چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۹

Oops...an error occurred

خیلی وقته هوس اینجا نوشتن دارم. از بی حرفی نیست که نمی نویسم. ازپر حرفیست شاید. شاید نه، حتمن! از مفصلی ای که از خیرش نمیتونم بگذرم و در حوصله ی این روزها ی دنیا نیست.همه هم زیادی کدر و تار و کج و کوله ست حرفهام. شبیه غر غر میشه. اصلن بگو خود غرغر.
برای همین به کل بیخیالش شدم. شده بودم. تا این لحظه. شاید فلج نوشتنم ته کشیده باشه.
امروز کلن از صبح نه تمرکز دارم نه کنترل روی اعصابم. سر جمالزاده که داشتم از خیابون رد میشدم متوجه شدم که تقریبن 80 درصد احتمال له شدن زیر ماشین دارم انقدر که همه چیز( حرکت ماشین ها و آدمها) فراتر از توان ذهنی من برای کنترل خودم بود. یعنی در واقع به ترمینال اتوبوسها که رسیدم (یعنی اونور خیابون) حسابی احساس میکردم که از یک تصادف مهلکی قصر دررفتم. همون وقت هم برام عجیب بود اینهمه احساس ناتوانی. شبیه وقتی که تو بازی کامپیوتری وارد مرحله ی خیلی سرعتی ای شده باشی که مطمئنی میبازی و با چند حرکت شانسی یکهو اون دور رو بگذرونی بی اینکه حتا فهمیده باشی چطور شد. از خیابون رفتنم همچین طوری بود. خیابون همون خیابون همیشگی بود ولی من رمم نمیکشید جدن. و ترسیدم جدن.
فعلن هم بد کلافه ام از ارور گوگل ریدرم.
شاید که معتادم به این حضور در جمع مجازی. حضور نسبتن نا محسوس و تقریبن دائمی.
ساین این که میکنم، اسم و رمز و کوفت و زهرمار رو که تایپ میکنم، یک لحظه، جدن برای یک آن صفحهش پیدا میشه ولی بلافاصله خودش رو جمع جور میکنه و یک پیغام مزخرفی تو یه باکس صورتی آن بالا پیدا میشه که اووپس ... و خلاصه یه مشکلی تو کاره
با یک وعده وعید الکی که چند ثانیه دیگه امتحان کنی حله! ولی حل نیست. حل نیست. حل نیست. خوندم که بعضیای دیگه ام این بلا سرشون آمده ولی راهنمایی که برای اونها شده بود این بود که یک اس بذارن تنگ اچ تی تی پی و حظشو ببرن. کارگر نیوفتاد. ممکنه کلن دیگه نخواد ساین این شه. یعنی چی؟ یهو جناب گوگل خان تصمیم گرفتن بنده رو به بهانه ی یه ارور زپرتی راه ندن تو ملک خودم؟ خب اختیارش رو هم دارن. نا سلامتی صاب ملکن. قراردادی هم که درکار نیس.
ووی... یجوری ازینکه مشکل از خود خود گوگل کوفتی باشد کلافم. ازینکه گوگله و قدرتشو داره که نگران من یوزر فسقلی نباشه. یجور شبیه ضعیف بودن در مقابل یه ابرقدرت حق بجانب. خیلی فرق داره با فیلتر شدن به ناحق! الان چند روزه که سی پروکسیم هم محلتش تموم شده. یعنی به فیس بوکم سر نمیتوانم بزنم ولی اونیکی انقد کلافم نمیکنه. آخه یک حکومتی جلومو گرفته، خود فیس بوک کبیر نیس که اجازه ی شرفیابی بخواد نده!!! دردش فرق داره. شبیه داد زدن تو خوابه این گوگل ریدر کوفتی که راهم نمیده. جدن اگه حالا یهو با من بد شده باشه این گوگل و از فردا کلهم بخواد رام نده چی؟ من که همه اسباب ارتباطیام همش تو چنگ گوگله. از ایمیل گرفته تا وبلاگ تا یوتیوب تا فیس بوک... ای بابا. این وابستگی مجازی چیز داغونیه ها! خیلی یهو یاد پینوکیو افتادم تو اون شهره که پر آبنبات گردالی بود. وختی تو آینه نیگا کرد و دید که گوشاش درازه... دهنش وازه. شاید میخواد بخورتم یا با خودش ببرتم؟ پس میرم پیش مامانم. آنجا میمانم
آیا پینوکیو همان بچه موشه بود؟
آیا بچه موشه شکمو بود؟
آیا مادر موشه با آقا خرگوشه تبانی کرده بود؟
ارسال یک نظر