جمعه، آذر ۰۵، ۱۳۸۹

یکی مثل همه


یکی مثل همه/ فیلیپ راث؛ ترجمه پیمان خاکسار. نشر چشمه. 1388
واقعیت اینه که ترجمه پیمان خاکسار بودنش توجهم رو جلب کرد برای خرید این کتاب. تجربه نشون داده که پیمان خاکسار انتخابای جذابی داره برای ترجمه. البته روی جلد اشاره هم شده به جایزه ی پولیتزر نویسنده ولی خب مترجم تاثیرش رو من بیشتره تا پولیتزر.
کتاب «یکی مثل همه» با مفهوم ناگریزی مرگ سر و کله میزنه. مرگ یکی مثل همه. کتاب با خاکسپاری شخصیت اصلی داستان شروع میشه و بعد ما رو در طول زندگی این شخصیت همراهش میکنه، البته با محوریت دوران افول و بازنشستگی و ناتوانی. ناباوری شخص نسبت به ناگریزی از اینهمه نکته ایه که منو خیلی درگیر کرد با خودش.
کتاب 138 صفحه بیشتر نیست و انصافن کتاب روون و سریعیه ولی واقعیت اینه که همراهی با این آدم خیلی بهم حس بازنشستگی و از کارافتادگی داد و خلاصه دل چرکین کننده بود حسابی. حالا جالبه که طرف - یعنی شخصیت اصلی- گرافیست و مدیر هنری یه آژانس تبلیغاتی امریکاییه که خب در نتیجه دیگه من خیلی احساس نزدیکی ویژه ای میکردم باهاش و لی اصلن همزاد پنداری نه. شاید چون شخصیت خیلی به شدت امریکایی ای بود شایدم به این دلیل که به شدت مرد بود! منظورم اینه که مرد بودنش قسمت مهمی از عواطفش رو موجب میشد. پس شد زیادی امریکایی، زیادی مرد، ولی همزمان زیادی واقعی.
« ... دیگر نه جذابیت مردی مولد را داشت و نه قادر بود لذتهای مردانه را در خود بیدار کند. دیگر تلاش چندانی هم نمی کرد که اشتیاقی در خود برانگیزد. برای مدتی پیش خودش فکر می کرد که شاید عنصری که حذف شده دوباره بازگردد و او را دوباره صاحب حرمت کند و بر برتری اش صحه بگذارد. فکر می کرد مقامی که به اشتباه از او گرفته شده دوباره به او بر خواهد گشت و می تواند زندگی را از همان جایی که چند سال پیش ترکش کرده بود دوباره از سر بگیرد. ولی حالا بر او آشکار شده بود که دارد مثل هر سالخورده ی دیگر فرآیند کم و کمتر شدن را از سر می گذراند و مجبور است که بنشیند و روزهای بی هدفش را تا آخر نگاه کند. روزهای بی هدف و شبهای متزلزل و کنار آمدن با تحلیل جسمانی از روی ناتوانی و غم روزهای آخر و انتظار و انتظار برای هیچ. با خودش فکر کرد که آخر کار همین می شود، این چیزیست که به فکرت هم نمی رسید. مردی که با مادر نانسی تمام طول ساحل را شنا می کرد به جایی رسیده بود که در خواب هم نمی دید. حالا زمان ترس از فراموشی بود. آینده ی دور فرا رسیده بود...» آینده ی دور فرا رسیده بود... این جمله موهامو سیخ میکنه هربار که میخونمش
« آسانسور آن قدر پایین رفت تا اینکه درش به راهرویی بی نهایت زشت و منزجر کننده باز شد که در انتهایش اتاق عمل قرار داشت، و دکتر اسمیت با روپوش جراحی و ماسک سفید در آن ایستاده بود و در آن لباس دیگر شباهتی به دکتر اسمیتی که قبلن دیده بودم نداشت- می توانست دکتر اسمیت نباشد، می توانست کاملن ادم دیگری باشد، کسی که در خانواده ای مهاجر و فقیر به نام اسمولویتز بزرگ نشده بود، کسی که پدرش چیزی از او نمی دانست، کسی که هیچ کس نمی شناختش، کسی که اتفاقی سر از اتاق عمل در آورده بود و یک چاقو به دست گرفته بود. در آن لحظه ی وحشتناکی که ماسک بی هوشی را نزدیک صورتش می آوردند، حاضر بود قسم بخورد که جراح، هر کس که بود، زیر لبی گفت: « الان تبدیلت می کنم به یه دختر.» پشت جلد - توضیح اینکه توصیف لحظات قبل از عمل فتق یه پسر بچست
در رابطه با همین کتاب تورق بفرمایید:
درباره "یکی مثل همه" نوشتۀ "فیلیپ راث" از یادداشت های علی چنگیزی
عقیمی زیبایی شناختی بازگشت ناپذیر از یادداشتهای گیلمرد
گفت‌وگوی اشپیگل با فیلیپ راث، مرگ یکی مثل همه
ده چیزی که باید درباره‌ی «فیلیپ راث» بدانیم، در سیب گاز زده

پ.ن: این یکی هم باز توی درفت ها بود. مال سه ماه پیشه ولی دیگه تو درفتها خبری نیس متاسفانه. فقط تو دفترم یه لیست 23 تایی هست از کتابایی قراره در بارشون بنویسم. با اینکه هیچکدوم بیشتر از 3 -4 ماه از خوندنشون نمیگذره ولی بعضیاشونو اصلن حتا به زور دیگه یادمه. مخمو ملخ خورده. گمونم این انقد سنگ گنده ای شده برام که دیگه نزنمش. . این 23 تا رو بیخیال میشم تا باز بدهکاریام صاف شه بتونم ازین به بعد بنویسم.


ارسال یک نظر