جمعه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۱

ملالی نیست، ملالی نیست

فقط فکر می‌کنم که باید یه چیزی بنویسم. چون الان بنظرم میرسه که هیچ کار دیگه ای نمی‌تونم بکنم، ناچارم که بنویسم. ولی مغزم خالیه. یعنی خالی نیست. با یه حجم عظیمی از چیزی پر شده که قصد ندارم بهش بپردازم. اصلن اینکه این موضوع یهو تبدیل شده به چنین حجم عظیمی توی مغزم و جای بقیه چیزا رو کاملن گرفته انقدر برام  عجیب و غیر قابل توجیهه که باعث شد فکر کنم باید یه چیزی بنویسم. بلخره نمیتونه همشو، همه‌ی مغزمو اشغال کرده باشه که. ولی انگار کرده. هیچی دیگه ندارم برای ارائه. همه چیزای مهم و حیاتی زندگیم شدن یه خرده برده هایی زیر این حجم گنده هه، شدن حاشیه‌ای. یه چیزایی که خیلی عجیبه که بشن حاشیه‌ای. یه چیزایی که به هرکی بگی الان شدن برات حاشیه ای بت می‌خنده: کار، زندگی، عشق، مرگ، جنگ، آینده، درآمد، غم نان، اینا همه الان مث یه مشت خورده نونن توی مغزم. بی محلی از اعراب. لازمه یجوری یه سوزنی فرو بشه تو این موضوع حاشیه‌ای که اینطور بطور غیر عادی رشد کرده و از کار و زندگی انداختتم. باید بادش خالی شه. بشه همون اندازه معقولی که ازش انتظار میره. ولی ممکنم هس با سوزن بترکه. اگه بترکه مغزمم باش ترکیده. باید یه کاری کنم که بادش کم بشه ولی ریسک ترکیدن نداشته باشه. حالا چه کاری؟ نمیدونم شما بگین چه کاری
ارسال یک نظر