شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۶

هی فلانی زندگی شاید همین باشد

صبح توی رختخواب به مرتب کردن زندگی فکر میکنم، به خالی کردنش از اضافی ها، کابینتهای آشپزخانه را در خیالم باز میکنم و خرت و پرتها را کرور کرور دور میریزم، تخت خواب را بلند میکنم و زیرش هر چه هست از پنجره بیرون می اندازم، همه جا، همه چیز خلاصه و جمع و جور میشود، با خودم میگویم نیم ساعت دیگر میخوابم بعد بلند می شوم و زندگی  آغاز میشود، خوبی این آغاز نکردنهای مکرر این است که هنوز آغاز زندگیم مانده، هنوز چیزی شروع نشده تا رو به پایان برود.

ارسال یک نظر