دست بزنید یا یا به اعمال خشنتری مانند سیلی زدن یا نشگون گرفتن خود رو می‌آورید روش من این نیست. من آن گوشه را نگاه می‌کنم و مادامی که عذاب وجدان مذکور آن گوشه سرجایش نشسته باشد و با حرکات هیستریکِ همیشگی‌اش در حال خودنمایی باشد می‌دانم که زنده‌ام و نیازی به خود زنی یا دستمالی خودم ندارم برای حصول اطمینان.
 و اگر آنجا نبود، مرده‌ام. مطمئنن مرده‌ام.

در این صورت گریه نکنید، لباس رنگی بپوشید (ترجیحن از کُلاژ تهیه کنید) و زیر بارش لیست مذکور تا ابد قهقهه زنان پایکوبی کنید و اگر مسئولان گفتند دو انگشتی به آن‌ها وقعی ننهید چرا که من بالاخره از عذاب وجدان رهیده‌ام و از شما انتظار دارم در شادی‌هایم شریک باشید.

پ ن: جا دارد از همین تریبون از آقای کسرا و خانم زهرا -که از خوش حادثه همقافیه از آب درآمدند- به عنوان تنها خواننده‌های پیگیر وبلاگم قدردانی بعمل آورم و بابت عدم ویرایش و حالِ دوباره خواندنِ متنِ بالا را نداشتنم پوزش بطلبم. و منلاهه توفیق اجباری :)
ارسال یک نظر