پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۸

عالم نوستالژیک دیوانگی

امروز هی دلم می خواهد ولی نمیدانم چه را؟
و چرا؟
صورت پف کرده ام را که در آینه میبینم پشیمان میشوم از هر خواستنی،
ولی آینه هم انگار پف کرده
همه اش مال من نمیتواند باشد
هست ولی نه اینهمه، شبیه ماهی پیر ته اقیانوس شده ام ولی فلس ندارم.

با خودکار برای خودم فلس میکشم
یک عالمه فلس،
قدیمیها میکشیدند که بشود، من ولی امروزی ترم . چیزی که شده ام را میکشم،
روی دستها و پاها
گردن و صورت

به یاد آنروزها که زیاد دیوانه میشدم.

هر آن ممکن است احسان برسد.
بیچاره احسان

هنوز جریان ماهی را نمیداند

دستمال مرطوب ولی معجزه میکند.
ارسال یک نظر