یکشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۸

گاب شاشو

شکر خدا که کولرمان هم امروز بلخره از کار افتاد، هن و هونی میکرد که دیگر همان را هم بیخیال شد. شاید هم واگذار کرد چون حالا نوبت هن و هون ما شده انگار.
حال نه که نداشته باشم ولی باحال هم نیستم چندان. انگیزه ای لازم است داشته باشم برای شروع کار نو، ولی انگیزه دانم چند مدتی است که سوراخ دارد انگار. اوووه، دبدبه و کبکبه کللی دارد: مدرک کشی و ثبت کنون و بند و بساطی که خودش برای ته کشاندن انگیزه کافیست.
اوضاع مملکت هم که به حمدلله قوز بالا قوز شده و حکایت همان گاومان که شیر نمیدهد ولی ماشالا به شاشش چند روزیست که در وصف زمانه در کله ام میپیچد دائم. خوبیش این است که تا کی و کجایش را نه میتوان دانست و نه تخمین زد .تنها زمزمه ای از دور میگوید انگاری که: اما نه حالا حالاها.. اما نه حالا حالا ها و همین زمزمه ی کوفتی رمق گرفته حسابی از همه. باز ولی امروز بساطی بود و فردا هم قرار است بساط دیگری باشد و هریک حکایتی است از کورسوی امیدی در کنار استرس خطر حضور یا تلخکامی و عذاب غیبت که خوب بلد است مخ را بجود. ذره ...ذره.
چند شب پیش همانطور که غرق لذت بازیافتن رختخواب خودم بودم و بازی بازی فکر میکردم به اینکه چه سریست در آن که اینهمه آرامش را به یکباره پخش میکند در وجودم و اینکه چقدر احساس امنیت میکنم در جای خودم و اینکه چقدر دلتنگ این احساس امنیت میشوم گاهی که دورم از آن حتا به خوشگذرانی، یکهو، از تصور اینهمه آدمی که چنین دورند از احساس امنیتی به اندازه یک صدم اینکه حسش میکنم، دلم چنان ریش شد و قلبم فشرده که... نمیدانم.. اینهمه نا امنی را چطور تاب می آورند اینهمه؟ من چه حقی دارم که بنالم از زمانه و شاش گاوی که در دهان دیگری دارد سرازیر میشود؟...
هستی از ما، ما ز هستی، موز هستی...، یاد اینهم زیاد میفتم این روزها
ارسال یک نظر